طرحی برای آدم‌ربایی



در جواب« آشنا» در بخش نظرات پست پیش، از دوقطبی شدن جامعه‌ی ایران نوشتم. پیوندهای وبچین حاشیه‌ی وبلاگ را که مرور می‌کردم، چشمم به مصاحبه‌ی رادیو زمانه با هوشنگ اسدی و نوشابه امیری افتاد که با لحنی توأم با احترام از دو رهبر جمهوری اسلامی یاد کرده‌اند. پاسخ خشمگین بعضی از خوانندگان ذیل مصاحبه را بخوانید که از اینکه آنها تصویری انسانی از این افراد- به خصوص بخش اوّل مصاحبه- ارائه داده‌اند، چقدر خشمگین‌اند. چه چیز باعث شده که این دو« با خشم به گذشته ننگرند» و مخالفان خود را احترام کنند؟ امیری از تأثیر جمع بر فرد گفته و عدم اعتراض آیت‌الله خمینی درباره‌ی بی‌حجاب بودن او و اسدی از ادب‌دانی و اخلاق خامنه‌ای و گریه‌ی او به هنگام تلاوت قرآن که بی‌اعتقادی مثل او را تحت‌تأثیر قرار می‌داد و شوخی‌هایی که در زندان با او می‌کرد و مثلاً ترانه‌های فارسی را برایش می‌خواند و ... .


پیشتر از خاموش شدن خشم و خروش لاریجانی و سروش نوشتم که به دنبال دلیلش می‌گشتم. نوشتم که از خود صادق لاریجانی شنیدم که در هتلی در ترکیه – به هنگام نخست وزیری اربکان- همدیگر را دیده‌اند و ساعتی را به گفت‌وگو گذرانده‌اند. پس از آن، هر دو همچنان بر مواضع خود پایبند بودند ولی آن خشم دو جانبه و هیاهو دیگر خوابیده بود. نام آن یادداشت را به نظرم« معجزه‌ی گفت‌وگو» گذاشته بودم.


چنین آرامشی را بین سروش و مصباح یزدی هم احساس می‌کردم ولی آنرا به پای گذشت زمان گذاشتم؛ خصوصاً که خوانده بودم که تلاش برای گذاشتن مناظره بین آن دو به جایی نرسیده و من هم پس از آن نشنیده بودم که با هم همکلام شده باشند. تا اینکه با واسطه از یکی از شاگردان مصباح شنیدم که گویا در مؤسّسه‌ی« در راه حق»، مناظره‌ای غیرعلنی - ولی همراه با ضبط ویوئویی- بین آندو برگزار شده است. نکته‌ی جالب، اعتراف او- که طبعاً از مخالفان سروش به شمار می‌آید- بود که: آقای سروش از مصباح چیزی کم نداشت و اگر نگویم غالب شد، مغلوب هم نشد! خوب اعتراف از این صریحتر نمی‌شود. امیدوارم متن آن گفت‌وگو در اختیار همه قرار بگیرد. از ادب و انصاف علمی به دور است که اگر در مناظره‌ای قافیه را باختیم، آنرا منتشر نکنیم. جالبتر اینکه تا به حال نشنیده‌ام که سروش جایی از مناظره‌ی پایاپای- یا احتمالاً پیروزی خود – در گفت‌وگو با آدم گردن‌کلفتی مثل مصباح بگوید و بلافد.


آنچه این مورد و موارد اخیر را برای من جذّاب می‌کند – صرف نظر از محتوای آنها- این است که یک گفت‌و‌گو- حتّی بدون رسیدن به تفاهم- تا چه حد می‌تواند در کاهش جوّ تنش و عصبیّت مهم باشد. محض شوخی و خنده، داستان فیلم « ک مثل کین‌خواهی» را یادآوری می‌کنم. در آن فیلم از آدم‌ربایی و زندان به عنوان وسیله‌ی تربیتی- اصلاحی استفاده شده بود. بد نیست آدم‌های خیرخواهی، بگردند و ببیند که در جامعه‌ی ما چه کسانی تاب دیدن هم را ندارند و از دور سایه‌ی هم را با تیر می‌زنند، آنها را بربایند و در اتاقکی به مدّت لااقل یک ماه، هم‌سلّول کنند، قول می‌دهم که در نزدیک‌شدن آنها بسیار مؤثّر باشد.

قصدم تأکید بر اهمّیّت به آب و آتش زدن در ایجاد فضای گفت‌وگو در جامعه بود که برای اغراق و مطایبه،  طرح فوق را ارائه کردم. عنوانش هم به تعبیر رندعلی، ژورنالیستی بود که در این وانفسای تلخی و جدیّت اگر همین بی‌خیالی‌ها و شیطنت‌ها هم نباشد، زندگی زهر می‌شود. به امید روزی که هر کسی در جامعه‌ی ما حق و آزادی بیان اندیشه‌اش را- بی هیچ عقوبتی- داشته باشد و از آن مهمتر گوشی برای شنیدن بیابد و دستی برای فشردن به سویش دراز شود.  

