سرمقاله در ترازو


محمد قوچانی در این مطلب که درباره‌ی سروش نوشته با اندک غفلتی در دامی افتاده که مدام از آن تحذیر داده‌ام یعنی ساده‌انگاری و سطحی کردن بحث‌های فکری. البته قصد او نقد یا به قول او در ترازو گذاشتن سروش بوده ولی وقتی نوشته‌اش را با این پرسش آغاز می کند که همه از انتخاب سروش به هنگام انتخابات ریاست جمهوری شگفت زده شدند که چرا از کروبی حمایت می کند نه معین، باید باقی نوشته را پاسخی به این سؤال دانست.


پس از شرح طویلی از درگیری سروش با روحانیون که بیشتر برای پر کردن دو صفحه‌ی سرمقاله است، می گوید که اینگونه حمایت‌ها از کرّوبی یا منتظری نشانه‌ی تناقض در افکار و اعمال اوست. قوچانی به جای اینکه به دنبال چرایی گفته‌ی سروش باشد به دنبال تاریخچه‌ی برخورد او با روحانیّت است و چون به هیچ نتیجه‌ای نمی رسد او را متّهم به تناقض فکری و عملی می کند.


اوّّل بگویم که خود سروش پس از انتخابات گفت که این انتخابش نه به دلیل این بود که کروبی را بیشتر از معین می پسندید بلکه با تجربه‌ی هشت سال گذشته که پر از جنگ و کشاکش جناح‌ها بود، ترجیح می‌داد کسی که اهل ریش گرو گذاشتن و پرهیز از جنجال است فارغ از دعواهای سیاسی به فکر اقتصاد و فرهنگ و سیاست باشد؛ این از مورد اوّل.


سروش در گفته‌های خود مخالف مدیریّت فقهی روحانیون بود- اگر بخواهد به جای مدیریّت علمی در جامعه حکمفرما شود- و نه مخالف ِروحانیّت. کرّوبی اگر بر سر کار می آمد مثل آن بود که یک پزشک یا مهندس بر سرکار آمده است و از این جهت با امثال جنّتی که به عنوان فقیه، منصب دارد تفاوت می‌کرد همانطور که خاتمی هم به عنوان یک شخص تغییرخواه از طرف جامعه پسندیده شد نه صرفاً به عنوان یک روحانی.


او می گوید که سروش از طرفی روحانیّت را به عنوان حزبی تمام می بیند که به قدرت رسیده و گاه با برخی از آنان راه حرمت و احترام را پیش می گیرد. عجیب است که چرا این دو را دارای تناقض می‌انگارد، دلیل حمایت از کرّوبی را که نوشتم؛ از منتظری نیز به عنوان فردی آزاداندیش که می‌توانست سکوت کند و پس از درگذشت آقای خمینی رهبر شود ولی ترجیح داد که انتقاد کند ولو اینکه حذف شود، حمایت می کند و به بایکوت و خانه‌نشین کردن او در سالهای اخیر معترض است ولی همو فقه منتظری را ناکارآمد می داند و با او در نشریّه‌ی کیان از در مجادله درمی آید. سروش بین دو شأن آندو یکی به عنوان روحانی و دیگری بی‌توجّه به آن و صرفاً به عنوان انسانهایی دارای فکر تفاوت می گذارد بر عکس قوچانی . به فرض که نظر سروش نسبت به ایندو اینگونه نبود، مگر حرمت نهادن به افراد با مخالف ِآنها بودن منافات دارد؟ ما اگر مخالف کسی بودیم نباید به او احترام بگذاریم؟


من دیروز هم به یک مناسبت دیگر نوشتم که با همگانی کردن اندیشه موافقم ولی سطحی و شعاری کردن ِآن را مضر و خطرناک می‌دانم.

سینما پس از ماتریکس


      
تاریخ سینما شاید هیچگاه مثل این چند سال شاهد سیل فیلمهای دنباله‌دار نبوده است. از میان این فیلمها سه فیلم شاخص‌ترند و به نوعی طلیعه‌ی سینما در قرن حاضر به شمار می‌آیند: ماتریکس، ارباب حلقه‌ها و هری پاتر. توفیق تجاری و بُعد هنری هرسه قابل بحث است و از میان آنها ماتریکس داستان دیگری دارد. برادران واچفسکی با این فیلم سینما و ادبیات و فلسفه را بهم گره زدند و اتّفاقی افتاد که می توان آنرا همگانی کردن فلسفه هم نامید. توتالیتاریسم، آنارشیسم، آزادی، انتخاب، عدالت، صحیح و نادرست، بازی با مفاهیم زمان و مکان و البته « موعود» از معانی مورد بحث در ماتریکس است. سینمای آمریکا در این چندساله رویکرد سریعی را به اینگونه مفاهیم نشان می دهد و این عجب که با استقبال عموم هم روبه رو می شود.


یکی از مفاهیم مطرح در سینمای امروز آمریکا معنای « زمان» و حقیقت آن است. فیلمهای زیادی با استفاده از نظریه‌ی نسبیّت و امکان سفر یا جابه‌جایی در زمان به آن پرداخته‌اند. یکی از آنها « دژاوو» با بازی دنزل واشنگتن و کارگردانی تونی اسکات است. کارآگاه پلیس تلاش می کند با سفر به گذشته مانع یک بمب گذاری و قتل عام شود. فیلم آنجا که دستگاهی را نشان می دهد که با تصاویری شبیه گوگل ارث، چهار روز پیش از هر واقعه‌ای را نشان می دهد موفق است ولی آنجا که بحث سفر به زمان پیش می‌آید، آنهم با دستگاهی شبیه آنچه در فیلمهای درجه دو و سریالهای تلویزیونی دیده‌ایم، افت می کند و کمتر اقناع کننده‌است ولی به هرحال کارگردان با تکیه بر عواطف انسانی و حرفه‌ای‌گری خود گلیمش را از آب بیرون می کشد.


« خانه‌ی روی دریاچه» فیلمی بسیار ساده درباره‌ی ارتباط دو نفر با فاصله‌ی زمانی چندسال بوسیله‌ی یک صندوق پستی کنار خانه‌ای روی یک دریاچه است. مرد از زن چند سال عقب تر است و با نوشتن نامه در«اکنون» و گذاشتن آن در صندوق، زن آن را چند سال بعد می خواند. نقطه‌ی اوج فیلم قرار گذاشتن آنهاست که برای زن فردا شب و برای مرد مثلاً چهارسال بعد می شود. با به هم خوردن قرار، وجه واقع‌گرایی ِفیلم و اینکه آینده را نمی توان عوض کرد خودش را نشان می دهد ولی هپی‌اند ِ فیلمهای آمریکایی روال فیلم را تغییر می‌دهد و فیلم از ترس عدم اقبال تماشاگر، افت می کند ولی همین نمونه نشان می دهد که با دو بازیگر قدر و چند لوکیشن- یا « کارجا» به قول بیضایی- می توان چه فیلمی ساخت و نبود امکانات که بهانه‌ی فیلمسازان ایرانی است چقدر نادرست است.


« بَعد» هم با بازی نیکلاس کیج، داستان مردی است که می تواند آینده‌ی خود را تنها تا دو دقیقه‌ی دیگر ببیند و البته با یک استثنا که آنهم زن زندگی‌اش است و از مدتها پیش او را درشبه ِرؤیای خود مشاهده می کند. داستان از جایی شروع می شود که بمبی اتمی در آستانه‌ی انفجار است و پلیس که به توانایی او پی برده می خواهد که از قابلیّت ِاو در پیدا و خنثی کردن بمب استفاده کند.

