از زبان حافظ


شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان      که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست‌بگذشت‌ونظربرمن‌ ِدرویش‌انداخت      گفت کای‌ چشم وچراغ‌ِهمه شیرین‌سخنان
تاکی ازسیم‌ وزَرت کیسه‌تهی خواهد‌بود      بنده‌ی من شو و برخور ز ِهمه سیـم تنان
کمتراز ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز      تا به خلوتـگه خورشـید رسی چـرخ زنان
بر جهان تکیه مکن گر قدحی مِی داری     شـادی زهره جبیـنان خـور و نازک بدنـان
پیرپیمانه‌کش من که روانش خوش باد       گفت پرهیز کن از صحبت پیـمان شکـنان
دامن دوست به دست‌آروزدُشمن بگسل      مرد یزدان شـو وفارغ گـذر از اهرمنـان
با صبـا در چمـن لاله سـحر مـی گـفتـم       که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من وتومحرم این راز نه‌ایم      از می لعـل حکـایت کـن وشیـریـن دهنـان

حزن ، شادی و ایرانیان


                
ایمای امروز چکیده‌ی مطلب ِمرتبط با عنوان، از فصل ِایرانی بودن چیست ِکتاب ِدر جست و جوی امر قدسی از سیّد حسین نصر است:«...ایرانیان بیش از هر چیز همواره به قول فرانسوی‌ها از شور زندگی برخوردارند و آراستگی و زیباگرایی در زندگی روزمرّه را حتّی در زندگی ایرانیان باستان می‌توان مشاهده کرد که با لذّت گرایی دنیایی فرقی اساسی دارد. تفاوت این است که در ایران شادی با یادآوری نوعی غم ِغربت نسبت به وطن معنوی همراه است. این حقیقت به زیبایی در اشعار ِعرفانی و موسیقی ایرانی هویداست که نباید آنرا با ناراحتی عاطفی عادی یکی گرفت.این موضوع در آثار عرفانی و فلسفی ما در آثاری همچون رسالة فی العشق و قصة الغربة الغریبة‌ی سهروردی بسیار شایع است. جوهره‌ی دیدگاه تشیّع، پذیرش این حقیقت است که این جهان ناقص تر از آن است که– به تعبیر مابعدالطبیعی- پذیرای نور کامل باشد و اندوه ِناشی از نتابیدن نور امام، اصل ِاین سوگواری است که در زندگی روزمرّه بر مرگ امام حسین صورت می گیرد. سابقه‌ی چنین تفکّری نزد ایرانیان از مهمترین دلایل گرایش ِایرانیان به تشیّع- که همواره با حزن همراه بوده- در طول تاریخ است. خونگرمی و فرح ذاتی زندگی در ایران با حزنی معنوی درآمیخته که این در آمیختگی از مکمّل‌های برجسته‌ی فرهنگ ایرانی است...»

شیرین و سیمین


در یکی از سفرهای پس از دریافت ِجایزه‌ی نوبل، برنده‌ی ایرانی آن در حضور افرادی از جامعه‌ی فرهنگی آمریکا و هنرمندانی از جمله سلما هایک سخنرانی می‌کرد. طبق معمول صحبت از دموکراسی و مانند آن بود که سخن به حقوق زنان رسید. ایشان متنی با ترجیع ِ«در کشورم» خواند؛ از نداشتن حقّ طلاق، نبود آزادی ِانتخاب و تبعیض‌ها، تا رسید به جایی که گفت در کشورم هر مردی می تواند چهار زن داشته باشد. باید کسی از ایشان می‌پرسید که هر کاری فایده‌ای دارد، فایده‌ی چنین بحثی در چنین جمعی چیست؟ ایشان اهل بحث‌های نظری نیستند تا دغدغه‌ی اصلاح قوانین از راه منطقی ِآن یعنی بحث ِدرون دینی داشته باشند، بلکه فردی حقوقدان و عملگرا هستند همین‌که قانونی در عمل اصلاح شود، خوب است تا بعد نوبتِ اصلاح ِتئوریک ِآن برسد و همین حالا این کار را با شرط ِضمن ِعقد انجام می‌دهند. سؤال بعد این است که اکنون در ایران چند مرد دو زنه هستند؟ چه برسد به چهار؟ و مگر فراموش کرده‌اند که فتوای بنیادگذار انقلاب در عدم حرمت موسیقی و شطرنج که احکامی در متن اصلی دینی نبودند، چه بلوایی به پا کرد و چه نارواهایی از جانب برخی حوزویان گفته شد؟ حالا حکمی را که نصّ قرآن است آنهم از جانب کسی که تخصّصی در این زمینه ندارد، می توان نسخ کرد؟ جواد لاریجانی یکبار درباره‌ی اعتراض برخی کشورها به احکامی ماند سنگسار گفت ما خودمان در پی اصلاح این موارد هستیم ولی به شرطی که به ما فشار نیاورند وگرنه روند کار را متوقّّف می‌کنیم. صرف نظر از استدلال نادرست ِاو که اگر حکمی نادرست است چرا باید انجام شود و اگر درست و در متن دین است چه حقّی دارید با فشار دیگران آنرا انجام ندهید، آخرین سؤال را از عبادی می توان اینگونه پرسید که با توجه به حرف لاریجانی،آیا گله و شکوه‌ی ایشان در جمعی بیگانه به اصلاح قوانین کمک می کند یا آنرا به تأخیر می‌اندازد؟


یکبار جمعی از نویسندگان ایران به مناسبتی به نشستی فرهنگی در یکی از سفارتهای کشورهای خارجی دعوت شدند و آنها هم با عزمی جزم در انتقاد از سانسور، عدم آزادی ِبیان و فشارهایی که بر نویسندگان بود، سیمین دانشور را نیز به این جلسه فراخواندند.ایشان ابتدا پرس و جویی در باب نیّت برگزارکنندگان و قصد گروه ایرانی کردند، سپس اعلام کردند که نمی‌آیند. دلیل آنرا جویا شدند ایشان گفتند: من رخت چرک‌هایم را در حیاط همسایه نمی‌شویم.

طرح مشروطه‌ی ایرانی


                                                                                 
مرتضی ممیّز وقتی دوره‌های کاریش را شرح می داد به آخرین دوره که اشاره می کرد، موجز گویی و سادگی را مهمترین مشخصّه‌اش می‌دانست. آتجا که سالها تقلّا و طلبگی ِهنر در بی‌پیرایه ترین شکل ِخود، مفهوم را ادا می کند. ابراهیم حقیقی در طرح روی جلد کتاب مشروطه‌ی ایرانی به این تعریف نزدیک می‌شود.


کتاب در بیان «مشروطه‌ی ایرانی» است. یعنی نوعی حاکمیّت دوگانه که یک سرش – چه قبل و چه بعد از انقلاب – در قدرتی قاهر و بی نیاز از تأیید مردم است و گاه تنها منبع مشروعیتّش را پروردگار می‌داند، ویک سر مبتنی بر رأی مردم که سعی در مشروط و مقیّد کردن آن قدرت مطلق دارد و در این کشاکش گاهی- بسیار بیشتر- طرف اوْل غالب بوده و گاهی- بسیار کمتر- طرف دوّم.