حقیقت و بالماسکه‌ی خرافات – 2



۱. هیچ آدابی و ترتیبی مجو. این قاعده‌ی زیارت است به شرط اینکه آن آداب‌ندانی، از روی بی‌ریایی و عملی شخصی باشد و گرنه خود تبدیل به آداب و ترتیبی نو می‌شود با این تفاوت که اگر آداب رسمی زیارت مشتمل بر معانی بلند و نظمی است که از معصومان به ما رسیده این نظم جدید چیزی من‌درآوردی و دل‌بخواهی خواهد شد که اصل زیارت را زیر سؤال خواهد برد. در ایّام زیارتی اخیر در مشهد چیزهای کم‌سابقه زیاد دیدم که یکی از آن، هیاهوی پرسروصدای نوجوانانی بود که توسّط جوانان کم سنّ و سالی هدایت می‌شدند. از بدو ورود به حرم با صدای بسیار بلند نعره می‌زدند( یعنی مثلاً گریه می‌کردند) و با ورود به یکی از صحن‌ها به شعرخوانی و جیغ و داد مشغول می‌شدند. شک دارم که این کولی‌بازی‌ها به زیارتی هم ختم شده باشد. آقا من کفتر گنبدتم، جای اشهد انّک تسمع کلامی شده است و چه بد! شب جمعه‌ای در صحن گوهرشاد با دادوبیداد خود مانع گوش کردن مردم به دعای کمیل شده بودند و کسی هم اعتراض نمی‌کرد. ما که بخیل نیستیم ولی تردید دارم که نوباوه‌ای یازده دوازده ساله آنقدر از عشق حضرت بیتاب شده باشد که آنطور ضجّه بزند و اصلاً برای چه؟ ایّام فرح و عزا هم فرقی نمی‌کند، در میلاد همانطور رفتار می‌کنند که در سوگواری. پس آن حدیث که می‌گوید شیعه‌ی ما در حزن ما غمگین‌اند و در شادی ما شادمان، چه می‌شود؟ عاطفه بیشتر اوقات از جایی شروع می‌شود که عقل خاموش می‌شود؛ اینطور دمیدن بر تنور احساس نوجوانانی در این سنّ وسال را درست نمی دانم و حلّ مشکل هم به دست بزرگترهاست و گرنه در امربه‌معروف ما که احتمال تأثیر نیست.   
2. یکی از اولیای خدا در جوانی به سوی کربلا می‌رفت با پای برهنه و سرووضعی پریشان و ناله و زاری. کشاورزی او را دید و نصیحت کرد که آقا اگر حالی داری بگذار درونت باشد و لازم نیست همه‌ی عالم را باخبر کنی. طلبه‌ی جوان وقعی ننهاد و احتمالاً کلامی تند هم حواله‌ی او کرد. کشاورز گفت درست که ما بی‌سوادیم و شما باسوادی، ولی می‌خواهی امتحان کنیم ببینیم اگر به امام حسین سلام کنیم، به کدام‌مان جواب می‌دهد؟ طلبه پذیرفت و طیّ مراحلی بازی زیارت را به این مرد عامی باخت و سرافکنده شد. آن مرد پندش داد که آراسته باشد و احوال درون خود را چه در این مورد و چه سایر موارد در خود نگه دارد. امسال پای برهنه در حرم مد بود و اگر گذشته گاهگاهی می‌دیدی، حالا زن و مرد از بدو ورود به صحن کفشها را دست می‌گیرند و راه می‌افتند. گاهی هم مشغول شوخی و خنده‌اند با پای برهنه. به جایگزینی ظاهر به جای باطن داریم می‌رسیم و رایج کردن چیزی که جزو آداب زیارت نیست.
3. یکی از ترجیحات اسلام بر ادیانی مثل مسیحیّت، نامقیّد بودن خلوت با خدا به زمان و مکان و واسطه، در مقابل روزهای یکشنبه، کلیسا و کشیشان بود. از رواج موبایل چیزی نگذشته بود که سلام ِموبایلی به حضرت راه افتاد اوّل زیاد نبود ولی حالا از هر چند نفر یکی را می‌بینی که شماره‌ای را می‌گیرد و با کلامی به تکراری ِاحوال‌پرسی‌های بی‌معنای این روزهای ما می‌گوید: که داشتم حضرت را زیارت می‌کردم، دلم یاد شما را کرد و اگر حرفی داری به ایشان بزن. حالا بماند که طرف گاهی یکی دوثانیه گوشی را رو به ضریح می‌گیرد و بقیّه‌اش را خودش گوش می‌کند! مگر گوش امام رضا سنگین است که باید با موبایل با او حرف زد؟ و اگر قرار به این باشد که از فاصله‌ی بیست متری ضریح هم نمی‌شنود، پس لابد باید گوشی را داخل ضریح انداخت. به کسی اینها را می‌گفتم که گفت چه نشستی که آستان قدس یک خطّ تلفن هم برای این کار گذاشته و مردم به آنجا تلفن می‌زنند و درد دل می‌کنند، مگر فیلم مجید مجیدی را ندیدی؟ گفتم دیدم ولی فکر کردم فیلم است؛ کودکی زنگ می زند و می‌گوید آقا گوشی رو بدید به امام رضا، جلّ الخالق! اگر این رسم شود که برای صحبت با امامی باید تلفن کرد، اگر کسی دسترسی به تلفن نداشت یا مشغول بود چه کند؟ سر سجّاده یا جای دیگر چه؟ برای خدا هم خطّ تلفن می‌خواهند بگذارند؟ وقتی بلاهت تا آستانه و مسؤولان بی‌لیاقت و لقمه‌زن آن نفوذ کرده، باید به که شکایت برد؟
4. معرفت اساس دین است. من خود اینجا توسّط برخی دوستان متّهم به غلو شده‌ام ولی همینجا می‌گویم که اگر خواندن« جامعه» با آن معانی غریب به شرط وسیله دیدن ِامامان، بی‌اشکال بلکه مطلوب است، بوسیدن در و دیوار بی‌معرفت، عین شرک است. کودکان خود را می‌آموزیم که در را ببوسند، برای چه؟ پدر و مادری داشتند راه می‌رفتند و بچّه‌ی سه ساله‌ای هم با آنها بود. جایی برای تعمیرات داربست زده بودند. کودک بدوبدو خودش را رساند که داربست را ببوسد؛ مادر و پدرش به او خندیدند که این نه، این یکی را نه. وقتی اعمال، طوطی‌واری شد نتیجه‌اش می‌شود همین. فرض کنید- و حقیقت این است- که امام زنده و حیّ و حاضر باشد، آداب زیارت، گفت‌وگو با اوست یا جیغ و داد و مشغول شدن به در و دیوار خانه‌اش؟ پس ادب و نزاکت در محضر او چه می‌شود؟
ما به اشتباه خود را « منتظر» می‌دانیم و هزار ادّعا داریم؛ امام، زنده و مرده ندارد، وقتی در محضر هشتمی چنین بی‌شناخت و بی‌ادب باشیم با دوازدهمی هم غیر این نیستیم ونخواهیم بود. ما اکثر الضّجیج و اقلّ الحجیج.

حقیقت و بالماسکه‌ی خرافات – 1




دانشجویان خارجی، خصوصاً تازه مسلمانها را معمولاً به دیدار بزرگان می‌برند که نوعی تشویق و دلگرمی باشد. دانشجویان چینی تازه مسلمان را در مشهد نزد آقای زنجانی بردند و در حضور بعضی عالمان بحثی در گرفت که چرا جایی مثل مشهد، مرجعی طراز اوّل ندارد. کار به پرسش از هجرت یکباره‌ی آقای وحید خراسانی از مشهد به قم رسید که دلیلش برای اکثر علما مجهول است، صاحب مجلس حکایتی شنیدنی را در این باره نقل کرد.
آقای زنجانی گفت که من یکبار همین سؤال را از ایشان پرسیدم که شما ساکن اینجا بودید و منبر هم می‌رفتید، چه شد که همه را ناگهان ترک کردید و به قم رفتید یا بهتر بگویم، گریختید؟
وحید از این سؤال خوشش نمی‌آید ولی با اصرار او و اکراه، جواب می‌دهد که ماجرایی را از آقای نهاوندی شنیدم که باعث شد، تغییر رویّه دهم. آقای نهاوندی از منبری‌های مشهور مشهد بوده که سخنانش هر شنونده‌ای را آتش می‌زده و تعزیه‌خوانی‌هایش بسیار معروف بوده است. یکبار ایشان در یکی از شبهای عزاداری- شب عاشورا یا شبی مثل آن- خسته و کوفته پس از یک روز روضه‌خوانی به خانه برمی‌گردد. آخرهای شب دو سه جوان بسیار آراسته به منزل ایشان می‌آیند و از او برای خواندن تعزیه دعوت می‌کنند. ابتدا عذر خستگی می‌آورد ولی بعد که با اصرار آنها مواجه می‌شود، با خود می‌گوید ما طلبه‌ایم دیگر، کارمان همین است، و با آنها می‌رود. خیلی خسته بوده ولی از پنجره‌ی اتوموبیل می‌بیند که به محلّه‌هایی او را می‌برند که تا کنون ندیده است و دست آخر به خانه‌ای مجلّل می‌رسند که مردان و جوانانی همگی باوقار و دارای هیبت، منتظر او هستند. مجلسی به این سنگینی تاکنون به عمر خود ندیده بود با حضّاری که معلوم بود همه صاحب کمال هستند. از ابتدا کمر خود را محکم می‌بندد و بهترین روایاتی را که می‌دانسته برایشان می‌خواند و بهترین الحان تعزیه را به کار می‌گیرد ولی هیچ کس متأثّر نمی‌شود. مجلس را گرم‌تر می‌کند و روایات جانسوزتری از حادثه‌ی کربلا را شرح می‌دهد و با کمال تعجّب می‌بیند که آنان دارند به یکدیگر پوزخند می‌زنند؛ ناراحت می‌شود ولی به روی خودش نمی‌آورد. باز هم تا سر حدّ توان خود، آنچه داشته ارائه می‌کند که باز می‌بیند همه با لبخند به او نگاه می‌کنند. مجلس را هرجوری شده تمام می‌کند و چیزی نمی‌گوید. آن جوانان او را تا در منزلش می‌رسانند و پاکت پولی هم به او می‌دهند. اینجا دیگر نمی‌تواند جلوی خود را بگیرد و به آنها می‌گوید که امشب من رفتار درستی از حاضران ندیدم و این طرز برخورد با تعزیه‌ی سالار شهیدان نیست. آنان مگر خود را همدل و همراه آن شهیدان نمی‌دانند، پس این واکنش‌ها چه بود؟ آن جوانان به او می‌گویند بله؛ آنان نه تنها همدل و همراه بلکه خودشان، همان شهیدان حاضر در رکاب امام حسین بودند ولی از آنجا که اشعار و روایاتی که شما می‌خواندید در واقع رخ نداده بود و آنها بهتر از هر کس می‌دانستند که چه بر سرشان آمده، از مطالب شما خنده‌شان گرفته بود.
نهاوندی می‌گوید من ابتدا متوجّه منظورشان نشدم و تازه پس از رفتن آنها بود که فهمیدم ظاهراً کشف و شهودی برایم رخ داده و خواسته‌اند به من بفهمانند که آنچه در کتب روایی هست با آنچه در کربلا رخ داده تفاوت می‌کند و من باید بیشتر مواظب کلام خود باشم. وحید خراسانی می‌گوید این حکایت را که از نهاوندی شنیدم و از آنجا که اوّلاً به ایشان اطمینان کامل داشتم و ثانیاً خودم هم از همان حرفها سر منبر می‌زدم،  تصمیم گرفتم که روضه را کنار بگذارم و اصلاً از مشهد بروم.
وحید خراسانی که این واقعه برایش رخ داده و متوجّه راه یافتن باطل به ساحت دین شده، امروز به جای اینکه سردمدار مبارزه با خرافات باشد، سخنانی از این دست می‌گوید که من پیشتر در ایمای«اخباریگری نوین یا مجتهدان مقلّد» به آن پرداختم. در این روزها نیز جلوه‌هایی دیگر از بالماسکه‌ی خرافات مشاهده کرده‌ام که باعث شد تصمیم بگیرم که یکی دو ایما در این باره بنویسم.