نکته اینجاست که هرسه فیلم، متعلّق به جریان متفاوت سینمای امریکا نیستند بلکه برای عموم ساخته شده‌اند و در سطحی بسیار پایین تر از ماتریکس هم قرار می گیرند ولی تفکر راجع به مفاهیمی مانند زمان را همگانی می کنند. در سایه‌ی چنین مفهوم جذّابی که فکر فیلسوفان بسیاری از یونانیان قدیم تا هیدگر را به خود مشغول کرده، مفاهیم انسانی مانند: عشق، خیانت، کینه، ایثار، مرگ و مانند آن مطرح و به افکارعمومی تزریق می شود. روند عادی سینمای آمریکا به سرعت رو به رشد است و یک بیننده‌ی عادی ایرانی امروز چه بسا با دیدن این سه فیلم سردرگم شود و نتواند داستان را دنبال کند. وقتی سینمای ما به دنبال « نصف مال من، نصف مال تو» ست، درایت جمعی سینمای آمریکا اندیشیدن به مفاهیم پیچیده را عادت تماشاگران نوجوان و پاپ کورن خور ِخود می کند والبته از این راه جیب خود را هم می‌اندوزد. امّا این گوشه‌ای از سویه‌ی روشن سینمای آمریکا بود؛ در میان این گونه فیلمها به بیراهه‌رفتن را هم می بینیم که « بَعد» به آن خواهم پرداخت.     

موسی و درویش


        
موسی علیه‌السّـلام، درویشی را دید از برهنگی به ریگ در شده. دعا کرد تا خدای عزّوجـل مر او را نعمتی داد. پس از چند روز دیدش گرفتـار و خلقی انبـوه بر او گرد آمده. گفت: این را چه حالت است؟
گفتند: خمر خورده و عربده‌ کرده و خون کسی ریخته، قصاصش همی‌‌کنند. و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فی ‌‌الارض . موسی به حکمت حق تعالی اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.

دولت مخفی احمدی نژاد


       
ابراهیم شیبانی هم برکنارشد تا پیش بینی‌ها به وقوع بپیوندد و آنچه ترمیم کابینه نام گرفته و در اصل از اوّلین روزهای به قدرت رسیدن احمدی نژاد شیوه ی دلخواه او بوده ادامه یابد. پیش از این هم کاظم وزیری هامانه مستعفی شد و علیرضا طهماسبی هم پیش از آنکه کنار گذاشته شود در نامه‌ای استعفا کرد.


نامه‌ی استعفای او به بسیاری از شایعات رنگ واقعیّت می زند. او در قسمتهایی از این نامه دلایل استعفا را چنین بر می شمرد:« اصرار بر تثبیت نرخ برخی اقلام نظیر سیمان، شکر، لبنیات، خودرو و...عدم توان وزارتهای نفت و نیرو به تخصیص آب و برق صنعتی به صنعتگران، دخالت اجرایی بعضی از ستادهای ایجاد شده در وظایف تعریف شده...به نظر می‌آید برخی نقطه نظرات این جانب به اندازه کافی مورد توجه قرار نمی گیرد...» این شاید چکیده‌ی آن چیزی باشد که اگر شیبانی و وزیری هامانه هم می‌خواستند نامه‌ای بنویسند با مختصر اختلاف در عبارت آنرا می نوشتند و می توان آنرا در این چند کلمه خلاصه کرد: بی توجّهی رئیس دولت به نظرات کارشناسان و فرمان‌های آمرانه‌ی اجرایی- مانند ارزان نگه داشتن‌های دستوری- و از همه مهمتر ستادها و نهادهای موازی که بر کار وزیران نظارت و در صورت لزوم در کار آنان دخالت می کنند تا جایی که آنها را مجبور به استعفا می‌کنند، اینان که هستند؟


احمدی نژاد با به قدرت رسیدن به همراه خود عدّه‌ای دوستان ِعمدةً نظامی سالهای گذشته خود به علاوه جوانانی که در شهرداری و ستادانتخاباتی او فعّالیّت می‌کردند، را به دولت آورد که چون همه نمی‌توانستند که از مجلس رأی اعتماد بگیرند، به عنوان مشاوران و معاونان او منصوب شدند، اینان خواسته‌های او را به وزارتها اطلاع داده و مانند مبصر کلاس بر جزء جزء فعالیتها اشراف دارند. من نام این ساختار گسترده را دولت مخفی می گذارم.


اینان که حتّی از داشتن تحصیلات عالی بالاتر از لیسانس حتّی به صورت فرمایشی آن- مانند دکترای خود احمدی نژاد- بی بهره‌اند، در مناصبی که نیاز به رای مجلس ندارد به راحتی منصوب می شوند؛ مانند امیر منصور برقعی که کارشناسی مکانیک دارد و به جای دکتر فرهاد رهبر به ریاست سازمان مدیریّت و برنامه ریزی منصوب شد.


مدیریت آمرانه‌ی طهماسبی بی شباهت به خود احمدی نژاد نبود: بی اعتبار دانستن استراتژی توسعه صنعتی، همراهی با رئیس دولت در سفرهای استانی و اصرار بر طرح‌های کوچک و زودبازده و حتّی تمکین در پذیرش بسیاری از معاونان ِ توصیه شده، ولی اینها به تنهایی کافی نبود، پروژه‌های بسیاری با تخصیص نیافتن ارز بر زمین ماند و خودروهایی که قرار بود به قیمت هفت میلیون تومان عرضه شوند، دوازده میلیون تومان به فروش رفتند تا شاخص صنعت و معدن در این دو سال از 8 به 5/4 برسد(گرچه آمار ۵/۴ آمار بانک مرکزی بود و طهماسبی ادعای۹/۷ داشت که جواب این‌گونه آمارهای شیبانی هم دیروز داده شد)اوّلین چالش طهماسبی در دولت جدید معرّفی 70 نفر از جوانان فعّال در ستاد انتخاباتی احمدی نژاد به او برای تصدّی پست‌ها بود که همراهی لازم را نکرد، سپس او در تغییر منوچهر منطقی مدیر ایران خودرو ناکام ماند و از همه بدتر در حضور احمدی نژاد از دخالت دولت در بازار و برداشت نادرست از حساب ذخیره‌ی ارزی انتقاد کرد تا با تذکر او مواجه شد. او توانست در مقابل تحمیل امیررضا واعظی آشتیانی از طرف احمدی نژاد به عنوان رئیس سازمان گسترش و نوسازی صنایع مقاومت کند ولی نتوانست جلو ورود مهردادبذرپاش به عنوان یکی از مدیران خودروسازی را بگیرد، امثال بذرپاش هم با دور زدن طهماسبی در کارها و فعالیت‌ها و ارتباط بی‌واسطه با رئیس دولت وی را به این نتیجه رساندند که بود و نبودش در این وزارتخانه تفاوت نمی‌کند و...استعفا.


وزیری هامانه امّا با طهماسبی فرق می کند و بارها گفته بود که استعفا نمی دهد و خسته و مریض هم نیست. او که گزینه‌ی دلخواه احمدی نژاد نبود، با رای عدم اعتماد مجلس به سعیدلو، محصولی و تسلّطی روی کارآمد.ازآنجا که وی از مدیران وزارت نفت شمرده می شد، قواعد مدیریّت را تا حدودی رعایت و مثلاً امثال نعمت زاده و ترکان و نژادحسینیان را در بدنه‌ی مدیریّتی حفظ نمود. جالب اینکه چندی پیش آماری مبتنی بر پیشرفت عرصه‌ی نفت  گاز در دولت نهم ارائه شد و حالا با این تفاصیل یا آمارها باید غلط باشند یا وزیری که – به گفته‌ی آمارهای دولت- عملکرد خوبی داشته بی دلیل برکنار می شود. یکی دیگر از نقاط ضعف[!] هامانه عدم همراهی لفظی با احمدی نژاد بود. احمدی نژاد که از بدو انتخابات از«مافیای نفتی» سخن رانده بود با وزیری روبه‌رو شد که در مقابل رسانه‌ها از وجود چنین مافیایی اظهار بی اطّلاعی می کرد تا مدیران جوانی که توسّط وی به کار گرفته نشدند دست آخر او را-آنچنان که پیش بینی می شد- مستعفی کردند.