رنگ کتاب خاکستری است که وضعیت ِ نه سیاه نه سپید را القا می‌کند و تنها تصویری که به چشم می‌خورد ، سه دایره به رنگ ِپرچم ایران است که با تأکید بر عنوان ِکتاب، چراغ راهنمایی را نیز به ذهن متبادر می‌سازد. ولی این چراغ، سبز و قرمزش با هم روشن است یعنی تکلیف مردم روشن نیست که بروند- چون سبز است- یا بایستند- چون قرمز است-. بیان مفهوم در نهایت ایجاز.

صنوبر شو


یکی از غربیان که شیفته‌ی راه و رسم معنویّت شرق ِدور خاصّه ورزشهای رزمی و ذن شده بود با تلاش، مدارج ترقّّی را یکی پس از دیگری پیمود، پای صحبت بزرگان نشست و توشه‌ها اندوخت تا به جایی رسید که طالب ِسلوک درونی شد. شنیده بود که استادانی معدود وجود دارند که ناشناسند و منزوی و از هیاهوی قرن بیستم آسوده و گریزان. با کوشش فراوان نشانی یکی از آنان را به دست آورد ولی به او سپردند که حد نگه دارد و درازگویی نکند هرآنچه استاد گفت بپذیرد و چون و چرا نکند. استاد از وی سؤالی خواهد پرسید که اگر درست جواب داد معلوم می شود استعداد این راه را دارد و گرنه همین سؤال را یکسال بعد از وی خواهد کرد، چون این گونه جوابها پیش کسی نیست تا بپرسد یا در کتابی یافت نمی شود تا مراجعه کند ولی حقّ بازگو کردن آن را پیش کسی نیز ندارد . روز موعود به کلبه‌ای که آن استاد در آن می‌زیست رفت پس از لختی سکوت استاد خطّی روی زمین کشید و به او گفت این خط را کوتاه کن. او کمی فکر کرد و مقداری از خط را پاک کرد. استاد به علامت عدم رضایت سری تکان داد و رفت تا یک‌سال دیگر. اینبار شیئی را روی مقداری از خط گذاشت ولی باز استاد نپذیرفت. خلاصه تا چند سال هر بار کاری نو می کرد تا خط کوتاه شود و آن جواب نبود. تا اینکه استاد به وی گفت که او اهلیّت پا گذاشتن در این طریقت را ندارد . مرد غربی که ناراحت شده بود گفت دستکم جواب را بگویید . استاد کنار خط نیم متری، خطی یک متری کشید و گفت حالا آن یکی کوتاه شد.


در زندگی و برخوردها غالباً فراموش می‌کنیم که هر نگرش و عقیده‌ای داریم تنها با اثبات خود می توانیم بر موانع غلبه کنیم نه با نفی دیگران؛ با جست وجوی آگاهی و رواداری برای خود نه ناآگاه و متعصّب خواندن ِغیر. چاره‌ی کارها، گاه- و شاید همیشه- در درون است نه بیرون. رفتار خلایق به اقتضای محیط و تربیت وفرهنگ و اندیشه‌شان است و افسانه‌های هفتاد و دو ملّت از آن روست که همه‌ی در پی حقیقت‌اند؛ عذر نهادن این جنگها که می بینیم اوّلین نشانه‌ی فرزانگی است.


یکی از مدعیان ِطلب، به محضر یکی از بزرگان ِ- همچنان ناشناخته‌ی – معاصر رسید با انبانی از گله و شکایت که نه پول می خواهم نه منصب نه چیز دیگری. کمی آرامش می خواهم ولی امروز این مشکل فردا آن شخص پس فردا دل‌مشغولی ِنو، طاقتم تمام شده چه کنم خسته شدم از بس با عالم و آدم گلاویز شدم مثل درختی هستم که گاه از دست آفات گاه از خشکسالی گاه از دست فلان رهگذر ِمیوه‌بر، ولی ِشاخه‌شکن به تنگ آمده‌ام راه چاره چیست؟ پیر نگاهی به وی انداخت و تنها در دو کلمه گفت: صنوبر شو.

فلسفه‌ي عربي


              
این روزها هردم خبری در مورد خلیج فارس به گوش می‌رسد که جور دیگری نامیده شده یا دانشمندی ایرانی که عرب تلقّی شده و... . ولی وقتی بنایی از ابتدا بر کژی بالا رود جایی برای استدلال نمی‌ماتد. کشورهایی که ابایی از گرفتن ورزشکاران بلاد دیگر و نامگذاری مجدّد آنان ندارند، چه ترسی از تغییر آشکار ِنام مکانها و هویّت ِمتفکّران دارند؟ بنا را بر ناراستی گذاشته‌اند و امیدوارند که مرور زمان و صرف سرمایه‌های هنگفت آنان را نیز دارای پیشینه‌ای فرهنگی کند. این مسأله راه حل خودش را دارد و هرچه هست از جنس تبلیغات و بررسی اسناد تاریخی و جزآن است.


آنچه به ما مربوط می شود حوزه‌ی اندیشه است که خواننده شاید بپندارد که این بازیها را بدانجا راه نیست. پس ابتدا نقل قولی می‌کنم از کتاب سیر فلسفه در جهان اسلام نوشته‌ی ماجد فخری تا بعد مقصود را ادا کنم. او می‌گوید:« فلسفه‌ی اسلامی حاصل جریان فکری مرکّبی است که در آن سریانیان و عربها و ایرانیان و ترکان و بربرها و دیگران شرکت فعّالانه داشتند. ولی عنصر عربی این جریان فکری به قدری غالب است که شایسته است آنرا فلسفه‌ی عربی بنامیم...زبان نویسندگان این سرزمینها عربی بود...عنصر نژادی واحدی که این کوشش قومی مشترک را فراهم کرد عربی بود...بدون علاقه‌ی روشن بینانه‌ی عربها به دانشهای باستان بعید بود که پیشرفت فکریی صورت بگیرد یا ادامه یابد...بعلاوه عربها بودند که در عین جذب آداب و رسوم ومعارف اقوام تحت سلطه‌ی خود، عنصر یگانه و وحدت بخش این کلّ فرهنگی- یعنی اسلام- را فراهم کردند...»