ای بهار



ای بهار
ای بهار
ای بهار
تو پرنده‌ات رها
بنفشه‌ات به بار
می‌وزی پر از ترانه
می‌رسی پر از نگار
هرکجا رهگذار تست
شاخه‌های ارغوان شکوفه‌ریز
خوشه‌ی اقاقیا ستاره‌بار
بیدمشک زرفشان
لشکر ترا طلایه‌دار
بوی نرگسی که می‌کنی نثار
برگ تازه‌ای که می دهی به شاخسار
چهره‌ی تو در فضای کوچه‌باغ
شعر دلنشین روزگار
آفرین ِ آفریدگار
ای طلوع تو
در میان جنگل برهنه
چون طلوع سرخ عشق
چون طلوع سرخ عشق
پشت شاخه‌ی کبود انتظار
ای بهار
ای همیشه خاطرت عزیز
عاقبت کجا؟
کدام دل؟
کدام دست؟
آشتی دهد من و تو را؟
تو به هر کرانه، گرم ِرستخیز
من، خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه‌ام شکسته در گلو
 
شعر بی‌جوانه‌ام نشسته روبرو
پشت این دریچه‌های بسته
می‌زنم هوار:
ای بهار، ای بهار، ای بهار...
سیاوش کسرایی

سین هفتم – سکس در قرآن


           
این موضوع، گنجایش تحقیق مفصّلی را دارد ولی در حدّ ایمای کوتاهی که سین هفتم سفره‌ی نوروزی عیّار باشد، چند نکته را برمی‌شمرم.
1. معروفترین برخورد بین دو جنس در قرآن، داستان یوسف و زلیخا و صحنه‌ی اغوای یوسف است. این داستان را قرآن « بهترین داستان» خوانده است. از ابتدا یوسف چوب زیبایی و محبوبیّت خود را خورد که کار به افتادن در چاه و فروخته‌شدن کشید. در صحنه‌ی خلوت او با زلیخا جمله‌ای هست که معمولاً موجب بروز اختلاف‌نظرهایی بین مفسّران شده است. جایی که قرآن می‌گوید که زلیخا به سوی یوسف متمایل شد و او هم اگر« برهان» پروردگارش نبود به سوی زلیخا کشیده می‌شد( یوسف-۲۴). کار به داستانهایی مانند ظاهرشدن جبرییل و نهی او از رفتن به سوی زلیخا و مطالبی از این دست کشیده که « عصمت» پیامبر را در مواجهه با گناه زیر سؤال می‌برد. مفسّران دیگر، برهان را همان ملکه‌ی عصمت می‌دانند و تفاوتی نمی‌بینند که قرآن می‌گفت: او هم به سویش می‌رفت اگر – مثلاً - قدرت اراده‌اش نبود. با این تفاوت که در این تعبیر دوّم، تقوی مستند به یوسف شده ولی در تعبیر قرآن، حتّی قدرت اراده و تقوی هم باید مستند به خداوند( یعنی همان برهان ِربّ) باشد و گرنه نیّت گناهی در میان نبوده است. این داستان نکات جالبتری هم دارد، مثل عدم امتناع یوسف از ظاهر‌شدن به گونه‌ای مانکن‌وار بر زنان مصر که باعث شد آنان دست خود را ببرند و بعد در خفا به او پیشنهاد رابطه دهند. آموختن این سوره را به دختران جوان توصیه نکرده‌اند؛ نه به این دلیل که خوانده نشود، بل برای این که آنان خود سوره‌ی یوسف بخوانند تا در نظام تربیتی دینی با عدم فاش‌گویی ِاینگونه مسائل، حرمت بین والدین و فرزندان حفظ شود.   
2. یکی دیگر از داستانهای با محوریّت جنسیّت در قرآن، داستان قوم هم‌جنس باز لوط است. تا جایی که نام پیامبر زمان، از آنان و عمل‌شان گرفته شده است. در این داستان هم یکی دو جمله باعث اختلاف نظرهایی شده است. فرشتگان که برای آگاهاندن لوط و خانواده‌اش به نزدیک بودن عذاب،‌ پیش او می‌آیند، ‌به شکل جوانانی خوش‌سیما- که باب طبع آن قوم بوده- ظاهر می‌شوند، و اهل لواط هم که از موضوع باخبر می‌شوند برای تصاحب آنها به خانه‌ی لوط می‌آیند. لوط در جواب آنها که مهمانانش را طلب می‌کنند، می‌گوید: بیایید این دختران من، اینها برای شما پاکیزه‌ترند(هود-۷۸). از ظاهر کلام اینگونه برمی‌آید که در آن هیاهو فرصتی برای مراسم ازدواج یا خطبه خواندن نبوده و شاید این احتمال به ذهن بیاید که او رابطه‌ی نامشروع با یک زن را« پاکیزه‌تر» از رابطه‌ی مرد با مرد دانسته باشد، به دو معنا. یکی این که رابطه‌ی مرد با مرد هم پاک باشد ولی این پیشنهاد پاکیزه‌تر باشد و دوّم اینکه رابطه‌ی نامشروع زن با مرد هم سهمی از پاکیزگی برده باشد. ولی اینجا« اطهر» را نباید صفت تفضیلی معنا کرد و در عربی گاهی این صفات به معنای صفت عادی به کار می روند مثل جایی که قرآن می‌گوید اگر روزه بگیرید برای شما بهتر است که اینجا به این معنا نیست که اگر نگیرید هم اشکال ندارد و« خیرٌ لکم» معنای وجوب دارد. از طرف دیگر از عصمت پیامبر به دور است که کسی را به گناه- هرچند کوچک- دعوت کند و گفتار لوط، دعوت به ازدواج مشروع با دخترانش در مقابل دست‌درازی به مهمانانش بوده است. آن برداشت بالایی را استاد جامعه‌شناسی سر کلاس یکبار مطرح کرد که نزدیک بود، برادران غیور حاضر، در جا خدمتش برسند!
3. امّا یکی از مهمترین جاهای از نظر دور مانده، داستان آبستن شدن مریم دختر عمران است. ابتدا بگویم که اعضا و جوارح در عربی مذکّر و مؤنّث دارند و معمولاً اعضای زوج- مانند دست و پا و چشم- مؤنّث و اعضای فرد مثل دهان مذکّرند. در داستان مریم جایی هست که می گوید « و نفخنا فیها» یعنی در «او» از روح خود دمیدیم( انبیا-۹۱) که معنا واضح است ولی جایی هست در قرآن که می گوید« الّتی أحصنت فرجها فنفخنا فیه»( تحریم-۱۲) ضمیر« ه» مذکّر است و به مریم که مؤنّث است، بر نمی‌گردد و به شرمگاه( فرج) او برمی‌گردد؛ یعنی از این مکان، روح عیسی داخل شد. کنار این اشاره‌ی کوتاه، اینکه جیرئیل در هیئت یک جوان خوش‌سیما بر او ظاهر شد را هم بیفزایید و اینکه بنا بر روایات تاریخی، مریم در حال استحمام بود نه مثلاً در محراب عبادت و در قرآن هم معلوم است از لحن او که کاملاً جاخورده و می‌ترسد و به خدا پناه می‌برد. می‌توان پرسید که اینگونه ظاهر شدن فرشته‌ی وحی معمولاً در حال راز ونیاز است و نه در حال استحمام و آیا نمی‌شد که به جای جوانی خوش‌سیما، پیرمردی مسن بود که مریم پاک را نترساند؟ به نکات فوق روایت ابن عربی، عارف بلندآوازه‌ی اسلام را نیز در فصوص الحکم بیفزایید. او بی هیچ پرده‌پوشی، روح را در این داستان، امری صرفاً معنوی نمی‌بیند و آنرا دارای تأثیری جسمانی هم می‌داند. وی در فصّ عیسوی پس از آنکه می‌نویسد مریم پس از دیدن جبرئیل پنداشت که او مردی است که قصد نزدیکی با وی دارد، سپس جبرئیل خطابش کرد که من فرستاده‌ی پروردگارت هستم که به تو فرزندی پاک ارزانی دارم و مریم آرامش یافت، در آن هنگام نفخه یا روح را در وی دمید؛ پس شهوت در جسم مریم جاری شد و نطفه‌ی عیسی از آب محقّق مریم و آب متوهّم جبرئیل بسته شد. به این برداشت غریب، ورود روح از شرمگاه مریم را هم اضافه کنید تا تصویری خاص در ذهن شکل بگیرد.