ابداعات و ابتکارات دولت جدید از انحلال سازمان مدیریّت و برنامه‌ریزی تا انحلال شورای پول و اعتبار ادامه دارد و در آینده شاهد ادغام صنایع خودروسازی نیز خواهیم بود. بسیاری از وزیران دولت هم خود نمی خواهند که کناربکشند و گرنه هرکس به جای داوود دانش جعفری بود و تصمیم کاهش نرخ سود بانکها در غیاب او گرفته می شد و تازه به او اطلاع هم داده نمی شد، بی گمان استعفا می کرد. متأسفانه چیزی که مانع رسوایی تصمیم‌های خام و جاهلانه‌ی احمدی نژاد می‌شود، قیمتهای افسانه‌ای نفت است که هر ناکارآمدی و ضعفی را می پوشاند. روند مدیریّتی پس از جنگ هرچه بود لااقل صورت موجّهی داشت ولی دستورهای خلق السّاعه‌ی دولت جدید جایی برای دفاع نمی گذارد و کار دولت ِبعد را برای اصلاح آنچه در این چهار سال تخریب شده، مشکل و مشکل تر می کند.

پایان‌نامه یا مصیبت‌نامه


 
خواستم درباره‌ی نظام آموزش بنویسم دیدم با یک مطلب و دو مطلب نمی شود. دایره‌ی بحث را هر چه در زمینه‌های مختلف در ذهنم محدود کردم باز هم افاقه نکرد و حال کسی را داشتم که انگار می خواهد در خیبر را از جا بکند؛ خصوصاً اینکه موضوع بحث از مواردی است که خودم را هم آزار داده است و ناراحتی‌اش هنوز با من است، مسأله را بغرنج تر می کرد. پس فعلاً یکی دو نکته و یک ماجرا به عنوان فتح باب.


همین ابتدا بگویم که در اینکه کسی مثل من در طول دوران آموزش هیچگاه پشت میز و نیمکت احساس آسایش نکرد که لااقل برای خودم واضح و مبرهن است و یکی از کسانی که به تعبیر سهراب سنگ به دیوار دبستان می زند، همیشه من بودم حتّی اگر نام آن دبستان، دانشگاه باشد.


پایان نامه‌ها اوج کار دانشگاهی به حساب می‌آیند چون« دانشجو» از حالت لوحیکه بر آن چیزی بنویسند خارج می شود و دست به آفرینش می‌زند؛ معنایی ، نکته‌ای یا طرح مسأله‌ای از نظر دور مانده. مقاله‌هایی که در طول تحصیل و در کلاسهای مختلف نوشته می شوند به نحوی مقدّمه‌ی این پایان نامه‌اند و درجه‌ی توفیق این آخری به شدّت به آنها وابسته است. این موضوع را از جنبه‌های مختلف می توان بررسید. از پایان نامه‌های خریداری شده توسّط دانشجویان تا موضوع‌های فرمایشی و غیره ولی اینجا من دست روی کاسبکاری اساتید می گذارم که به زعم عدّه‌ای به خاطر حرمت آنها باید ناگفته بماند.


وقتی پایان نامه‌ام را می خواستم انتخاب کنم گفتند که اگر با فلانی باشد بهتر است. گفتم چرا؟ گفتند که تو که به هرحال ساز خودت را می زنی و حرف کسی را گوش نمی کنی و فرقی برایت ندارد که استاد چه کسی باشد[!] با فلانی بردار چون در ترم پیش، بچه ها با او برنداشته‌اند و می‌خواسته قهر کند و به دانشگاه نیاید. عجبا! واقعه‌ی بعدی عدم تمایل استاد عارف مسلکی بود به قبول مشاوره‌ی پایان نامه‌ی من. ایشان که عمری در بی‌اهمیّتی دنیا و هرچه دنیوی‌است سخن‌ها رانده بود در میدان عمل نمی‌خواست که استاد مشاور پایان نامه‌ای باشد که دیگری استاد راهنمایش باشد، و او این کهتری را چه در رتبه و چه در دریافت پول نمی پسندید.


اینها انگیزه‌ای شد به کنجکاوی بیشتر در این موضوع. مدیر گروه ما در درددلی گفت که کجای کاری دیگران از ما خیلی جلوترند، گفتم چطور؟ گفت که وقتی برای اوّلین بار نظام پایان نامه نویسی، کامپیوتری شد پی به اشتباههای عمدی و غیرعمدی زیادی بردند، در افتضاح ترین نمونه‌اش در علوم انسانی، استادی آگاهانه یک نسخه‌ی قدیمی را در طول چند سال با هشت دانشجو برداشته بود! استاد ِکم‌سواد که توانایی راهنمایی نداشته و حالا همین یک نسخه را هم معلوم نیست چطور یادگرفته- چه بسا برای بار اوّل او مشاور بوده و دیگری راهنما- هر بار به عنوان نسخه‌ای که هنوز تصحیح نشده به دانشجویی پیشنهاد می کرده و در یکی از دانشگاههای کشور از آن دفاع می شده و به همین منوال جای دیگری که کسی خبر نداشته به کارش ادامه می داده است؛ مشت نمونه‌ی خروار.


پایان نامه‌هایی که فقط به درد مدرک گرفتن می خورند و آخرسر بایگانی می‌شوند، عمرهایی که هدر می‌روند و سرمایه‌هایی که تلف می شوند از کمترین پیامد این گونه برخورد سرسری با تحقیق و پژوهش است. از همه بدتر دانشجویانی هستند که یاد می گیرند در آینده چگونه استادی باشند. بله، نکته همین جاست که اصلاً جای تعجّب نیست که چرا وضع امروز استادان ِما اینگونه است. این‌ها همان دانشجویان از زیر کار دررو و تقلّب کن و سمبَل کار گذشته هستند که حالا کمی بزرگتر شده‌اند، با بالارفتن سن که تغییر بنیادی حاصل نمی شود.  کارهایی که قبلاً رو به تخته سیاه- یا سفید- انجام می شد حالا پشت به تخته انجام می شود، به همین سادگی.

به هوشنگ گلشیری



قناری گفت: - کره‌ی ما
کره‌ی قفس‌ها با میله‌های زرّین و چینه‌دان ِچینی.

ماهی ِسرخ ِسفره‌ی هفت سین‌اش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
              متبلور می شود.

کرکس گفت: - سیّاره‌ی من
 سیّاره‌ی بی‌هم‌تایی که در آن
مرگ
مائده می‌آفریند.

کوسه گفت: - زمین
سفره‌ی برکت خیز اقیانوسها.

انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستین اش از اشک تر بود.

 احمد شاملو- 1373

چرا گوزنها، گوزنها شد


گوزنها یکی از مطرح‌ترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران است که همیشه جزو سه فیلم برتر سینمای ایران انتخاب شده است؛ معمولاً کنار گاو و رگبار با کمی بالا و پایین. کیمیایی در این فیلم به اوجی دست پیدا می‌کند که نه قبل و نه بعد از آن تکرار نمی‌شود. همین که این فیلم را بالاتر از قیصر قرار می دهند خود گویای خیلی چیزهاست.


شاید بهتر بود عنوان را به گونه‌ی دیگری انتخاب می کردم.، چون درباره‌ی این فیلم و دلیل ِاینکه چرا فیلم خوبی است، بسیار نوشته‌اند. عنوان گویاتر این بود که چرا گوزنها مثل برخی فیلمهای کیمیایی نشد، چرا افت نکرد و چه عواملی- خواسته یا ناخواسته- از نزول آن جلوگیری کردند.