ابتدا درباره ی فرمایشات ایشان بگویم که فلسفه‌ی اسلامی بر چهار ستون ِفارابی و ابن سینا و سهروردی و ملاصدرا بنا شده است. در رده‌ی فیلسوفان درجه دوّم شاید بتوان پشت سر ِخواجه نصیر طوسی و میرداماد جایی برای کندی- تنها فیلسوف برجسته‌ی عرب- و ابن رشد آندلسی یافت و این تنها در صورتی است که از تابعان ِ ملاصدرا مانند فیض کاشانی ، سبزواری و معاصران چشم بپوشیم. بزرگترین عارفان ِدارای تالیف، ایرانی و آندلسی و بعضاً ترک بوده‌اند. بزرگترین منتقد اعتقاد ِاسلامی زکریای رازی و بزرگترین مخالف ِفلسفه، غزّالی و هردو ایرانی بوده‌اند. با این اوصاف آوردن نام ایران پس از سریانیها که تنها در ابتدای این جریان فکری در ترجمه‌ی کتابها نقش داشتند و عربها نشانگر حق ستیزی است. همانطور که آوردن نام ترکان که میان ِبرجستگان چهره‌ای ندارند و بربرها‌[!] فراتر از بی انصافی است. زبان به تنهایی نمی تواند نماینده‌ی فرهنگی خاص باشد؛ ایرانیان در زمان خود به زبان علمی و بین المللی آن زمان می‌نوشتند و از اوّلین فرصتی که یافتند یعنی زمان ابن سینا فلسفه نگاری به زبان فارسی را آغازیدند. در اروپای قرون وسطی زبان علمی لاتین بود ولی تا به حال نشنیده‌ام کسی آن نویسندگان را دارای یک ملیّت یا فرهنگ بخواند. خود آقای فخری این کتاب را به انگلیسی نوشته، حال از ایشان می‌پرسم آیا شما را باید عرب به حساب آوریم یا انگلیسی؟ در ادامه ایشان مرتکب دو تحریف تاریخی ِدیگر میشود.اوّل اینکه بعید بود بدون اعراب پیشرفت ِفکری صورت بگیرد نوعی غیب گویی است. چگونه ایشان عرصه‌ی تاریخ را از اعراب خالی کرده و سپس حکم به عدم ِپیشرفت میدهند. بدون آمدن آنان فلسفه در این دیار رواج داشته و سهروردی خود را تابع ِفهلویّون یا پهلویان باستان میداند و اساس فلسفه‌ی نوری خود را از آنان می‌گیرد. دوّم اینکه پس از حمله غزالی به فیلسوفان، فلسفه در سرزمین‌های اسلامی متروک شد و آن هم به دلیل نداشتن روحیه‌ی استدلالی- فلسفی عربها بود. تنها جایی که پس از آن رخداد، فلسفه جوانه زد، ایران و به دست نابغه‌ای به نام ملاصدرای شیرازی بود که عربها تازه همین اواخر و پس از تلاشهای هانری کربن او را شناختند. دست آخر باید گفت که عربها اسلام را فراهم[!] نکردند بلکه اسلام در آن سرزمین نازل شد و این دو مطلب با هم تفاوت می‌کنند. و از سلطه‌ای که ایشان ادعا می کند نیز پس از حمله مغولان به بغداد- به راهنمایی و فراست خواجه نصیر- دیگر چیزی باقی نماند.


همه ی اینها به کنار از نحوه‌ی انتشار این کتاب می توان چاره‌ی درد را یافت. به این نامها دقت کنید: مرتضی اسعدی، نصرالله پورجوادی، غلامعلی حداد عادل، محمد سعید حنایی کاشانی، بهاءالدین خرمشاهی، اسماعیل سعادت، منوچهر صانعی درّه‌بیدی، سیّد مصطفی محقّق داماد، اینها مترجمان بخش‌های مختلف ِاین کتاب ِ چهارصد صفحه‌ای هستند! وقتی ما در چنبره‌ی انفعال گرفتاریم و ناتوان از نوشتن کتابی جامع در تاریخ فلسفه‌ی سرزمین خودیم و کتابی ناقص را از محقّقی متوسط این گونه حلوا حلوا می کنیم، نوبت به آن می رسد که با نوشتن کتاب‌هایی که جامعه‌ی فکری بین‌المللی بپسندد، این تحریفات را جواب گوییم؟ آن دانشجوی جوانی که این همه نام را در خدمت کسی که اطلاعاتش از فلسفه‌ی اسلامی یک دهم امثال محقّق داماد نباشد می‌بیند، آیا جرأت چون و چرا در مضامین این کتاب را به خود می‌دهد؟

شعری در نعت اتم


              
وزیر ارشاد در حالی از برگزاری اوّلین جشنواره‌ی شعر فجر سخن می‌گوید که عملکرد گذشته‌ی دولتیان جایی برای امیدواری به درانداختن ِطرحی نو باقی نمی‌گذارد. البتّه که تکلیف شعر در جشنواره‌ها مشخّص نمی‌شود ولی گویی ارشاد احساس کرده از جامعه‌ی فرهنگی و جایزه‌های ادبی چندسال اخیر– که هزار مانع برایشان تراشیدند- عقب مانده و می‌خواهد جبران مافات کند.


از یک طرف چون تنها آثار ارسالی داوری می‌شوند می‌توان حدس زد که تقریباً همه‌ی شعرای طراز اول، در این جشنواره نخواهند بود و از طرف دیگر در حالیکه مجموعه‌ آثار شاملو نتوانسته مجوّز چاپ بگیرد و دیگر کتابهای ادبی هم وضع بهتری ندارند می توان پرسید جوّ حاکم بر این جشنواره با دیگر سیاستهای فرهنگی یک سال اخیر- اگر چنین چیزی وجود داشته باشد- چه تفاوتی خواهد داشت؟


تبلیغی بودن به هر اثر فرهنگی صدمه می‌زند و اگر هنرمند راستین در زمینه‌ای فکری را ارائه کند ابتدا اندیشه با خمیره‌اش در آمیخته نه اینکه بصورت آویزه‌ای زائد خود را به رخ بکشد. این درباره‌ی موضوعاتی است که به دلیلی امکان طرح در شعر را دارند وگرنه در موضوعات این جشنواره موضوعی مانند تأکید بر حقّ ایران در استفاده از انرژی صلح آمیز هسته‌ای را هم دیدم. شعری در نعت اتم و شکایت از هجر و بی وفایی نیرویی محبوب که حریفان او را فقط از آن ِخود میخواهند. فکرش را بکنید!

رهگذر و هدایت


در اخبار خواندیم که برخی کتاب‌فروشی‌ها کتاب رضا رهگذر درباره‌ی صادق هدایت را عرضه نمی‌کنند. رهگذر در این کتاب شهرت هدایت را ساخته و پرداخته‌ی انگلیسی‌ها وبنگاه خبرپراکنی بی بی سی می‌داند. این حرف‌ها را یکی دو سال پیش که وعده‌ی چاپ چنین کتابی را می‌داد نیز به زبان آورده بود او گفته بود:«... بوف کور اثری متوسط است... ولی جزو آثار خواندنی جا زده می شود...استعمارگر بزرگ و بنگاه سخن پراکنی‌اش بی بی سی تصمیم گرفتند او را مشهور کنند تا بعدها از او بهره برداری‌های خاص کنند... در زمان او نویسندگانی بودند که به شهرت وی نرسیدند... پیچیدگی‌های این اثر گاه ناشی از نقص بیان نویسنده است و انباشته کردن یک اثر از کُدهای تاریخی، جغرافیایی، روان شناختی و ادیان و مکاتب فلسفی ، کاری ادبی نیست... در هر اثر ادبی باید کلیدهایی کذاشته شود تا خواننده به رموز آن پی‌ببرد...نقدهایی که بر این اثر نوشته شده ادبی نبوده و...» در این باره به دو نکته باید اشاره کرد:


یکی این‌که اگر خبری که در سایت سرشار آمده که برخی کتاب‌فروشی ها اثر وی را عرضه نمی‌کنند درست باشد، باید گفت مایه‌ی تأسف است. این کتاب با هر محتوایی باید تنها نقد شود نه کمتر نه بیشتر. نمی نوان ادّعای مخالفت با سانسور و طرفداری آزادی بیان داشت و در عمل خلاف آن کرد. اگر کسی هولوکاست را مثال بزند، باید گفت که در آن سامان که بدنامی بهتر از گمنامی است هر روز فردی با ادعایی غریب که کشفی کرده که هیچ کس آنرا نمی داند برای خود جنجالی به پا می کند. آنان با شناخت ِ این خصیصه‌ی خود خواسته اند جلو انکار- یا بهتر بگویم شوخی با- واقعه‌ای که کودکان از مرگ رسته‌ی اردوگاه‌هایش هنوز زنده‌اند را بگیرند که به گمانم حتی این نیز به زیر پا گذاشتن آزادی بیان نمی‌ارزد.