اینگونه پرداختن قرآن به مسائل را من « رادیکالیسم معتدل» می‌نامم. قرآن در بیان حقیقت- هر چه که باشد- بسیار آرمان‌گرایانه عمل می‌کند ولی تا حدّ امکان، شرایط و موانع فهم عامّه را نیز در نظر می‌گیرد. جمع بین این دو از مختصّات این کتاب عجیب است که همین‌ها، کوچکترین شک در الهی و غیربشری بودن آنرا نفی می‌کند. از جنسیّت مهمتر در قرآن، مسئله‌ی ولایت و خلافت امام علی است که علیرغم عدم تصریح ظاهری،‌ به کرّات و در آیات زیادی به اشاره آورده شده است. این حفظ تعادل را ما نیز می‌توانیم بیاموزیم و در عین حال اینکه از لحاظ نظری، آرمانگرایی خود را حفظ می‌کنیم با نظرداشت شرایط موجود، آنرا به گونه‌ای مناسب زمان و مکان و مخاطبان خود محقّق کنیم. کاری که من مدّتهاست تلاش می‌کنم در این وبگاه با مطالبی مانند مطلب امروز انجام دهم.

سین ششم- سیاست فرهنگی


سؤالهایی در باب سیاست


سالی گذشت و سال دیگری پیش روست که در آن باز در فضای فرهنگی ایران، سیاست حضور خواهد داشت، چه بخواهیم و چه نخواهیم. پس ناگزیریم که تکلیف خود را با آن مشخّص و دلایل ناکامی یا کامروایی خود را بازبینی کنیم.
ابتدا بگویم که منظور من از سیاست فرهنگی، سیاست از دریچه‌ی فرهنگ یا سیاستی که رنگ و بوی فرهنگ دارد است و نه آنچنان که این روزها به کار می‌رود: طرح و برنامه‌ی فرهنگی. می‌خواهم از خود چند سؤال بپرسم و در حدّ توان جوابکهایی هم به آن بدهم. فرض کن دارم با صدای بلند فکر می‌کنم، نه بیانیّه است و نه چیزی شبیه به آن؛ درست مانند آنچه درباره‌‌ی انتخابات نوشتم.
پرسش 1. چرا اصلاح‌طلبان شکست خوردند؟
پرسش 2. چه کنند که دیگر شکست نخورند؟
پرسش 3. اصلاح‌طلبی قرار است به چه معنا باشد؟
پرسش 4. سیاست فرهنگی یعنی چه؟