۱.اوّلین عامل بازیگری است. جنس بازی بازیگران فیلمهای کیمیایی، بیرونی و غلوآمیز است. منتقدی - به کنایه- راه رفتن مردان را در فیلمهای او به راه رفتن خروس لاری تشبیه کرده است. روحیه‌ی حماسی و گفت‌و‌گوهای نیشدار چند فیلم اخیر این مسأله را تشدید می کند ولی در این فیلم قریبیان- یا مهمترین عامل توفیق فیلم از دید من- ساز خودش را می‌زند. آرام و تودار است و از جنس رجزخوانان ِدیگر او نیست.در فیلم درباره‌ی کار خودش کمتر حرف می‌زند و عمل را با نوعی تردید از درستی ِکاری که کرده در هم آمیخته است. بهروز وثوقی هم آن بهروز بقیّه‌ی فیلمها نیست. نه اینکه بد باشد و یا خود نخواهد، اعتیاد او باعث شده که ناخواسته آرام تر و کم‌جوش وخروش‌تر باشد به اینها حضور مؤثّر فنّی زاده را اضافه کنید که قرار است نماینده‌ی روشنفکران در فیلم باشد.


۲.کیمیایی برعکس امثال بیضایی و یا مهرجویی در استفاده از عوامل جلب تماشاگر در سینمای نازل پیش از انقلاب تردید نمی کند و نمونه‌ی آنرا در قیصر شاهدیم ولی در این فیلم از کاباره و بدکاره خبری نیست. همین عامل جبری دوری از نشانه‌های ابتذال به افزایش کیفیّت فیلم کمک کرده است.


۳.زنان فیلمهای کیمیایی اگر بدکاره هم نباشند مطیعند و رام. در سایه‌ی مردانشان هستند و خود جلوه‌ای ندارند چه پیش از انقلاب و چه بعد از آن. مدّاح و تحسین کننده‌ی مردان هستند و سهمی از اعتراض جاری در فیلم نمی برند. این مسأله برای تماشاگر نسل نو که فرقی بین زن و مرد- نه در مواردی که به جنسیّت مربوط می شود بلکه- در درک و شعور و فهم نمی نهد آزار دهنده‌است. هدیه تهرانی که به خاطر درون مایه‌ی فیلم « لیلا» به مهرجویی جواب رد می دهد، در فیلم سلطان می شود یکی از همین زنان بی‌کنش و منفعل کیمیایی و در مرسدس هم زنی که با قهرمان فیلم تصادف می کند بی هیچ دلیل موجّهی دنبال او راه می‌افتد و در فیلمهای دیگر هم وضع به همین منوال است. دراین فیلم نه اینکه کیمیایی تغییر کرده باشد و یا نگاهش به زن فرق کند بلکه داستان فیلم اجازه نمی دهد که زنان نقشی در فیلم داشته باشند تا دیدن انفعال ِآنان موجب سرخوردگی تماشاگر فرهیخته شود. 


                     


۴.انتقام هم یکی از درون مایه‌های فیلمهای اوست که کنش و اعتراض فیلم را شخصی می کند و از شمول اجتماعی آن می کاهد، خواه نسبت به یک تجاوز باشد یا قتل یا چیزی شبیه آن. انتقام بیشتر از سر تعصّب و خشمی کور است تا شعور و انتخاب. در این فیلم- به جز چاقو خوردن مواد فروش- از انتقام خبری نیست و کنشگری ِجاری در فیلم می تواند بهتر و مؤثرتر تعبیر شود.


۵. کیمیایی در فیلمهایش قهرمان را برنده می خواهد؛ نه اینکه نمیرد ولی به طرف مقابل آسیبی می‌رساند یا می‌کشد. در داش آکل ِهدایت، داش آکل به تنهایی می میرد ولی کیمیایی به مرگ او مرگ کاکا رستمِ را هم اضافه می کند و در قیصر ما عملاً شاهد مرگ قیصر نیستیم تازه او پیش از مرگش هم خون به پا کرده است ولی در این فیلم قصّه دیگری است و قهرمانان در برابر نیروهای خارج از خانه شانسی ندارند و خونریزی سیّد تنها به کشتن عامل معتاد کردن خود محدود می‌شود. نوعی مرگ آگاهانه یا شهادت که برد با برنده‌ی ظاهری نیست. این پیوند با سنّتهای آیینی به فیلم وجهه‌ی دیگری می بخشد.


عواملی هستند که در جریان تولید و فیلم‌برداری موجب نزول فیلم از آن کیفیّت پیش بینی شده می‌شوند. در فیلم گوزنها این مسأله کاملاً به عکس شده و سلسله عواملی به بالاتر رفتن فیلم از سطح توانایی کارگردانش انجامیده است. این مسأله چیزی از ارزش فیلم و حتّی کارگردان کم نمی کند. کارگردانان طراز اوّل با دانستن این مورد تلاش می کنند که کاری کنند که فیلم از آنان جلو بزند چه با استفاده از مشاوران یا عوامل فنّی درجه یک و یا بازیگری که به نقش چیزی بیش از آنچه روی کاغذ و در مخیّله‌ی نویسنده بوده جلوه بخشد. این استفاده از دیگران برای بالا بردن ظرفیّت خود درست همان چیزی است که امروز کیمیایی به آن نیاز دارد.

بازخوانی نقش تاریخی مصدّق


               
پیشتر به تبعیّت از گلشیری که عقاید جزمی نخبگان را خرافه‌های آنان نامیده بود من هم از خرافه‌های روشنفکران سخن گفته بودم. هرجا عقیده‌ای کوچک یا بزرگ از نقد محروم شود بی گمان خرافه‌ای شکل می گیرد. همیشه پیش گیری ساده‌تر از درمان است و بازگذاشتن راه نقد آسانتر از خرافه‌زدایی. یکی از جزمیّات دوران معاصر ایران مثبت انگاشتن بی چون و چرای اعمال دکتر مصدّق است و نادیده گرفتن این حقیقت که چه بسا با درایت بیشتر اجتناب از کودتای 28 مرداد ممکن بود.
محمّد قوچانی در سرمقاله‌ی این شماره‌ی هفته نامه‌ی شهروند امروز به عنوان یک اصلاح طلب این کار را کرده است. گرایش فکری قوچانی این کار را برجسته‌تر نشان می دهد و گرنه برخی از مدافعان وضع موجود قبلاً این کار را مطابق مذاق خود انجام داده بودند. قوچانی از نطق مصدّق در مجلس خطاب به رزم‌آرا شروع می کند:« خداشاهد است اگر ما را بکشند، پارچه پارچه کنند زیر بار این جور اشخاص نمی‌رویم. به وحدانیّت حق خون می کنیم، می زنیم و کشته می شویم.اگر شما نظامی هستید من از شما نظامی ترم. می کشم؛ همین جا شما را می کشم» این نطق از ترس تبدیل شدن ِرزم‌آرا به رضاشاهی جدید بود و اندکی بعد رزم‌آرا به دست خلیل طهماسبی از فدائیان اسلام ترورشد. قوچانی نطق مصدق در مجلس و سکوت او در برابر ترور رزم آرا را آغاز سقوط او می داند و استقرار جنبشی آزادیخواه بر اقدامی رادیکال را اوّلین خشت کج بنای مصدّق می شمارد.
                                               