دوّم این‌که علیرغم آن‌که رهگذر در نقدهایش نشان داده آدم دقیقی است و گاه نکته‌هایی را در داستانی که خوانده‌ای می‌یابد که قابل تحسین است ولی نحوه‌ی جهت گیری وی در این نقد کاملاً اشتباه است و آن هم نقد اثر با استفاده از حواشی آن و شخصیت نویسنده است. از توطئه و کار کار انگلیسیاست هم نمی گویم که تکرار مکرّرات است. برای نقد یک اثر خود اثر کافی است. ایشان مذهبی است پس چرا به دستور به گفته نگاه کن نه گوینده عمل نمی کند؟ بسیاری از این حرفها مثل ضعف نثر هدایت را- که باید با توجه به شرایط آن روز زبان فارسی سنجید نه اکنون- بسیاری گفته اند و نکته‌ی نویی نیست و برخی سخن‌ها مثل آرای ایشان درباب نحوه‌ی پیچیدگی در رمان و نحوه برخورد نویسنده با خواننده و داوری در باب دیگر نقدها، تنها رأی شخصی ایشان است که می توان با آن موافق یا مخالف بود. گفتن ِاین‌که فرهیختگان این دیارهمچون عروسکی فریب ِدسیسه‌ی استعمارگر پیر- که لابد از سال 1315اکنون را می‌دیده و برای الآن برنامه ریزی می‌کرده- را خورده‌اند و از این اثر ستایش کرده‌اند، اوج ِساده‌لوحی است.

سه دیدگاه درباره‌ی قیام کربلا



1.امام حسین در مکّه تصمیم گرفت با پشتیبانی انبوه نیروهای داوطلب در کوفه تشکیل حکومت دهد ولی پس از آن که در محا صره‌ی نظامی واقع شد و رابطه‌اش با نیروهایش قطع شد تصمیم گرفت برگردد و در این مرحله کوشش فراوانی کرد که از جنگ جلوگیری کند ولی دشمن مغرور نپذیرفت و جنگ را بر او تحمیل کرد که وی به حکم اضطرار  به دفاع پرداخت و در راه دفاع شهید شد.( نظر سیّد مرتضی و شیخ طوسی و از معاصران، صالحی نجف آبادی در شهید ِجاوید)


2. امام از اول به قصد شهادت حرکت کرد و تا پایان کار همین قصد را دنبال کرد تا به هدفش رسید.( نظر ابن طاووس و همفکرانش و از معاصران، دکترآیتی در گفتار ِعاشورا و دکتر شریعتی در کتاب ِشهادت)


3. نظر آقای مطهّری در حماسه‌ی حسینی که تلفیقی از دو نظر فوق است: امام حسین از مکّه که حرکت کرد، به نیّت تشکیل حکومت در کوفه بود ولی از وقتی خبر کشته شدن نماینده‌اش مسلم بن عقیل به وی رسید تصمیم ِخود برای شهادت را گرفت و علاوه بر این سعی کرد افراد دیگری را نیز جذب کند نه برای اینکه یاریش کنند بلکه برای این‌که کشته شوند تا با ریختن خون بیشتر، نهضت ایشان انعکاس بیشتری پیدا کند.


بدیهی است هر سه نظر درست نیستند و یکی از این سه یا نظر چهارم درست خواهد بود. قصدم فقط طرح مسأله بود تا بعد درباره‌ی این سه نظر و سابقه‌ی جنجال‌هایی که در تاریخ معاصر بر سر آن رفته بنویسم.

چاي مقدّس

          
به یقین نمی‌توانم مانند آن کهنه‌رندی که دیریست قبا و دستار به کنار نهاده، واقعه را روایت کنم ولی تلاشم را می کنم. می گفت – وچه گفتنی- که:«...  شب بود که از شهرستان برای مراسم عمامه گذاری به راه افتادیم تا صبح نیمه شعبان برسیم خدمتِ«آقا» . نمی دانم چه سرّی است که از همان کودکی دستشویی عمومی برو نبودم . هیچوقت حتی در مدرسه تحت طاقت فرساترین شرایط هم نمی رفتم. فقط خانه. خلاصه وقتی به تهران رسیدیم اوضاع حسابی بی‌ریخت بود.کلیه هایم درد گرفته بود و خودم در معرض انفجار. یواش یواش برای اولین بار پس از سالها پایمردی داشتم به اینکه بتوانم بدون آلودگی خودم را به اولین مستراح برسانم شک می‌کردم. قبل از اینکه وارد بیت شویم دو بار بازرسی شدیم یکی از یکی سخت‌تر و دست آخر هم وسایل فلزی را از ما گرفتند و از دروازه‌ای الکترونیکی رد شدیم. «آقا» جلسه داشتند. ما را به اتاقی هدایت کردند تا سر ایشان که خلوت شد ما را به حضور بپذیرند به زور و زحمت باز و گشاد نشستم تا فشار کمتری روی مثانه ام بیاید که ناگهان دیدم مردی با عرقچین سبز و لبخندی روحانی چای تعارف می کند . چای؟! خدای من نه! دیوانه شده‌ام؟! مگر بخواهم دریای زرد چین را به مرکز ام‌ّالقرای جهان اسلام منتقل کنم. خیلی عادی گفتم: ممنون، نمیخوام. آنچه نباید بشود شد. همه سکوت کردند؛هم همراهانم، هم باقی طلبه‌هایی که از یکی دو مدرسه‌ی تهران مثل مدرسه‌ی مطهری آمده بودند با دهان باز و ناباور به من خیره شده بودند. قیافه‌ی خود سیّد اولاد پیغمبر از بقیه ناجورتر بود سینی چای در دستش می لرزید. هر چه به ذهنم فشار آوردم که مگر چی گفتم که این‌ها این‌طور هاج و واج مانده‌اند به نتیجه‌ای نرسیدم. الیورتویستی بودم که به جای آن‌که بگویم میخواهم گفته بودم نمی‌خواهم. آخرش سیّد سری به تاسف تکان داد وگفت: چای... برکت خونه‌ی آقا... می‌گی نمی‌خوام؟ و رد شد تازه فهمیدم چه خبطی کرده‌ام سمت راستی به دلداری می‌گفت اشکالی نداره حواست نبود، سمت چپی می گفت حالا می گرفتی ما می‌خوردیم. من در آن هنگام بی گمان در قعر دوزخ بودم .کسی که به جایی رسیده که همه خلق عالم آرزویش را دارند دارد با خلیفه‌ی خداوند روی زمین ملاقات می‌کند چایی به او تعارف می شود که شفا دهنده‌ی هر بیمار ناامیدی است و کوردلانه می‌گوید نمی‌خواهم . من هم انسانم؟ می توانم خودم را مسلمان بنامم؟ امتحانی بود در زندگی که رفوزه شدم خاک بر سرم...»
حکایت رفیق ما البته به همین جا ختم نمی‌شود ولی بقیه‌اش باشد برای وقتش.همین قدر به ایما بگویم که ببینید سرانجام بشری را که ذرّه‌ای از خود غافل شود به کجا می‌کشد؟ بسیار دیده‌ایم در خانه‌ی عالمان- خاصّه سادات- چیزی را به تبرّک میخورند- نه بخاطر آن خانه که بخاطر مجلسی که ذکری از سالار شهیدان می رود- ولی ندیده بودم اگر کسی حتی در مجلس ذکر امامان چیزی را به دلیلی نخورد آن را حمل بر بی ادبی و توهین کنند. ما از پیشوایان شیعه مقدس تر شده‌ایم؟ جریان آن سه صلواتی را که پس از نام بنیادگذار انقلاب می‌فرستادند در مقابل یکی برای رسول اسلام را که از یاد نبرده‌ایم؟ این روزها در رسانه‌ها از این می‌گویند که مدّاحان در مجالس عزاداری از غلو بپرهیزند  که خود ِآنان به این مسأله راضی نیستند. حالا چه کسی جلو غلو درباره‌ی عالمی عادی را بگیرد و که خاک بر دهان چاپلوسان بپاشد؟ چنین کسی نقدپذیر است؟ وقتی کسی فراتر از ذهن و عقل ما شد، ما می توانیم از او خرده بگیریم؟ چگونه، ما که به مصالحی که او با بینش استثنایی خود می بیند عالم نیستیم؟ فراموش نکنیم این تقدّس منحصر در دیانت نیست می توان شاعری لاییک را بت کرد می توان سرسپرده ی فلان مسلک یا بهمان «ایسم» شد. این بیماری در وجود تک‌تک ِابنای بشر هست کافی است لحظه‌ای از تامّل و پرسشگری غافل شوند تا آزادگی ِخداداد آنان را به بند ِسرسپردگی  بکشد.