پاسخ 1. چون به هنگام پیروزی کم لیاقت بودند و قدرت تحلیل درستی از شکست و پیروزی خود نداشتند. دلایل غلامحسین کرباسچی را در این باره ببینید. او با لحنی آمرانه به اصلاح‌طلبان فرمان می‌دهد که شکست را بپذیرند( و مگر راه دیگری هم دارند؟) و به بهانه‌هایی مانند تقلّب متوسّل نشوند( حتّی اگر واقعی باشد؟) و دلیل شکست را این برمی‌شمرد که اصولگرایان همان آرای همیشگی کسانی که برای انجام تکلیف رأی می دهند را دارند و این اصلاح‌طلبان بودند که نتوانستند حامیان خود را به پای صندوقهای رأی بیاورند.
او دلیل رأی نیاوردن را- علیرغم توصیه به دیگران در مورد عدم بهانه‌جویی- به گردن مسؤولان، صداوسیما و یکدست نبودن اصلاح‌طلبان و تبلیغات تحریمیها می‌اندازد. همه‌ی اینها را ما می‌دانیم ولی اوّلاً نگاه از بالای کرباسچی به مردم به مثابه‌ی توده‌ای که شکل‌پذیرند و با تمهیداتی می توان آنها را در جهت خواسته‌ی خود به حرکت درآورد، یادآور تئوری نصربالّرعبی است که معتقد است همواره عدّه‌ی کمی جامعه را هدایت می‌کنند و اگر آنها دارای قدرت و هم‌راستا با یک اندیشه باشند می‌توانند کلّ جامعه را به آن سو راهبری کنند. این نگاه، دیدگاهی است که به فرد احترام نمی‌گذارد و نقش انتخاب و تشخیص او را به هیچ می گیرد.
ثانیاً: تحریمی‌ها بُردی در جامعه نداشتند که بتوانند اثری محسوس بر انتخابات بگذارند و صداوسیما و دیگران هم به هنگام پیروزی اصلاح‌طلبان همینطور بلکه بدتر از این بودند ولی باز هم در آن زمان اصلاح‌طلبان پیروز شدند. مسأله اینجاست که مجلس اصلاح‌طلب نتوانست در مقابل قدرت قاهر شورای نگهبان از خود چیزی نشان دهد و به تحصّن و استعفا ختم شد؛ این یعنی انفعال محض. حالا اوضاع که عوض نشده است، مردم از خود می‌پرسند که همان طرز فکری که دسته‌جمعی استعفا داد، دوباره آمده که چه کار کند؟ و چون نه مردم و نه اصلاح‌طلبان برای آن جوابی نداشتند، کسی هم به آنها رأی نداد. شما برای این پرسش پاسخی دارید؟
پاسخ 2. تحلیل درست از دلایل شکست خود داشته باشند و با اتّخاذ راهکارهای نو بتوانند مردم را قانع کنند که می‌توانند کاری انجام دهند. باید ابتدا بتوانند به آخرین پرسش بند بالا جواب بدهند. توضیح اینکه این جواب درباره‌ی مجلس با انتخابات ریاست جمهوری تفاوت می‌کند. مجلس بدون تأیید شورای نگهبان نمی‌تواند کمترین کاری کند ولی دولت دستش بازتر است و خاتمی علیرغم تمام محدودیّتها، در عرصه‌ی فرهنگ و اجتماع کارهای زیادی کرد. درست که مثلاً روزنامه‌ها را می‌بستند ولی اینها هم از این طرف مدام امتیاز نشریّه‌ی جدید می‌دادند و خلاصه راه تا حدّی باز بود. راهکار نو را هم قبلاً گفتم. طرفداران احمدی‌نژاد به اصطلاح خودشان با چراغ خاموش آمدند؛ با به ‌کارگیری نیروهای جوان و ناشناخته. اصلاح‌طلبان به جای تمسّک به افراد کم‌اثری که سالها در ساختار قدرت بالا و پایین رفته‌اند، باید نیروهای تحصیلکرده و جوان را شناسایی و اردوگاه خود را مجدّداً بازسازی کنند. نگاهی به لیست نامزدهای اصلاح‌طلب تهران بیاندازید؛ چند چهره‌ی جوان یا جدید می‌بینید؟
پاسخ 3. اینجا نظرم از اصلاح‌طلبی اشاره به یک گروه سیاسی نیست بلکه بهبود اوضاع در معنای کلّی است. برای پرهیز از اطناب به این بسنده می‌کنم که بگویم مهم‌ترین دغدغه‌ی فیلسوفان قدیم در علم سیاست این بود که« چه کسی باید حکومت کند؟» و در دنیای امروز این است که« چگونه بدون توسّل به خشونت، حاکمی را که نمی‌خواهیم از قدرت عزل کنیم؟». هر دو سؤال شخص‌محور است گرچه سؤال دوّم به طور ضمنی به دارا بودن قانونی که بتوان با آن حاکم را برکنار کرد اشاره دارد.
آنچه من پیشنهاد می‌کنم این است که« چگونه- صرف نظر از شخص حاکم و سیستم حکومتی- جامعه‌ای آگاه‌تر، آزادتر و در رفاه داشته باشیم؟» به یاد بیاوریم که چقدر از نیروی اصلاح‌طلبان مصروف نفی این شخص و آن شخص در روزنامه‌های خود شد. چقدر به قانون اساسی و ناکارایی آن پرداختند و تا زیر سؤال بردن قانونی بودن رهبری ِرهبر فعلی بر اساس قانون اساسی پیش رفتند. اینها در جای خود درست، امّا این همه نیرو باید صرف کار مهمتری می شد. بی‌برنامگی اقتصادی، بی‌عدالتی در دستگاه قضایی و محدودیّتهای نالازم اجتماعی، مشکلات امروز جامعه هستند که با ارائه‌ی برنامه‌ای متفاوت با گذشته، قابل حل‌ّاند نه تخطئه‌ی این و آن. برای اینکه منظورم را واضح‌تر بگویم مثالی می‌زنم. بدترین  و بهترین سیستم حکومتی را نزد روشنفکران در نظر بگیرید: حکومتی مطلقه؛ حالا یا از نوع شاهی یا ولائی، و برعکس آن مثلاً دموکراسی. اگر سیستم اوّل جوری باشد که رفاه و آزادی و آگاهی بیشتری بیاورد من آنرا به حکومتی مدرن ولی فاقد این سه مؤلّفه ترجیح می‌دهم. واضح است که قصد کوچک شمردن اهمیّت نوع حکومت را ندارم ولی نباید از فایده‌ی عملی این همه تلاش غافل شد.
پاسخ 4. کرباسچی می‌گوید که یک سوّم از جامعه، طرفدار همیشگی اصولگرایان هستند. اوّلاً که بقیّه را نمی‌توان طرفدار اصلاح‌طلبان دانست چون رأی‌دهندگان موسمی و مقطعی را طرفدار نمی‌نامند. ثانیاً راهکار فرهنگ، اصلاح و تربیت است پس نگاه فرهنگی می‌گوید که باید برای کاستن آن یک سوّم و آوردن آنها به این سوی، با حفظ و دائمی کردن مشارکت ِافراد همسو تلاش کرد؛ و این تنها با کار فرهنگی، روزنامه، مجلّه و در صورت لزوم زدن شبکه‌ی ماهواره‌ی رادیویی و تلویزیونی امکان‌پذیر است. بسیاری از افراد اردوگاه مقابل، اصلاً امکان انتخاب ندارند و حتّی یک رادیوی خارجی هم گوش نمی‌کنند تا فرصت فکر و گزینش داشته باشند. باید این فرصت را برای همه به وجود آورد.
دوست آشنای این وبگاه در تمثیلی از خالی کردن حوض به وسیله‌ی قاشق گفت؛ بهترین راه اصلاح فرهنگی در ایران- و همه جا –همین است، آگاهی‌دهی آرام و پیوسته که بهترین طریقه‌ی رهروی است حتّی از نوع سیاسی آن.

سین پنجم – سوکال


سرکاری علمی


آلن دیوید سوکال استاد رشته‌ی فیزیک نظری دانشگاه نیویورک که از متخصّصان حوزه‌ی گرانش کوانتومی است، در پاییز سال 1994، مقاله‌ای تحت عنوان « تجاوز از حدود: به سوی یک تأویل متحوّل‌کننده از فیزیک کوانتومی» برای چاپ به مجلّه‌ی Social text ارسال کرد. این مجلّه از نشریّات معتبر حوزه‌ی مطالعات فرهنگی و یکی از ارگانهای اصلی اندیشه‌ی پست مدرن در قلمرو علوم اجتماعی و انسانی به شمار می‌آید. مقاله با دقّتی بی‌نظیر به همراه نقل قولهای فراوانی از پست مدرنیستهایی مانند: دریدا، لاکان، فوکو، دولوز، بودریار، لاتور و دیگران تنظیم شده بود و در پنج بخش و یک نتیجه‌گیری به اینجا می‌رسد که فیزیکدانها باید رهیافتها و باورهای قدیمی خود را به کناری بگذارند و با استفاده از دیدگاههای پست مدرن راه را برای ایجاد تحوّلات گسترده در قلمرو فیزیک نظری هموار کنند.


مقاله‌ی سوکال پس از آنکه دو سال به وسیله‌ی پنج تن از اعضای تحریریّه و هیأت مشاوران نشریّه بررسی شد، برای چاپ در شماره‌ای ویژه که به جوابگویی انتقادها از پست مدرنیسم و ناکافی بودن رهیافتهای آن برای استفاده در مطالعات فرهنگی و علوم اجتماعی می‌پرداخت، انتخاب شد.


دو هفته بعد از انتشار آن مقاله، آلن سوکال با چاپ مقاله‌ای دیگر در نشریّه‌ی  Lingua franca افشا کرد که مطالب مقاله‌اش صرفاً مونتاژ یک سری مطالب بی‌ربط از فیلسوفان نامدار پست مدرن و برخی فیزیکدانهای سرشناس قرن اخیر بوده که وی بعضی توضیحات در زمینه‌ی فیزیک کوانتوم را نیز به آن افزوده است. سوکال اعتراف کرد که تمام تلاش او بر این بوده که جزئیّات مقاله، هیچ ربط منطقی با هم نداشته باشند و کلّ منسجم و هماهنگی را پدید نیاورند. او خواسته برای نشان دادن اینکه ادّعاهای پست‌مدرنیستها مشتی یاوه‌گویی بیشتر نیست، آنان را بیازماید که آیا متوجّه« مهمل» بودن یک مقاله-‌ که البتّه آنان و مواضعشان را تأیید می‌کند- می‌شوند یا نه؟ و خوب، جواب متأسّفانه یا خوشبختانه، منفی بود!