او هم مصدّق را در ملّی کردن نفت ناکام می بیند چون پس از 28 مرداد به دست کنسرسیوم‌های خارجی بین‌المللی شد و هم در برگزاری انتخابات آزاد، زیرا که مجلس هفدهم با دخالت دربار و ارتش انتخاب شد و مصدّق هم مجلس را منحل کرد و این- یعنی رفراندوم- عملی قانونی نبود. اینکه او پس از انحلال مجلس به میان مردم رفت و بر دوش آنان فریاد زد که مجلس واقعی جایی است که مردم باشند نشان از عوام گرایی و گرایش به پوپولیسم او داشت. او خواستار واگذاری حق قانونگذاری مجلس به دولت بود که مخالفتی آشکار با اصل تفکیک قوا به شمار می رفت. وی مصدّق را ناتوان از استفاده از فضای جنگ سرد می داند که نه از حمایت شرق سود برد و نه توانست از اتحاد آمریکا و انگلیس علیه خود جلوگیری کند؛ نه مانند یک مشروطه‌خواه روابط خود با شاه را حفظ کرد و نه زمانی که میتوانست اعلام جمهوریّت کند، این کار را کرد و نفت را- ملّی که نه- دولتی کرد و در اختیار حکومت مستبد پس از خود قرار داد تا پایه‌های یک دیکتاتوری تمام عیار را در زمان پهلوی دوّم بنیان نهاده باشد.
نوشته‌ی قوچانی می تواند فتح بابی نو به نقد تاریخ سیاسی معاصر باشد و من مطمئن هستم با حسّاسیّتی که جامعه‌ی فکری و سیاسی ایران روی دکتر مصدّق دارد، این مقاله واکنش‌های مناسبی را در خارج و داخل کشور خواهد داشت. لیبرال یا سوسیالیست بودن، عمل طبق قانون یا سرپیچی از آن، رابطه با روحانیّت یا نادیده گرفتن آن، واکنش در برابر قانون شکنی، حفظ روابط با قدرت مطلقه‌ی زمان خود؛ همه‌ی این بحث ها به گونه‌ای مسأله‌ی امروز ماست و درحقیقت تاریخ در اکنون ِما جاری است و ما با نقد مصدّق تکلیف امروز خود را بهتر می شناسیم. تا از 28 مرداد خیلی دور نشده‌ایم، با جمع شدن موافقان و مخالفان باز هم گریزی به این بحث خواهم زد.

سبز


   
با تو دیشب تا کجا رفتم
تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
با تو لیک ای عطر سبز سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه‌های سبز
تا بهار سبزه‌های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشمم آشنا، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
- همچنان کز خویش و بی خویشی-
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلّل هودج سِرّ و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصا مرزهای دور
- تو قصیل اسب بی آرام من، تو چتر طاووس نر مستم
- تو گرامیتر تعلّق، زمردین زنجیر زهر مهربان من-
پابه پای تو
تا تجرّد تا رها رفتم.


غرفه‌های خاطرم پرچشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یکسان بود در آفاق عدل او
عزّت و عزل و عزا رفتم.
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم.


شکر پر اشکم نثارت باد
خانه‌ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجدگون نگین خاتمت بازیچه‌ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب،
با تو دیشب تا کجا رفتم.

مهدی اخوان ثالث؛ تهران، اسفند1339

آموزش؛ دیروز، امروز



ساختار هنری امروز تولید انبوه ِهنرمند و دانشور دارد ولی آنچه به نظر می رسد، آن اندکان نظام قدیم پخته‌تر و عمیق‌تر بوده‌اند. اینکه نسخ خطّی قدیمی امروز چنین ارج و قربی دارند یا کاغذی خطّاطی شده یا یک نمونه‌ی نگارگری شاید دلیلی ورای گذشته بازی داشته باشد.
محمود فرشچیان حکایت می کرد که استادی داشتم که نمونه‌ی کار خود پیش او می بردم و او هربار می‌گفت خوب نیست و من دیگر بار کار را انجام می دادم و او باز می گفت: خوب نیست. نمی دانم طرح قالی بوده یا چیزی شبیه به این که به او مشق کشیدن کاشی‌های فلان عمارت را می داده و او هربار باید  « خود» درمی یافته که چرا خوب نیست. به نظرم خیلی سختگیرانه باشد این نظام استاد و شاگردی قدیمی که استاد به زور و اندک اندک چیزی به شاگرد می داده و تازه اینکه فوت کوزه گری را برای خود نگه می داشته حکایت دیگری است.
زندگی محمدرضاشجریان را که بخوانیم- و اگر توفیقی باشد آنرا جداگانه خواهم نوشت- چیزی شبیه به این است ذرّه ذرّه و سخت به دست آورده؛ کمی از این کمی از آن، افتان و خیزان و بی مربّی و علیرغم مخالفت پدر. پدری که وقتی بعدها صدایش را از رادیو می شنیده به هنگام نواختن سازها انگشت در گوش می کرده و به هنگان خواندن پسر انگشت‌ها از گوش در می‌آورده است! امیدوارم درست درنیاید این پیش بینی ولی اگر مرارت و سختی شرط لازم موفّقیّت باشد، شاید همایون که آموختن ِآواز برایش مانند لقمه‌ی جویده شده‌ای بوده آن توفیق را نیابد.
در نظام دانشگاهی هم« دانشجو» شوخی بزرگی است. کسی به جست و جوی دانش نیست و همه به دنبال شرایط مهیّا و سهل ترین راه رسیدن به مقصدند که خدا می داند چیست؛ ثروت، منزلت یا چیز دیگر. این شیوه به نظام طلبگی سنتی هم رسوخ کرده و آنرا به جز استثناهایی از درون پوک کرده است.
مخالفتی با نظام جدید ندارم و اگر این شیوه طالبانی دارد که حتّی ضعف خود را نمی خواهند بپذیرند و نام ناکامی خود در ورود به دانشگاه را قصور دولت در پذیرش همه‌ی دانشجویان می گذارند و به امید روزی هستند که هر بچه تنبلی در رشته‌‌ای کاردان یا کارشناس شود، به خودشان مربوط است؛ مدارک مورد نظر گوارای وجود. امّا آن شیوه‌ی قدیم به نوعی که مناسب روزگار ماست باید احیا شود. در دانش آموزی و هنر و ادب. مبتنی بر کار ِکارگاهی و تلاش و ممارست وبدون چشمداشت مادّی. درباره‌ی چگونگی‌اش بعد بیشتر می نویسم.

مسلخ ِسینما



1. فریدون جیرانی در برنامه ی پریشب دوقدم مانده به صبح که صالح علا با موفقیّت در شبکه چهار می‌سازد، ادّعای بسیار تکرارشده‌ی منتقدان را درباره‌ی این که سینمای ایران هنوز نتوانسته تصویری واقعی از طبقه‌ی متوسط ایرانی نشان دهد- به خلاف سینمای جنگ مثلاً- را بازگفت. امیرهوشنگ زند مترجم و دوبلور با سابقه به برنامه تلفن کرد که این حرف درستی نیست و ما در فیلمهایی مانند هامون خلاف این را شاهدیم و جیرانی به دفاع از حرف خود پرداخت که مهرجویی در این فیلم نسبت به مهشید « موضع» دارد و...


اوّل اینکه به نظرم با پذیرفتن اینکه سینما از جامعه عقب است ولی این حکم را هم از جمله حکم‌های کلی و نابه‌جا مشهورشده‌ی منتقدان می دانم. برای مثال سه فیلم اخیر فرمان آرا را مشاهده کنید؛ درباره‌ی همین طبقه است و موفّق و البته نمونه‌های بیشتری هم می توان یافت. امّا آنچه مرا به فکر فرو برد سخت گیری و آرمان گرایی ِفریدون جیرانی بود در گفته‌ها و نقدها و نوشته‌هایی که از او پیشتر از این خوانده بودیم. این خیلی خوب است ولی چنین دقّت و موشکافی- برای مثال راجع به همین موضوع تصویر باورپذیر طبقه متوسّط- را چرا در آثار سینمایی ِخود او نمی بینیم؟


1-2. حسن فتحی یکی از موفّقترین کارگردانان تلویزیون است در گونه‌های متفاوت، از تله تآترهایی مثل تله موش- با بازی درخشان حمید مظفّری و زنده یاد جمیله شیخی- تا مجموعه های فردا دیراست و پهلوانان نمی میرند و همین مجموعه مدار صفر درجه که در حال پخش است.


2-2. علی معلّم مدیرمسؤول و سردبیر خوش فکر دنیای تصویر است، ماهنامه‌ای به نسبت رادیکال تر از « فیلم» که همواره منتقد جریان عامه پسند و روشنفکرنمای سینمای ایران بوده است و سرمقاله‌هایی تند و گزنده در نقد اوضاع حاکم بر سینما و تلویزیون ایران می نویسد.