خویشتن در آینه


         
یکی از دلایل تفاوت نسخ خطی دیوان حافظ – علاوه بر اشتباه کاتبان و عوامل دیگر- ویرایش مُدام اشعار توسّط خود او بوده است. حافظ ِپخته و با تجربه،غزل‌های شمس‌الدّین محمّد ِجوان را حکّ و اصلاح می‌کرده و از آنجا که در زمان خودش آن غزل‌ها از مرز شیراز نیز بسی فراتر رفته‌بود، گاه دو یا چند روایت از یک غزل دست به دست می‌چرخید. اگر آنچه گفتم تنها ظنّی قوی است ولی در زمان ما به یقین شاملو همین کار را کرده‌است.


سنجش ِپیوسته‌ی خود، راز ِمگویی نیست تا کسی نداند ولی از آن‌جا که متضمّن نفی خود- یا دستکم بخش‌هایی از خود- است، گویا بر بیشتر ِخلایق گران می‌نماید. تغییر و اصلاح افکار – تا مرز ِنفی ِعقاید گذشته- روش و شیوه‌ی بسیاری از متفکّران از ابن سینا و ملاصدرا تا هیدگر و ویتگنشتاین بوده‌است . من این تعبیر ِکیمیایی در گفت و گو با کوستا گاوراس در مجله‌ی گزارش فیلم- که یادش به خیر- را خیلی می‌پسندم، آنجا که گفت: هنرمند باید از روی دست خود بنویسد. فارغ از این‌که خود این‌گونه بوده یا نه ولی  بُرده‌ایم اگر هر روزمان پاکنویس دیروز و خود، چرکنویس فردا باشد که بزرگی گفت: هر که دو روزش یکسان باشد زیانکار است.  


حلال‌زادگی

-
           
از کودکی هرگاه در مجلسی سخن از کسی می‌رفت و او پس از اندکی وارد می‌شد، همیشه می‌شنیدم که می‌گفتند: چه حلال زاده! و هربار منتظر فاجعه‌ای بودم و هنوز هم.
سالهاست که از خود می‌پرسم اینان مگر نمی‌دانند چه می‌گویند و آن‌که می‌شنود چرا عین خیالش نیست و جوابی نیافته‌ام جز جیب‌هایی که پُر ِِعادت شده تا مایه‌ی خرید و فروش متاع ِروزمرگی شوند. با اندک التفاتی آشکار می‌شود که حلال زادگی تشکیک بردار نیست یا ساده‌تر بگویم، درجه‌بندی نشده و نِسبی نیست، مثل زیبایی، که صد نفر بلکه هزار را بتوان تصور کرد ، یکی از دیگری زیباتر یا به عکس. هر کس یا حلال‌زاده هست یا نیست و « چه» را برای این گونه مفاهیم به کار نمی‌برند. از آن مهم‌تر حلال‌زادگی ِهر فرد زمانی آشکار می‌شود که پیش از آن شک و شبهه‌ای درباره‌ی آن سابقه داشته باشد. چه حلال‌زاده، یعنی خوب شد آمدی وگرنه ما از کجا می‌فهمیدیم که مادرت راستگوست؟ حالا تکلیف ِآن بخت برگشته‌ای که سخن از او می رود و در کمال تأسّف، بی‌درنگ حاضر نمی شود چیست؟ آیا در این سازوکار راهی برای دفاع از حیثیّت ِخود پیش‌بینی شده‌است یا نه؟
این مثالی کوچک بود از آنچه بدان خوگرفته‌ایم و در هر روز که به شب می‌رسانیم بی  تأمّل تکرار می‌کنیم. اگر راهی برای رهایی از وضع موجود باشد در نسخه‌های محیّرالعقول یا اعجاز ِنوابغی که معلوم نیست کی از مادر گیتی زاده شوند، نیست- یا لااقل منحصر در آن نیست- بلکه تأمّل و درنگ در تک‌تک ِسخن‌هایی است که به زبان می‌آوریم وکارهایی‌است که انجام می‌دهیم. پشتکار در ویرایش روزانه‌ی خود- آهسته و پیوسته- اسم اعظم ِخودسازی‌است.
از نوشتن فارغ شده‌ام، مجموعه‌ای تلویزیونی در حال پخش است مادری حرف از شباهت ِپسر به برادر می‌زند ، مخاطبش بلافاصله اضافه می‌کند که: خوب معلومه، بچّه‌ی حلال‌زاده به داییش میره!