        آلن سوکال    


اندیشه‌ی پست مدرن با ترویج دیدگاههای نسبی‌گرایانه‌ی نادرست در زمینه‌ی « صدق»، « روش علمی» و « معرفت عینی» در قالب دفاع از تکثّرگرایی و پلورالیسم و حمایت از ارزشهای بومی، محلّی و فرهنگی به جایی جز نسبی‌گرایی محض و نیهیلیسم فکری و آنارشیسم اجتماعی و سیاسی منجر نخواهد شد. برای دریافت میزان هوشمندی سوکال، خواندن هیچ خلاصه‌ای از آن مقاله کافی نیست و باید خودش به دقّت مطالعه شود. او صرف نظر از ارائه‌ی توضیحات مفصّل در زمینه‌ی تخصّصی خود که با مهارت آنرا نوشته است، نقل قولهایی هوشمندانه از استنلی آرونوویتز- که سردبیر ارشد Social text هم هست- می‌آورد تا هدف‌گیری دقیق خود را نشان دهد. او با نقل قولهای متعدّد با ذکر دقیق منابع مورد استفاده و پانوشتهای طولانی همراه با ارجاعهای فراوان و ارائه‌ی کتابنامه‌ی جامع ده صفحه‌ای، جایی برای شک و ابهام در نیّت به شدّت خیرخواهانه‌ی خود نگذاشته است. وی در یکی از نقل قولهایی که از هایزنبرگ می‌آورد در قلّاب از واژ‌ه‌ی [sic] استفاده کرده که همان« کذا» ی مورد استفاده در فارسی است و جایی است که در میان نقل قولی، نویسنده می‌خواهد لغزش نویسنده‌ی مرجع را نشان دهد و سوکال بدینوسیله دقّت بی‌همتای خود را در یادآوری اشتباههای منبع مورد نظر به رخ دبیران آن نشریّه‌ی کذایی می‌کشد!


یکی دو نکته اینجا گفتن دارد؛ یکی اینکه این گونه پرت و پلانویسی‌ها متأسّفانه جوّ روشنفکری و نقد ادبی ایران را به شدّت آلوده کرده و مغلق‌نویسانی که در مقاله‌های خود استالین‌وار مخالفان را از دم تیغ می‌گذرانند، شعار چندصدایی و دموکراسی در متن می‌دهند که جدّاً جای شگفتی و تأسّف دارد. دوّم اینکه علم، به خودی خود جدّی و خشک است؛ چنین شیطنت‌هایی از آن جهت دلپذیر است که به دانش چهره‌ای انسانی‌تر می‌دهد. او پس از آن جریان، نظراتش را در کتابی به نام« شیّادان روشنفکر» به همراهی ژان بریکمون نوشت که در ایران دو بار ترجمه شده است؛ هم با نام« چرندیات پست مدرن» توسّط عرفان ثابتی و هم با نام « یاوه‌های مد روز» به‌وسیله‌ی جلال حسینی.« سرکاری سوکال» هم کتابی خواندنی است که انگار هنوز ترجمه نشده است. منصور اوجی ِشاعر، در شعری بهار را به کودکی شیطان تشبیه کرده که در خانه‌ها را می‌زند و فرار می‌کند، سوکال به نظرم یکی از این دست کودکان باشد.

سین چهارم- سر تامس مور


سکافیلد، پل سکافیلد
                                 
پل سکافیلد در سن هشتاد و شش سالگی، پس از دوران چهل و چهار ساله‌ی بازیگری خود که تنها در سی و سه فیلم ظاهر شد، در گذشت. او از شکسپیرین‌های تآتر انگلستان و هم‌ردیف کسانی چون لارنس اولیویه و جان گیلگاد به شمار می‌رفت. وی به جز بازی در فیلمهایی مانند هنری پنجم( کنت برانا) و هملت( فرانکو زفیره‌لی)، برای فیلم مسابقه‌ی پرسش و پاسخ( رابرت ردفورد) نامزد اسکار بازیگر نقش مکمّل شد و برای « مردی برای تمام فصول» آنرا برد.


او در این فیلم نقش سر تامس مور را بازی می کرد که اوّلین شخص غیر روحانی بود که به صدراعظمی انگلیس رسید. او که کاتولیکی معتقد بود حاضر نشد که به کلیسای جدیدی که هنری هشتم جدا از کلیسای کاتولیک تأسیس کرد، بپیوندد. پادشاه انگلستان که پاپ ازدواجش را غیرشرعی دانسته بود، خود را رئیس کلیسایی جدید اعلام کرد و از مور تقاضا کرد که در مراسم دعای رئیس جدید کلیسای آنگلیکن شرکت و سوگند وفاداری یاد کند. تقبیح طلاق ملکه کاترین آراگون و ازدواج با آن بولین نتوانسته بود مانع انتصاب مور به صدراعظمی شود ولی مخالفت او با جدایی از کلیسای کاتولیک از دید پادشاه، گناهی نابخشودنی بود که منجر به زندانی شدن پانزده ماهه در برج لندن، محاکمه به جرم خیانت و اعدام او در ششم ژوییه‌ی 1535 با گیوتین شد.


         


جدای از داستان تاریخی جذّاب او و پایمردی‌اش به خاطر عقاید( صرف نظر از موافق یا مخالف بودن با آن) و نمایشنامه‌ای که رابرت بالت درباره‌ی او نوشت و فیلمی که فرد زینه‌مان درباره‌ی او ساخت، شهرت او بیشتر در محافل فلسفی به خاطر نوشتن کتاب «اتوپیا» به معنای « بی‌درکجا» یا« ناکجاآباد» است که شرح سفر خیالی یک دریانورد پرتغالی به جزیره‌ای است که جامعه‌ای بناشده بر اساس عقل و منطق است و مور ایده‌آل خود در اداره‌ی کشور و رواداری عقیدتی - مذهبی و حاکمیّت عقل بر مناسبات اجتماعی و داد و ستد شهر و روستا را در آن ارائه می‌کند. 


این کتاب را در راستای دغدغه‌ی جامعه‌ی آرمانی ِبسیاری از فیلسوفان یونان باستان مانند افلاطون  و «جمهوری» او تا قرون وسطی و « شهر خدا»ی آگوستین و فیلسوفان مسلمان و طرح « مدینه‌ی فاضله» می‌توان ارزیابی کرد. بسیاری این کتاب را الهام بخش سوسیالیسم دانسته‌اند و برخی هم آنرا تصویر جایی موهوم که به قربانی‌کردن و بی‌ارزش شمردن« اکنون» می‌انجامد، تلقّی کرده‌اند.


سر تامس مور در سال 1886 به درجه‌ی آمرزیدگی ( رتبه‌ای ما قبل قدّیسی در مذهب کاتولیک) رسید و در سال 2001 پاپ ژان پل دوّم لقب قدّیس ِحافظ  دولتمردان و مسئولان سیاسی را به او بخشید؛ امّا سکافیلد عنوان Sir  را نپذیرفت و گفت:« این آن جنبه زندگی نیست که من دنبالش هستم. اگر قرار است لقبی به شما بدهند، خوب آقا چه عیبی دارد؟»

سین سوّم- سنتوری


سلسله نکات بی‌اهمّیّت
                       
واقعاً بعد از آن همه بگیر و ببند و دعوا و مرافعه و شایعه و ردّ و تکذیب و نقد و شبه‌نقد، واقعاً اهمیّت ندارد که درباره‌ی سنتوری باید چه نوشت یا لااقل من انگیزه‌ی چندانی ندارم. برای همین است که نباید خیلی فکر کنم که چرا فیلم را منتقدان آنقدر بزرگ کردند که البتّه فیلم بدی نیست ولی نه چیزی فراتر از آنچه از مهرجویی انتظار می‌رود یا متفاوت با چند فیلم متوسّط اخیرش. فیلم را با هامون مقایسه کرده‌اند که مقایسه‌ی خنده‌داری است. آن سرگشتگی غایت‌اندیشانه‌ی آدمی کجا و حکایت سقوط ساده‌ی نوازنده‌ای به منجلاب اعتیاد کجا؟ با شعارهایی مانند وحشی خواندن شهر تهران و همه‌ی تقصیرها را به گردن اجتماع انداختن یا تصویر پدر و مادر آنچنانی نمی توان به راحتی صرفاً « معلول» بودن اعتیاد علی و نقش‌نداشتن اختیارش را نتیجه گرفت.