3-2. داریوش ارجمند را در هر فیلمی ندیده‌ایم و گفت و گوهایش نشان از بازیگری دارد که علاوه بر فنّ خود دغدغه‌های دیگری هم دارد و آگاهی- یا علاقه به آگاهی – او را در برنامه‌ی طلوع ماه می‌توان دید.


4-2. ترکیب سه نفر بالا به عنوان کارگردان و تهیه کننده و بازیگر می شود فیلم« ازدواج به سبک ایرانی» فیلمی عامه پسند و نازل که علیرغم تلاش نویسندگان دنیای تصویر در قبولاندن اینکه نمونه‌ی یک سینمای سالم و وطنی است ما به خرجمان نمی رود که نمی رود.


3. به بازی متفاوت بازیگران در سینما و تلویزیون دقّت کرده‌اید؟ یک بازیگر خاص را در نظر بگیرید و او را در یکی از فیلمهایی که این روزها فت و فراوان از سیما پخش می شود با بازی او در یکی از سریالها مقایسه کنید. من بارها نتیجه را به نفع تلویزیون دیده‌ام نه سینما. بازیها در تلویزیون راحت‌اند و بی تنش و در سینما مصنوعی و پرتکلّف و جلوه فروشانه. از سوی دیگر  بازیگرانی عکسشان روی جلد مجلات می‌رود که نه هنری دارند و نه گاه حتّی چهره‌ای ولی همین حمید مظفری را که نام بردم ببینید، بازیگری با فیزیک و صدا و تجربه‌ی او چرا نباید در سینمای ایران مطرح باشد؟


4. به دنبال طرح مسأله هستم بیشتر تا ریشه‌یابی ولی هرچه هست روابط ناسالم اقتصادی، دولتی و گوش به فرمان بودن صنوف سینمایی، فقدان ِجوانان فیلمساز آرمانگرا- مانند ِ آنچه در سینمای موج نو اواخر دهه‌ی چهل می بینیم- و نبود کمپانی یا سازمان‌های سینمایی قدرتمند و اصولاً کم رنگ شدن نقش سینما به عنوان هنری جدّی و مسائلی ازین دست باعث شده که هر آنچه از نظر تفاوت کیفیت بین تلویزیون و سینما در دنیا هست – باز هم مثل بسیار موارد دیگر-  در ایران درست برعکس باشد.

ورزش زنان و مذاکره با آمریکا


  
1. تصوّر حضور زنان آنهم در ورزشهایی با تحرّک بدنی بالا انصافاً تا چند سال پیش بسیار مشکل بود. ابتدا شطرنج راهگشا شد، سپس پای ورزشهای ساکنی مانند تیراندازی به عرصه‌های بین المللی بازشد ولی ورزشهای رزمی و دوومیدانی؟ اصلا و ابدا.


فرهنگ کار خودش را می کند و زمانه راه خود می رود. اگر فردا شناگر زن ایرانی را هم با لباسی پوشا شبیه لباس غوّاصی که اتفاقاً حتی مردان هم- به خاطر اصطکاک کمتر با آب- از آن استفاده می‌کردند، در استخرها دیدید تعجّب نکنید. چرا چنین اتّفاقی در دولت مدّعی اسلام ناب می افتد، به دلیل همان رویش بی‌رخصت فرهنگی یا دلیل دیگر؟ اوّلی به جای خود دلیل دیگر را هم خواهم نوشت.


2. می دانیم و می دانید که مذاکره با آمریکا تابو بود و اکنون شکسته شده است. هر چند صداوسیما به هر دری زد که آنرا بسیار طبیعی نشان دهد و اینکه فقط برای تذّکر وظایف اشغالگران به آنهاست. یعنی آمریکایی‌ها آمده‌اند و التماس می کنند که وظایف ما را به عنوان اشغالگر به ما یادآوری کنید!


رابطه به شکل ناآشکار در زمان خاتمی هم بود ولی به این شکل شک دارم که به او اجازه داده می شد. یکی از نزدیکان رفسنجانی به یکی از مقامات کانادایی در زمان خاتمی گفته بود که ما می توانیم همین الآن هم با آمریکا روابط را برقرار کنیم ولی امتیازش به جیب خاتمی می رود و ما این را نمی‌خواهیم. مسأله همین جاست؛ الآن مانعی به نام خاتمی نیست و احمدی نژاد برای چیزی فراتر از مذاکره تا نامه نوشتن به شیطان بزرگ هم پیش رفت که افاقه نکرد. فرض کنید اگر چنین نامه‌ای را خاتمی می‌نوشت چه بلوایی به پا می‌شد؟


3. همانطور که گفتم فرهنگ و زمانه کار خود می کنند و این تابوها به هرحال شکسته می‌شدند ولی پیامی در دو نکته‌ی فوق هست که برخی می خواهند بگویند که ببینید اگر ما در قدرت باشیم و بمانیم چه کارها بلدیم بکنیم و این درست همان چیزی است که نباید پذیرفت چون اصالت ندارد و ظاهری است.


هنگام انتخابات از اظهار نظر سروش درباره‌ی کروبی و اینکه او از میان گزینه‌ها بهتر از همه است تعجب کردم و آنرا به حساب دوری اهل کتاب و مطالعه از فضای سیاسی کشور گذاشتم. ولی بعد که دلیل انتخاب خود را بیان کرد که از دید وی اگر مثلاً معین و اطرافیانش به قدرت می‌رسیدند همان آش بود و همان کاسه؛ همان بحران‌ها و بگیر و ببندها که در این میان فقط سر مردم کلاه می‌رود ولی کروبی دور از هیاهو و سیاست بازی ِعده‌ای می تواند با ریش سفیدی و پادرمیانی- یا بخوانید اعتدال و احتیاط- بسیاری از مشکلات کشور را حل کند، به او آفرین گفتم. در دو نوشته درباره‌‌ی دست دادن یا ندادن خاتمی- که آخرش معلوم نشد چی به چی است از بس حرف متناقض شنیدیم- نوشتم که از اطرافیان او می ترسم و روحانی را توصیه کردم که گویا قرار است به مجلس برود. برای گریز از آنچه نمایش قدرت دولتیان فعلی نامیدم از طرفی و پیامی که ستاد بحران به مردم می‌داد که اگر اصلاح‌طلبان روی کار باشند وضع به همین منوال است، بهترین کار انتخاب راه میانه یعنی اضافه کردن مشخّصه‌ی اعتدال و پرهیز از جنجال به گزینه‌های اصلاح طلبی است که قرار است نامزد انتخابات آتی ِمجلس و ریاست جمهوری شوند.

دشمن

         
بی خبر بودم که دیرگاهی ست
در تعقیب من‌است.

هنگامی که به آهنگ ِچیدن گلی نوشکفته
                                                    فرود آمدم
از حضورش آگاهی یافتم
در چند گامی ِمن ایستاده بود
و چون ریگزاران داغ و سوزاننده بود
راه خود گرفتم.

امّا چندان که آفتاب
                        زوال گرفت
سایه‌اش بر خاک دراز شد
و به قصد آنکه راه را به من بنماید
از من گذشت.