اكسير گفتگو

اکبر رادی یک‌بار که به مناسبتی در نشستی فرهنگی با بهرام بیضایی ملاقات کرد از روزگار شکایت کرد که چگونه است هر دو در یک شهر می‌زیند ولی شانزده سال است همدیگر را ندیده‌اند.از همین دست است گله‌ی زنده‌یاد آتشی از چرخ ِکج مدار – به هنگام بیماری ِعلی معلّم ِشاعر- که او را از نزدیک ندیده است. هر دو بار از خود پرسیدم که چرخ روزگار – درست که بازی ِبسیار دارد- ولی مگر خارج از اختیار ماست؟ وچرا فرهیختگان یک مرزوبوم، با هم زیر یک سقف‌اند ، ولی دور یک سفره نمی‌نشینند.
تندی‌ها و کشمکش‌های بسیاری را در این عمر ِرفته دیده‌ام بین ِاهل خرد که خردمندانه نبود. در دوره‌ی نوجوانی از کسانی که بر سر ِدو راهی شریعتی و مطهری ایستاده بودند تعجّب می‌کردم و همین اواخر از جدال ِلفظی سید حسین نصر با عبدالکریم سروش به شگفت آمدم و در این میان، بسیار، کشاکش‌های ِاهل فرهنگ را دیدم که نشانی از اندیشه نداشت. گفت وگو و تحمّل ِدیگری شعاری است که گفتنش آسان می‌نماید ولی اکسیری نایاب‌است که مس ِهر فرهنگ ِخفته‌ای را طلا و پویا میکند. از یاد نبریم آغاز تمدّن یونان با فیلسوف ِگفت و گو سقراط بود. فرنگیان این را زودتر از ما آزموده و نتیجه‌اش را دیده اند. گفت‌وگوی معروف ِکشیش کاپلستون مؤمن با راسل ملحد در بی بی سی مشتی از خروارهاست.   
جدال بالا گرفته‌ی سروش و صادق لاریجانی که ناگهان فروخفت، کنجکاو شدم که دلیلش را بدانم. نه که رأیشان یکی شد، نه. اما از ناروا گویی دیگر خبری نبود. در جلسه‌ای از لاریجانی شنیدم که او و سروش را برای کنفرانسی علمی- به هنگام نخست وزیری ِاربکان- به ترکیه دعوت کردند . اینکه چه گفتند و شنیدند باشد برای بعد ولی همین که در جلسه‌ای به گلایه از هم پرداختند، آبی بود بر آن آتش ها که دیدیم و دیدید؛ نه نشان از دین داشت نه خردورزی. اگر گفت‌وگو چنین بار می‌دهد، پس گفت‌وگو به عنوان هدف- نه تنها وسیله- یا گفت‌وگو برای گفت‌وگو می‌تواند شعار امروز ما باشد. 

بیراهه‌ی نام‌گذاری ِدختران


دو روز پیش درباره‌ی تأنیث و زبان فارسی نوشتم و گفتم که نبود ِنشانه‌های تأنیث از ویژگی‌های مثبت ِزبان فارسی است. ولی این ویژگی – مانند بسیاری جنبه‌های دیگر زبان فارسی- به دلیل سطح پایین آموزش ادبیّات و غفلت مسؤولان از جمله اصحاب فرهنگستان در خطر است.


نام‌گذاری دختران از این دست بی‌مبالاتی هاست. البته نام‌گذاری پسران نیز وضعیت خوبی ندارد ولی فعلاً به موضوع این نوشتار مربوط نیست. قسمتی از این گونه نام‌گذاری ها – چه پسر چه دختر- نیز خارج از بحث است مثل نام‌هایی که ریشه در فرهنگ خودی ندارند، نام‌های اساطیر دیگر ملل و نام‌هایی که اصولاً یا بی‌معنی است یا ریشه در لغات ِمهجور و فراموش‌شده وگاه بدآهنگ دارد. علی کریمی ِفوتبالیست نام فرزندانش را «هاوش» و«هیرسا» گذاشته، از ریشه هایی منسوخ و نامأنوس.


آنچه مورد بحث است رواج نشانه‌های تأنیث در زبان فارسی است. بعضی از اسامی ِعربی مستقیماً وارد زبان فارسی شده‌ و جا افتاده‌اند، مثل «مرضیه» یا« منیره». به گمان من حتی ذات ِ بی تأنیث زبان فارسی با حذف تای تأنیث آنرا اصلاح می‌کند و در گفت وگوی خودمانی این نامها به« مرضی» و« منیر» تبدیل می‌شوند. الف ممدوده یعنی الف ِهمراه با همزه نیز از نشانه‌های اسامی مؤنّث عربی است که در فارسی همزه‌ی آخر ِآن تلفظ نمی‌شود مانند « شهلا» و« سهیلا». از همین دست است الف ِمقصوره یا یایی که الف تلفظ می شود مثل« مُنی». این‌هایی که گفتم نام‌هایی است که می‌دانیم عربی‌اند ولی مشکل جایی آغاز می‌شود که نام‌هایی را به کار می‌بریم که نه عربی و نه فارسی‌اند؛ مثلاً مؤنث «امیر» و« سمیر»، «امیره» و «سمیره» است ولی امروز ما شاهد اسم‌هایی مانند «امیرا» و« سمیرا» هستیم. نامهای مختوم به الف نوعی زیبایی تلقی می شود تا جایی که امثال سمیره مخملباف نام خود را به سمیرا تغییر می‌دهند. او اگر این نام را نمی‌خواهد بهتر است نامی فارسی انتخاب کند نه نامی که نه فارسی و نه عربی است. این رواج ِبه کاربری ِعلامت تأنیث در زبان فارسی است که عاقبت خوشی نخواهد داشت. در دو سریال پرطرفدار ماه رمضان امسال نام دو شخصیت آنها « دینا» و « پریا» بود. دین واژه ای فارسی است که از این زبان وارد قرآن شده‌است، افزودن الف به آخر آن چه معنایی دارد؟ فعل نیست که اسم فاعل بسازیم مانند فریبا. پریا هم پری بعلاوه‌ی الفی بی‌معنی است. شاید کسی بگوید از شعر شاملو گرفته شده که عذر بدتر از گناه است. چون پریای آن شعر در اصل پریهاست که تلفّظ عامیانه‌ی آن نوشته شده است و جالب این‌که این هم از نشانه‌های اسامی دختران در عربی است یعنی ما اگر« آرزو» یا «عاطفه» اسم میگذاریم ، عرب «آمال» و« عواطف» نام می نهد. تمام ترس من از آوردن «ه»  در آخر واژه‌ای فارسی بود که آن هم اتّفاق افتاد در مراسمی در صداوسیما نام خانمی را « بهشته» اعلام کردند.  


مذهبی‌ها نیز با انتخاب اسامی عجیب بر این گرفتاری می‌افزایند ؛ قرآن را می‌گشایند و هر چه یافتند اسم می‌نهند بدون کمترین توجّه به ساختار زبانی آن. اوّل سوره‌ی فتح می‌آید « مبینا» اسم می‌گذارند الف ِآخر ِآن الف ِتنوین است که از نشانه‌های آشکار ِزبان عربی است و دخلی به فارسی ندارد ولی چه کسی جرأت دارد تذکّر دهد؟

اگر بخواهم بیشتر بنویسم مثنوی هفتاد من خواهد شد. فقط به اشارت بگویم که این زبان حرمت دارد و میراث پیشینیان است آنرا سر خود به بازی نگیریم. 

قدرت و فرهنگ


 
ذیل مطلب ِموش و فرهنگستان ادب فارسی، دوستی نوشت که بحث ِزبان بحث ِقدرت است نه فرهنگ. چند جمله بعد اضافه کرده‌اند که علم به زبان انگلیسی است و مراجع علمی به این زبان است. اگر ایشان در جمله‌ی اول قید ِ« نه فرهنگ» را نیاورده بود اختلافی هم نداشتیم و می‌گفتیم منظور، قدرت ِفرهنگی است.