از مهرجویی بسیاری لغزشها بعید بود. از وضوح ساختگی بودن عکس روزنامه‌ای که به دست آقای بلورچی می‌دهد تا استفاده از بازیگرانی که فیلم را دچار افت می‌کنند. جای نادر سلیمانی با آن بازی ناهماهنگ و لهجه‌ی آشکار جنوبی- به عنوان برادر علی- در فیلم نبود. علی سنتوری میان معتادان هرجا با معتادان واقعی است فیلم بسیار تیره و واقعی به نظر می‌آید و هرجا سروکلّه‌ی حجازی و پورشیرازی – به عنوان دو بازیگر حرفه‌ای- پیدا می‌شود، صحنه‌ها مضحک می‌شود. بازیگران هرقدر« قدر» باشند نمی‌توانند ادای معتادان را در حضور نمونه‌های واقعی دربیاورند که آندو قدر هم نیستند.


برف آید و زن زاید و مهمان ز در آید؛ این خلاصه‌ی داستان سنتوری است. راه حل مهرجویی در پایان فیلم واقعاً مأیوسم کرد. اعتیاد، چیزی جز پناه بردن از دنیای وحشی بیرون به رخوت درون نیست. من تفاوت اعتیاد با سلامت را می‌دانم ولی وقتی علی از دکتر خواهش می‌کند که بگذارد در آسایشگاه بماند تا از دست تهران وحشی در امان باشد، از او می‌خواهد نسخه‌ای بی‌خطرتر از اعتیاد را برای او بپیچد. این یعنی معتاد جماعت راهی ندارد جز ایزوله شدن؛ یا به عنوان معتاد یا به هر عنوان دیگر و مگر مشکلات ما تنها اعتیاد است؟ راهکار مهرجویی بسیار محافظه‌کارانه و نادرست است. از هیاهوی نقدنویسان سر در نیاوردم که بعضی از آنان حتّی صحنه‌ای را که علی در پایان فیلم هانیه را در تصوّر خودش در اجرای درون آسایشگاه می‌بیند، واقعاً حضور او در میان جمع و بعد ترک محل پنداشته بودند!


علی فیلم هامون کجاست که نقطه‌ی اتّکایی بود میان سرگشتگی حمید؟ نکند این علی همان علی است که امروز به این فلاکت افتاده؟ اگر پای مقایسه به میان بیاید صحنه‌ی ولو شدن حمید و خون‌گیری از خود را با صحنه‌ی مشابه علی به هنگام تزریق در حضور پدرش را با هم بسنجید تا ببینید که تفاوت از کجاست تا کجا. اجتماع وحشی همیشه بوده و همیشه خواهد بود و« تنهایی» راهی آگاهانه برای جریده‌روانی است که به این توصیه‌ی طلایی عمل می‌کنند که:« در میان مردم باش و با آنان مباش» نه فراری از سر ناچاری. مهرجویی جایی شکایت کرده بود که هر کدام از فیلمهای مهمّش را پس از تحوّلی روحی ساخته است و نمی‌داند چرا الآن درونش اتّفاقی نمی‌افتد. امیدوارم آن اتّفاق هرچه زودتر برایش بیفتد تا از این دایره‌ی تکرار چند ساله رهایی یابد.

سین دوّم - سهراب سپهری


سمت خیال دوست
                                     
ماه
رنگ تفسیر مس بود
مثل اندوه تفهیم بالا می‌آمد.
سرو
شیهه‌ی بارز خاک بود.
کاج نزدیک
مثل انبوه فهم
صفحه‌ی ساده‌ی فصل را سایه می‌زد.
کوفی خشک تیغال‌ها خوانده می‌شد.
از زمین‌های تاریک
بوی تشکیل ادراک می‌آمد.
دوست
 توری هوش را روی اشیا
لمس می‌کرد.
جمله‌ی جاری جوی را می‌شنید،
با خود انگار می گفت:
هیچ حرفی به این روشنی نیست.
من کنار زهاب
فکر می‌کردم:
امشب
راه معراج اشیا چه صاف است!

سلامی شادمانه به آخرین سین


                        
سین در قرآن- قرآنی که یک زبر یا زیرش از آن محمّد نیست و مُهر مکتوب« او» بر جهان سیاه ما و گل همیشه بهارش در همیشه‌ی زمستان ماست- نشانه‌ی «انسان کامل» است. در روایات، قلب قرآن سوره‌ی « یس» است که خطاب به آخرین پیامبر است: یا سین. سالی دیگر گذشت با خوش‌آمدها و بدآمدهایش و ما همچنان در جست‌وجوی شادی و رستگاری و« شادی ِرستگاری» هستیم.  


خدا در گفت‌وگویی به بایزید بسطام گفت که: بگویم به اینهایی که دورت را گرفته‌اند که چه هستی تا از پیرامونت پراکنده شوند؟ بایزید هم حاضرجوابی کرد که من هم بگویم از رحمتت تا شادمانان ِمژده‌ی رستگاری شنیده، دیگر بی‌ هیچ ترسی از عقابت، طاعتت را به جا نیاورند؟ سیّد عرفای شیعی نیز در وصیّت نامه‌اش آنجا که می‌خواهد آخرین حرف را بزند می‌گوید: ] توصیه می‌کنم[ به حسن خلق، ملازمت صدق، موافقت ظاهر با باطن و ترک خدعه و حیله و تقدّم در سلام و نیکویی کردن با هر برّ و فاجر مگر در جایی که خدا نهی کرده... و الله الله الله که دل هیچ کس را نرنجانید!   


« یس» قلب قرآن است و قلب « یس» آیه‌ی « سلامٌ قولاً من ربٍ رحیمٍ» که سلام است و رحمت و شاه‌کلید وادی ایمن و رهایی. سرمست و دست‌افشان میان خیل پریزدگان، حیلت رهاکرده، شادی و رستگاری و «شادی رستگاری» را در پرتو نیکویی کردن با هر برّ و فاجر و انتظار باران بهاری آخرین سین، واپسین بازمانده‌ی آل یس، برای تمامی کویرهای به تشنگی رسیده، آرزومندم.

بادبادکی که آخر هوا شد


                      همایون ارشادی در بادبادک باز
پس از انقلاب سال 79 در ایران و جریان گروگان‌گیری دیپلماتهای آمریکایی، تصویر ایرانیان آن چنان در عرصه‌ی جهان – و به خصوص آمریکا- تیره شده بود که راه برای هرگونه دادوستد فعّال هنری و به‌ویژه سینمایی بین ایران و جهان بسته شد. فیلمهای ایرانی به عنوان فیلمهایی متفاوت با جلوداری «دونده» و «آن سوی آتش» راه به محافل بین‌المللی گشودند و با« طعم گیلاس» بالاترین جایزه‌ی سینمای هنری جهان را بردند و با « بچّه‌های آسمان» تا پای اسکار رفتند.