شعری از ژاک شاردن با ترجمه‌ی احمد شاملو

سه نکته و دو پیشنهاد


    
1. وبلاگ ِسردبیر خودم به دلیل فشار مهدی خلجی و وکیلش بسته شد. هر قضاوتی درباره‌ی درخشان و مطالبی که راجع به دیگران گفته داریم، توجیهی برای سکوت ما یا بدتر از آن تحسین اقدام یادشده نمی‌تواند باشد. این شکایت تنها با ارجاع به دادگاه و حکم دادگاه می توانست منجر به بسته شدن وبلاگ شود. درست همین جاست که دفاع از آزادی بیان معنا پیدا می کند و گرنه اگر من از آزادی بیان کسی که موافق خودم است دفاع کنم که هنر نکرده‌ام. کسانی که حالا اظهار خوشحالی می‌کنند مدتهاست که به اسم مخالفت با حاکمان ایران هرچه می‌خواهند می‌گویند و از هر ادبیات نامناسبی هم بهره برده‌اند که لابد بی‌اشکال بوده است. به اسم طنزنویسی از لباس یا قدوقواره یا چهره‌ی احمدی‌نژاد مسخره شده تا لهجه‌ی فلان شخص تا کبودی پیشانی فلان وزیر، اینها چه ربطی به اعمال و کردار اشتباه آنان دارد؟ شنیده‌اید کسی اینان را دعوت به ادب کند و بی‌ادب را از جاهل مسلکی و لمپن مآبی بازدارد؟


در نوشته‌ها پیرامون درخشان به تمام گفته‌های گذشته‌ی او اشاره می‌شود. قضاوت درباره‌ی تمام حرفهایش به کنار، فعلاً دلیل بسته شدن وبلاگ تنها گفته‌های او درباره‌ی خلجی است یعنی کسی که در کمال آزادی است و – البته اگر حرفی داشته باشد- می تواند از خود دفاع کند نه زندانیانی مثل اسفندیاری یا تاج‌بخش تا با استفاده از زندانی‌بودن و مظلومیّت آنها بتوان علیه او استدلال کرد. به فرض محال که درخشان درباره‌ی خلجی اشتباه کرده باشد، اشتباه کردن حق هر کس است و راه برخورد خودش را دارد همانطور که خود درخشان نوشته، این اتّفاق ممکن است در صورت موفقیّت و عدم اعتراض بقیّه در مورد دیگران هم تکرار شود، کافیست کسی از نوشته‌ی دیگری در مورد خودش خوشش نیاید تا به جای دفاع از خود، به شکایت و تهدید متوسّل شود.


2. گفتم « به فرض محال» چون پیشتر نوشته‌ی مرا در مورد ولی رضا نصر و پادویی او برای نظام حاکم آمریکا خوانده بودید،- و حمید دباشی هم اینجا او را بیشتر معرفی کرده‌است- طبیعی است که در مورد خلجی هم قضاوت مشابهی داشته باشم. ولی رویکرد من به مسأله با درخشان تفاوت می کند. او با نشان دادن وابستگی او به فلان مرکزی که در خدمت منافع آمریکاست این کار را می‌کند ولی من از راه بررسی سخنانش، یعنی یکی از شعارهای همیشگی این وبلاگ: توجّه به گفته نه گوینده. در مورد خلجی هم مانند گنجی که در سه نوشته‌ی پیاپی روزهای جمعه، شنبه و یکشنبه گفته‌های او را در مورد شریعتی نقد کردم، کار مشابهی را انجام خواهم داد.


3. مهرانگیز کار درباره‌ی جهانبگلو و دیگران نوشته که آنان به نظام آمریکا آگاهی می دادند که ایرانیان تروریست نبوده‌اند و با ایران باید بر سر میز مذاکره نشست و جنگ و تهدید راه حل نیست. این مسأله با تبیین جهت دارانه‌ی مسائل ایران و تغییر در راستای منافع آمریکا طبعاً متفاوت است ولی امثال این سخنرانی نشان می دهد که فعّالیّت مزبور در راستای هدف دوّم بوده و نه آنچه خانم کار می گوید وگرنه فعالیّتهایی از نوع اوّل مانند ِفعّالیّت‌های هوشنگ امیراحمدی است که کاملاً شناخته شده است و علناً حرفهایش را می‌زند و حتّی به دولتمردان ایران مشاوره هم داده‌است.


اینجا راجع به فیلم تلویزیونی ِبه اسم دموکراسی نوشته بودم که هنوز سر حرف خودم هستم. رامین جهانبگلو را نه فیلسوف می دانم و نه سیاسی. فیلسوف معنای خودش را دارد او در رشته‌ی فلسفه دکترا دارد. امروز پیش از هر اسمی- حتی احمدی نژاد یا محسن رضایی هم- لقب دکتر را می بینید، او فلسفه آموخته ولی خود نظری ندارد و عمده‌ی کار او گفت و گو با دیگران بوده که خوب است ولی دلیل نمی شود فیلسوف باشد، مقاله‌هایی هم که نوشته بسیار معمولی و پیش پاافتاده است. سیاسی هم نیست و فعّالیّتهای اخیرش نوعی بازی خوردن و خود را بیش از حد جدّی حساب کردن بود و گرنه در این حد و اندازه‌ها نیست که از خامی گفتارش که به آن لینک دادم هویداست.


دو پیشنهاد:


1.آنچه کار منتقدان ِامثال جهانبگلو را تضعیف می کند به زندان انداختن و پخش اعترافاتی است که هر قدر صادقانه باشند باور نخواهد شد. باور کنید که او و همانندان ِاو با این فعّالیّتهای خنده‌دار خطری به حساب نمی‌آیند، پس بی جهت با بازداشت آنان مسأله را پیچیده نباید کرد. اگر آنان آزاد گذاشته شوند و- در یک حالت ایده‌آل- در گفت‌وگویی دو یا سه جانبه با کارشناسی خبره و یک مجری کارکشته- مثل مرتضی حیدری- در صداوسیما شرکت کنند، هم کم بنیه بودن آنان آشکار می شود و هم مخاطبان آگاه می‌شوند و هم هیاهوی سیاسی با به زندان انداختن آنان به پا نمی شود، فعالیّتهای آنان علنی است و با امثال موسویان یا هر کسی که دارای اطلاعات خاصی است تفاوت می‌کند. آزاد گذاشتن مخالف نشانه‌ی اقتدار یک نظام است و اینکه آن حکومت با فعّالیّتهایی این چنین به خطر نمی‌افتد و اثرش از صد مصاحبه بیشتراست؛ برای همین نوشتم: آنها اشتباه می‌کنند که می‌ترسند، چون اصلاً دلیلی برای ترس از امثال جهانبگلو نیست.


2. میان طیف‌های رنگارنگ سیاسی ایران دو گروه در دو طرف قرار دارند، یکی حامیان ولایت که صد درصد و بی استثنا و انتقادی مدافع وضع موجودند. یکی نافیان رژیم که سلطنت‌طلبان و جمهوریخواهان سکولار را دربر می گیرد. در این میان طیف‌های رنگارنگی هستند که با تفاوت دیدگاهها به یکی از دو طرف نزدیک و از دیگری دور می شوند. در این مختصر نمی شود همه را بر شمرد ولی گروهی از روزنامه نگاران و نویسندگان هستند که بی قید وشرط هرآنچه منتسب به حاکمیّت است را نفی می کنند بی آنکه مدل یا جایگزینی را معرّفی کنند یا بیندیشند که این کارشان به کجا خواهد انجامید. ابتذال حرفهای برخی به حدّی است که از پرداختن به آن اکراه دارم یک نمونه‌اش را اینجا و در بررسی موضوع سهمیه بندی بنزین آورده‌ام. در مقابل کسانی هستند که استقلال فکری خود را حفظ کرده‌اند و منافع ملّی را بر رضایت مخاطبان خود ترجیح می‌دهند. در همین راستا مقایسه کنید این نوشته‌ را در مورد سرمقاله‌ی شریعتمداری درباره‌ی بحرین با نوشته‌ی بهنود در همین موضوع.


راه انداختن نشریّه‌ی  چلغوز در تمسخر روز را نمی پسندم که اینجا درباره‌ی آن نوشتم چون این درست همان کاری است که امثال نبوی می کنند. همین الآن جوانان زیادی در وبلاگهای خود بی‌هیچ چشمداشتی هم منتقد اوضاع حاکم در ایران هستند و هم از افتادن در دام مخالفت خوانی‌های بی‌پشتوانه و دشمن‌پسند حذر می‌کنند، اگر اراده‌ای باشد می توان به جای مجلّه‌ی طنز، مجلّه‌ای جدی در نقد اوضاع ایران و بی‌استدلالی برخی منتقدان منتشر کرد. این پیشنهادی است که به نظرم جای کار دارد. 