مثالی کوچک شاید راهگشا باشد. در زمان جنگ سرد دو قطب موجود، قدرتی کمابیش یکسان داشتند، چرا زبان ِیکی از آنان عالم‌گیر شد؟ اینجا دیگر قدرت ِصرف نیست که تعیین‌کننده است، بلکه آفرینشگری در عرصه‌های فرهنگی از رشته‌های مختلف دانش گرفته تا تک تک ِهنرها زبان را توانا و چیره می‌کند. حتی قدرت اقتصادی نیز عامل خیلی مهمّی نیست؛ مثالش هم ژاپن. از طرف دیگر اگر خلاقیّت حتی در عرصه‌ای خاص باشد باز هم فراگیری ِزبان را واجب می‌کند گرچه به حدِّ استیلا بر زبان‌های دیگرنرسد مثل وضعی که زبان آلمانی در فلسفه دارد. مسأله جایی تشدید می‌شود که زبان علاوه بر حالت نوشتاری در سطح گفتاری- شنیداری عرضه شود. سینمای قدرتمند آمریکا به تنهایی در گسترش این زبان، نقش یکّه‌ای دارد. از روایت تاریخ تا ترسیم آینده‌ی فرضی در کشکول هالیوود پیدا می‌شود و این عجب که ملّتی با فرهنگی دیرینه مثل یونان به تماشای اساطیر خود به زبان انگلیسی می‌نشیند و این حال ِهمه‌ی فرهنگها حتی زبانهای قوی اروپایی مثل فرانسه است. قضیه جایی جالب می‌شود که فیلمسازی فرانسوی مثل لوک بسون فیلم ژاندارک را به انگلیسی می‌سازد!انصاف را که قدرت سیاسی در این میان بی‌اثر نیست نمونه‌هایش کشورهای استقلال یافته ی شوروی- زبان روسی- و آفریقایی- فرانسه وزبان‌های دیگر کشورهای استعمارگر- است. ولی این تنها یک عامل است، چنان که زبان‌های یاد شده خود زیر فشار زبان انگلیسی در حال تقلّا هستند.



بد نیست به این نکته توجه کنیم که اگر استدلال بالا درست باشد آنچه ما را در آوردگاه تمدن‌های جهان مصون از نابودی می‌کند، فنّاوری هسته‌ای نیست که در بهترین حالت- اگر منظور نوع صلح‌آمیز آن هم باشد - تنها یکی از فنّاوری‌های جهان است. اصلاحات ِاقتصادی ِآمرانه از نوع چینی نیز راهگشا نیست. شاید قدرت اقتصادی بیاورد ولی قدرت فرهنگی خیر؛ که چین در تولید فرهنگ، ادب و هنر ِجهانی جای ِممتازی ندارد و متفکّران و نویسندگانش در بیان اندیشه‌های خود آزاد نیستند . گفتم آزادی مثل اینکه دست روی نقطه‌ی اصلی گذاشتم. اگر زبان و فرهنگ و قدرت ِنوآمده را فرزند آزادی بخوانیم پُربیراه نگفته‌ایم.



زبان فارسی و تأنیث



یکی از سیاست‌پیشگان که قرار‌است نیمه‌ی دیگر عمرش را به داستان‌نویسی اختصاص دهد، در یادداشتی که درباره‌ی ترجمه‌ی متنی فرنگی بود در استنتاجی شتابان، زبان فارسی را نسبت به عربی و انگلیسی ناقص دانست که از برخی ویژگی‌های آن‌ دو زبان- مانند تآنیث- بی‌بهره است. بخش نظرات کار نمی‌کرد ، جوابکی نوشتم ولی چنان که افتد و دانی انعکاسی نیافت.


اوّل بگویم که قصد تعریض به دیگر زبان‌ها ندارم که حاجتی نیست و نیازی را برآورده نمی‌کند ولی همین را باید دانست که هر زبان، نیمی آن چیزی‌است که نوشته شده و نیمی نانوشته‌ها یا توانایی‌های بالقوّه آن زبان. فارسی ِپیش از قرن حاضر را که میراث بزرگانی است که برکت ادب و شعر جهان اند، شک دارم کسی به شوخی بگیرد. در سده‌ی اخیر نیز، هم حرمت ِامامزاده‌ی ادب را متولیانش نگه داشتند و اکنون شعر، داستان و نمایشنامه‌ی ما سری است میان سرها اگر به خُردی در خویش ننگریم و هم نیمه‌ی دانشی که زیر بار زبان ِتازی سالها کمرنگ مانده‌بود با تلاش مترجمان و نویسندگان ، رو به بهبود است تا آیندگان چه کنند.


دوّم این که زبان آینه‌ی اندیشه‌ی ماست و امروز اهل خرد از هر زبان به مافی‌الضمیر آن قوم راهی می‌گشایند و درس ها می‌اندوزند. زبان‌شناسان به یکی از بدویان استرالیا که برای تحقیق بر ساختار زبان‌های اوّلیه به دیار خود برده بودند، هدیه‌ای دادند. حیرت او را که دیدند دریافتند که معنای هدیه را نمی‌داند به این دلیل که در زبانشان کلمه‌ای که ملکیّت را برساند نیست ، لاجرم از فهم این معنا ناتوان است تا بداند اگر چیزی که از آن ِکسی است را به دیگری بدهند نامش هدیه دادن است. پس هفتاد نامی که عرب ِجاهلی، بر انواع شتر می‌نهد، کاشف از شیوه‌ی زندگی آنان است و از همین دست است ناتوانی یکی از قبایل سرخپوستان آمریکا از درک تفاوت بین رنگ‌های سبز و آبی ، چون هر دو را به یک نام می‌خواندند.


از این دو مقدّمه می‌توان دریافت، از آنجا که زبان ِفارسی، زبان ِتمدّنی کهن وصاحب تاریخ است، نبود ِتأنیث را نمی‌توا ن مانند زبان‌های اوّلیه حاصل ِجهل ِآنها – یا هر قوم دیگری- به معنای آن دانست که ملازم حیاتِ- حتّی- حیوانی ِبشری است. ساکنان این سرزمین به دلیل این که که بین و زن و مرد آن قدر تفاوت نمی‌دیدند تا ضمایری جداگانه برایشان وضع کنند این کار را نکردند؛ مشترکات انسانی ِدو جنس را تا آن اندازه می‌دیدند که تفاوت جنسیّتی کنارش رنگ می‌باخت. این چیزی است که مایه‌ی مباهات فارسی زبانان تواند بود نه نقص و کاستی. قیاس کنید با سخن ِملا هادی سبزواری در شرح دعای جوشن که به مناسبتی به این مسأله که در عربی، ضمیر به جمع ِغیر ِذوی العقول، مفرد ِمؤنّث برمی گردد اشاره می‌کند و میگوید : چون زنان حدِّ فاصل مردان و غیر عاقلان اند لاجرم ضمیری که بر می‌گردد مؤنّث است.