بازیگران امّا همچنان در سینمای آمریکا به کار گرفته نمی‌شدند؛ حتّی بازیگران مهاجر. ایرانی بودن به خودی جرم بود. یکی از کارگردانان بزرگ سینما- به خاطر ندارم اسکورسیزی یا کاپولا- برای یکی از فیلمهایش بازیگری شرقی می‌خواست که بهروز وثوقی را به او معرّفی کردند. وثوقی تعریف می‌کند که در جلسه‌ی معارفه به محض اینکه فهمید بازیگرش ایرانی است، از ادامه‌ی کار با او صرف نظر کرد. او می‌توانست خود را ترک یا حتّی افغانی معرّفی کند ولی این کار را نکرد. همین اتّفاق سالها بعد برای شهره آغداشلو افتاد که این بار ایرانی بودن آن چنان قبحی نداشت و دیدیم که تا نامزدی اسکار هم رفت.


تمام اینها بازیگرانی بودند که خارج از ایران زندگی می‌کردند و یک‌جورهایی معترض به شمار می‌آمدند. تا اینکه همایون ارشادی – که جهان او را با طعم گیلاس می‌شناخت- در بادبادک‌باز بازی کرد و طلسم استفاده از بازیگران سینمای ایران شکست. پیشتر نیکی کریمی از پیشنهادهای خارجی برای بازی به خودش گفته بود امّا با سبک سنگین کردن بازی در آن فیلمها و از دست دادن امکان حضور در سینمای ایران یا چشم پوشی از آنها و ادامه‌ی حضور در سینمای ایران، دوّمی را برگزیده‌ بود.


بازی در فیلمی که در اسکار مورد توجّه قرار می‌گیرد در ِاقبال عمومی را به سوی شخص می‌گشاید مانند آغداشلو که پس از آن در چند فیلم به کار گرفته شد در حالیکه سعی می‌کرد به کارش وجهه‌ای سیاسی دهد و مثلاً« خانه‌ای از شن و مه» را « ایرانی‌تر» از فیلمهای درون ایران بداند. این تلاش برای نفی هرآنچه در ایران پس از انقلاب است را در بسیاری از نسل اوّل ایرانیان مهاجر خشمگین می‌بینیم. موفّقیّت ارشادی با ادامه‌ی حضور جهانی خود در فیلم « اگورا- غبارهای زمان» آلخاندرو آمنابار تأیید سینمای ایران از حیث بازیگری هم هست. به اینها رضا ناجی را هم بیفزایید که بهترین بازیگر جشنواره‌ی برلین شد و بعید نیست که او هم- به شرط زبان‌دانی- راه به سینمای جهان باز کند.


ارشادی برای فیلم‌های دیگر هم مورد مشورت قرار گرفت که دخترانی ایرانی احتیاج داشتند و او هم سه نفر را معرّفی کرد ولی به دلیلی که بالاتر گفتم از آنجا که دارای صحنه‌های برهنگی یا هم‌آغوشی بود، منتفی شد. این ممنوعیّت برای بازیگران زنی است که مانند کریمی شقّ دوّم را برگزینند ولی بعضی هم ممکن است که شقّ اوّل را ترجیح دهند یا همین الآن هم مانند میترا حجّار با سکونت در خارج از کشور، آمادگی خود را برای حضوری این چنین اعلان کرده باشند. به هرحال باید منتظر شد و دید که این اتّفاق جدید چه امکان نوی را به روی سینما و فرهنگ ایران باز می‌کند.

به گذشته برنگرد آقای معلّم




1. سؤال قاصدک از من به عنوان کسی که برای هر کاری راه حلّی دارد[!] مرا به این فکر انداخت که اگر جای معلّم بودم چه می‌کردم؟


اوّلاً: امیدوارم که دادگاه تجدیدنظر این حکم را برگرداند، به هرحال « لابی» اقوام ذی‌نفوذ، شاید بی‌تأثیر نباشد.


ثانیاً: بازگشت به گذشته و مجلّه‌‌ی جدید زدن را برای او نمی‌پسندم به چند دلیل:


الف. دنیای تصویر- از دید من- نزول کرده بود و ادامه‌دادن این نزول را« من» نمی‌پسندم.


ب. مجلّه‌ی فرضی آینده گرچه نام معلّم را بر پیشانی خود ببیند ولی به هر حال حکم یک نشریّه‌ی شانزده‌ساله را که به یک نهاد تبدیل شده نخواهد گرفت.؛ تازه دور دور جوانترهاست دیگر.


ج. محدودیّتها، همیشه الهام‌بخش پیشرفت می‌تواند باشد و از دید همیشه خوشبینانه‌ی من می‌توان به هر اتّفاق ناگوار، به عنوان هدیه‌ی تقدیر نگاه کرد.


2. علی معلّم جشنی دارد که همچنان می‌تواتد و باید آنرا سر پا نگه دارد و از آن مهم‌تر تهیه‌کننده‌ی دو فیلم متوسّط هم بوده است. یکی فیلم گاوخونی که با معیار فیلمهای متفاوت ایران، متوسّط بود( بهروز افخمی جوگیر شده بود و می‌گفت که گاوخونی مدرّس صادقی از بوف کور هدایت بالاتر است!) و دیگری ازدواج به سبک ایرانی که فیلم بدنه‌ای خیلی معمولی ولی سالمی بود. صرف نظر از وسوسه‌ی بازیگری علی معلّم با چهره‌ی فتوژنیکش که تا به حال چند بار هم تا پای آن رفته ولی هربار به دلیلی نشده است، او می‌تواند با تأسیس یک شرکت فیلمسازی، با نوع نگاه خود فیلم‌هایی ماندگار را به سینمای ایران ارائه کند؛ گوش شیطان کر همین الآن هم با آل مشغول به کار شده است.


    


3. امّا آنچه مرا به نوشتن این یادداشت برانگیخت، به یادآوردن تجربه‌ی ناکام تأسیس یک شبکه‌ی ایرانی در دوبی بود که امتیازش نیز در لندن گرفته شده بود. این شبکه، شبکه‌های مزخرف ایرانی خارجی و رسانه‌ی ملّی را به یک اندازه به ترس انداخته بود. آن‌ورآبی‌ها که از پایین‌بودن سطح برنامه‌های خود آگاهند، از اینکه شبکه‌ای قدرتمند، نان آنها را آجر کند و بینندگان و درآمد آگهی‌هایشان را یکجا به خود اختصاص دهد، شروع به تقلّآ کردند و رسانه‌ی تک صدای ملّی هم دست به دامن نهادهای امنیّتی شد که برنامه‌های ضبط شده در تهران را- که گویا با اجرای معلّم و میرفخرایی بود- در هواپیما ضبط کردند و اجازه‌ی خروج آن از کشور را ندادند.


امروز با تشدید جوّ سانسور و اختناق فرهنگی و حضور اکثریّت قشر فرهیخته‌ی ایران، خارج از مرزهای تحمّل حاکمان، هیچ عملی مانند بنای شبکه‌ای مستقل و قدرتمند، آب به خوابگه مورچگان صداوسیمایی نمی‌ریزد. ارائه‌ی بی‌طرفانه‌ی اخبار، تحلیلهای مناسب و اخبار بی‌واسطه از جهان خارج، نیاز امروز جامعه‌ی جوان و تشنه‌ی آگاهی ماست. امیدوارم علی معلّم باز به صرافت تجدید آن تجربه‌ی نیمه‌کاره امّا این بار با تمهیدات متفاوت بیفتد. اینترنت امروز هر مرزی را برداشته و این امکان ارتباط، شاید بتواند بسیاری از محدودیّتها را برای تأسیس چنین شبکه‌ای بردارد. آستین‌ها را بالا بزن آقای معلّم، به گذشته برنگرد و با درانداختن طرحی نو، خطوط قرمز را از« بودن» خود پشیمان کن.
Real Time Web Analytics