خرنامه


]...[ مگر نمیدانی بزرگترین دشمن آدمی فهم اوست؟ تا میتوانی خر باش تا خوش باشی. مگر من که زندگی و جوانی و آرزوهایم را بر سر مطالعه و کتاب و علم تلف کرده‌ام، جز پریشانی و پشیمانی چه چیز دستگیرم شده‌است؟ کسانی هستند که بر من رشک می برند و مرا آدم خوشبختی می دانند و اگر دوستند از شهرت و ترقی من خوشحالند و اگر دشمنند، حسد و کینه از آن به دل گرفته‌اند؛ مگر این شهرت و ترقی جز بدبختی و تلخی و ناامیدی چه چیز برای من سوغات آورده است؟ چه شهرتی؟ چه ترقی؟ الآن نه پول، نه شهرت، نه جاه و مقام هیچ چیز مرا خوشحال نمی کند. خیلی‌ها هستند از اینکه عکسشان توی فلان روزنامه باشد، یا اسمشان فلان جا با احترام و بزرگی برده شود و یا خیلی‌ها او را بشناسند و از او صحبت کنند، چاق می شوند. امّا من به جرم اینکه فهمیده‌ام اینها همه خواب و خیال پوچ و حرف مفت است، یک جو دل مرا شاد نمی کند و به دنبال خوشی‌های دیگری می گردم که اصلاً در دنیا وجود ندارد. من الآن به قدری از فهم و عقل بیزارم که حد ندارد، تمام بدبختی‌های خودم را به گردن کتاب و علم و فهم و هوش خودم می‌اندازم! اگر جوانی می بودم مثل سایر جوانهای همسال خودم از اسم و رسم و تصدیق و لیسانس . دانشمند و محترم و شاعر فلان فلان شده وسیاستمدار شجاع و از این چرندها لذت می بردم و زندگی آرام و خوشی داشتم، ولی حالا دیگر هیچ چیز دیگر کام مرا شیرین نمی کند. شاید کمی فهمیده باشی که من از اینکه مردم مرا آدم خل و گیج و بیشعوری بدانند لذت می بردم؛ مردم باسواد را کاریشان نمی شود کرد، ولی کسانی که عامی هستند می شود سرشان را کلاه گذاشت و از این جهت است که من سعی دارم به طور مصنوعی هم که شده خودم را تا جایی که می توانم به خریّت بزنم و از این جهت شاید با بیشتر کهه‌ای‌ها جوری رفتار کرده ام که ته دلشان به ریش من می خندند و من چقدر ازین خنده کیف می کنم؛ برای اینکه من واقعاً آرزو دارم که ای کاش من هم یک فرد بازاری و کاسب و زارعی می بودم که از این که امسال پنبه‌ام خوب شده یا نرخ قند و صابون بالا آمده یا آب قنات یک جفت و نیم زیاد شده‌است، لذّت می بردم و شنگول بودم و از زندگیم کیف می کردم؛ چقدر خوب بود که به جای دانشمند و... و... که بعضی‌ها بدون جهت به نافم بسته‌اند یا خر می بودم یا آدمی بودم در سطح فکر یک خر، ای زنده باد خر]...[





 نامه ای از علی شریعتی به پسرعمّه‌اش در سال 37 که حدوداً بیست وپنج ساله بوده‌است. مجموعه آثار، جلد34، صص20و21.

همسفری ِخطوط موازی


          
آنچه پیروان شریعتی را از دیگران متمایز می کند تفاوت فاحش ظاهر و باطن آنهاست، بی آنکه این تفاوت باعث شود که ارادت آنها به او باهم فرق کند. آنکه منوچهری نامیدم را که گفتم چهره‌ای تراشیده و ظاهری تقریباً مدرن داشت. معلّم دیگر از ادبیاتچی‌های قهار بود و سبیلی و « یا حق» گفتنی که بعدها فهمیدیم که گویا صوفی هم هست وبرای امرار معاش حفظ ظاهر می کند. این یکی که صوفی می ناممش در اوّل دبیرستان به پست ما خورد- یا برعکس- و سوّمی هم معلّم دینی مقیّدی با ظاهر قالب خورده‌ی حزب‌اللّهی.


اوّلی با آزادی در به جا آوردن امور عبادی و خاطره‌ای هم تعریف می کرد که شریعتی  و مطهری و شاگردان در یکی از مساجد تهران مشغول بحث بوده‌اند و وقت نماز می شود. مطهّری برمی خیزد ولی شریعتی که درست موقع نتیجه‌گیری بحثش بوده به او می گوید که بنشین نماز را نیم ساعت دیگر هم می‌توانی بخوانی. امروز این بحث‌ها کمبود جامعه‌ی فکری ماست اینها نباید ابتر بماند و مطهری هم به احترام او می نشیند. خود منوچهری هم به قاعده نماز نمی خواند در نمازهای جماعت قنوتش دستهایی گشاده رو به آسمان بود، با سری کج.


صوفی از درون می گفت و عشق و مستی . از شیوه‌ی تدریس او که شاگردش بود و اینکه بر شاگردانی که درس را همان گونه که او به آنها داده بود پس می دادند، خشم می گرفت که پس سهم شما چی؟ این مثل آن است که شما غذایی را که بهتان داده‌ام بخورید و همانطور جلو من بالا بیاورید. به حضور و غیاب مطلقاً بی‌اعتنا بود و همین باعث خشم و ناراحتی رئیس دانشکده شده بود. به او می‌گفتند که چرا حضور و غیاب نمی کنی، می گفت که درس مرا جای دیگر و در کتاب دیگری نمی‌توان جُست. اگر به واقع کسی بتواند به کلاسم نیاید و بازهم نمره‌ی قبولی بگیرد معلوم است اهلیّتش را داشته، پس مفت چنگش.


امّا آنچه معلّم پرورشی مکتبی ما حکایت می کرد هیجان انگیزتر بود. او از شبهایی حکایت می کرد که پس از سخنرانی های« ارشاد» دختر و پسر، زن و مرد بیرون می آمدند و تا دم دمای سحر- گاه زیر باران و بی‌اعتنا به آن- این ور و آن ور مشغول بحث می ایستادند. کمتر پیر و بیشتر جوان، با ریش و بدون آن، با روسری و بدون ِآن، بادامن بلند یا خیلی کوتاه، با آرایش و بدون آن بی آنکه کسی احساس غریبی یا تفاوت با دیگری کند و نکته همین جاست.


کسانی که شریعتی را متّهم به تئوریزه کردن استبداد می کنند، توجّه ندارند که او تحمّل« دیگری» را عملاً آموزش می داد و به مرحله‌ی اجرا در می آورد. آنکه از منصور و حلاج می گوید همان است که از سارتر و گورویچ می گوید، مذهبی است ولی ابایی از نقل قول آوردن از شاملو ندارد و در زندان با براهنی هم دوست می شود. آنکه از فاطمه می گوید همان است که خاطره‌ی آن دختر تنها در پارکی در پاریس را به آن گونه‌ی شگفت می نویسد. هم دختری بدون حجاب شرعی را به زنی انتخاب می کند و هم از حجاب دفاع می کند، هم به شدّت به آخوندهای صفوی می تازد و هم در سفر آخرش قصد رفتن به نجف را داشت که به قول خودش سرباز خمینی شود که اجل مهلتش نداد یا دیگران امان ندادند. این به ظاهر تناقض‌ها بارزترین وجه شخصیّت او بود، گونه‌ای جامع اضداد بودن که از الگویش علی آموخته بود.
Real Time Web Analytics