این زاویه از زبان ِما چون مانند بقیه میراث فرهنگی ما فکرنشده باقی مانده ، با بعضی بی‌توجّهی‌ها از جمله نام‌گذاری‌های من درآوردی در خطر است که پس فردا درباره‌اش خواهم نوشت. ایمای فردا درباره‌ی رابطه‌ی زبان و قدرت و فرهنگ است در جواب ِیکی از دوستان ، گرچه مدّتی تاخیر شد.

سنگسار و دخالت در حریم خصوصی افراد ، آری یا نه


          
چندی پیش آقای محمد مهدی فقیهی یکی ازاندیشمندان دینی که به سردبیری روزنامه‌ی انتخاب هم رسید و در فلسفه، کلام وعرفان شاگرد سید جلال آشتیانی بوده‌است در مصاحبه‌ای با سایت شهروند از دلایل مخالفت خود با تفکر مصباح یزدی گفت. او که بدون داشتن لباس روحانیان با سابقه‌ی درس دانشگاهی، دوره‌های مفصّل فقهی را پشت سر گذاشته و به اجتهاد رسیده‌است، با جسارت حتی اجتهاد مصباح را زیر سؤال برد و گفت ما به ایشان حداکثر حجت‌الاسلام میگوییم. غرض جایی است که وی در بیان نگاهی متفاوت به متون دینی، دو حدیث را تنها برای نمونه آورد که با توجه به دارا بودن اجازه‌ی روایت، من مستقیما از او نقل قول میکنم.


اول: روایتی است که امام اوّل با توجه به این که در زمانش مرزهای جهان ِاسلام بسیار گسترده شده بود، درباره مجازات سنگسار ِکسانی که در سرحدّات زندگی میکنند ، می گوید که من از این کار خودداری می‌کنم چون امکان بیرون رفتن فرد ِسنگسار شده از مرزها و پناهنده شدن او به غیر و حتی برگشتن او از اسلام وجود دارد. و من چنین چیزی را نمی‌پسندم.از این روایت چند نکته به دست می آید:


1.بین نحوه‌ی اجرای این حکم در آن زمان و اکنون، ظاهراً تفاوت‌هایی وجود دارد چون امروزه بعد ازاین مجازات، امکان زنده بودن ِفرد بسیار کم است تا بخواهد نوبت به چیزهای دیگر برسد.


2. همانطور که دیروز گفته شد غرض اصلاح است حتی اگر در مورد مردی باشد که با زنی دارای همسر، ارتباط آگاهانه داشته‌است، اینکه حتی می توان امید به بازگشت چنین فردی به زندگی سالم داشت خود گویای بسیاری مسائل است.


3. و اما نکته‌ی اصلی این است که عدم اجرای این مجازات، بخاطر سهولت ِدسترسی ِمرز نشینان ِآن زمان به خروج از مملکت است. چنین ملاکی امروزه با پیشرفت وسایل حمل و نقل درباره‌ی همه افراد صادق است؛ یعنی به راحتی هرکس می‌تواند از هرجای دولتی اسلامی به هر جای جهان برود. پس طبق این حدیث هیچ فقیهی حق مجاز شمردن مجازات سنگسار را ندارد.


4.روح این قانون را میتوان به هر مجازات دیگری تسرّی داد یعنی دید که شخص خطاکار با این مجازات اصلاح میشود یا خیر در صورت عدم آن به فکر راه حل دیگری بود. زندانهای ما جای دوره دیدن جوانان، گسترش اعتیاد و ایدز است که هیچ جای توجیه ندارد . امروزه باید به کیفیّت تنبیه اندیشید نه کمیّت ِآن. به جای چند سال حبس می‌توان مجازات را بالا رفتن پایه‌ی تحصیلی یا فرا گرفتن فلان مهارت کاری قرار داد و البته حرف در این باره بسیار است.


حدیث دوّمی که ایشان نقل می‌کند به زمانی اشاره دارد که پیامبر با یارانش در حال گذشتن از جایی بودند فردی شیشه به دست و تلوتلو خوران از دور پیدا شد اصحاب رخ برافروختند که مست است و باید شّلاق بخورد. ایشان گفت از کجا می‌دانید گفتند تعادل ندارد گفت شاید خواب آلود یا بیمار است گفتند شیشه شراب در دست دارد گفت مگر شما امتحان کرده‌اید شاید سرکه یا شربتی باشد به صرف ِظاهر افراد نباید قضاوت کرد و شاید خواننده حدیث آن زن ِزناکار را که برای قصاص به علی مراجعه کرد و وی هربار خواست او را منصرف کند شنیده باشد. این اگر راه پیشوایان دین است پس با کدام مجوّز به حریم ِخانه و اتوموبیل افراد تجاوز میشود یا از ارتباط دو جوان در خیابان می پرسند یا موارد دیگر؟


در پایان بگویم که از آنجا که حکومتی که در حال حاضر مسلّط است داعیه‌ی پیروی از دستورات دین دارد استدلال‌ها به گونه‌ای انتخاب شده که با آنها از راه خودشان احتجاج کند و گرنه استدلال با استفاده از فلسفه‌ی حقوق معاصر بسی آسانتر است و خشم و مخالفت دو گروه را برنمی‌انگیزد. یکی کسانی که دین را از سرچشمه نمی‌گیرند و از منابع دسته چندم استفاده می کنند و به دستور دین درباره‌ی اجتهاد در عقاید وقعی نمی‌نهند دودیگر کسانی که مانند گروه اوّل دین را آن چنان که به آنها آموخته‌اند می بینند ؛ پس کاستی‌های حاملان را به حساب اصل آن می‌گذارند و از آن رو برمی گردانند. گروه اوْل نویسنده را به بدعت و دسته ی دوّم به کهنه پرستی متّهم می کنند. دسته‌ی اوّل او را، تیشه به ریشه‌ی دین زننده و دسته‌ی دوّم وی را گندم نمای جو فروش می بینند. نویسنده در پی اقناع ِکسی نیست و عقیده دارد که شنونده‌ی خوبی بودن و پرهیز از نارواگویی  شرط اول و آخرِهر گفت و گوست.

قصاص بوسه


     
جوانی را نزد پیامبر اسلام آوردند که روز روشن در بازار دختری را پیش روی برادران غیورش بوسیده است. اگر پیش از اسلام بود غیرت عربی با او می‌کرد آنچه می‌کرد ولی عرب راه و رسم انسانیّت آموخته، اکنون جز به فرمان شرع گردن نمی‌نهد. پیامبر از وی پرسید که چرا چنین کردی؟ گفت چون دوستش دارم . ایشان گفت مگر قرار است هر کس دیگری را دوست دارد او را ببوسد؟ جوان گفت مدتهاست این دختر را می‌خواهم ولی خانواده‌اش او را به من نمی‌دهند، طاقتم طاق شده، بیش از این از دستم برنمی‌آید. رسول به وی گفت حالا خودت بگو با تو چه کنیم. جوان گفت : قصاصم کنید. پرسید چگونه؟ گفت مگر در قرآن قصاص هر چیز برابر همان نیست؟ چشم در مقابل چشم، گوش در مقابل گوش؟ حالا من او را بوسیده‌ام او هم بیاید مرا ببوسد! پیامبر به خنده افتاد از خانواده‌اش پرسید چرا دخترتان را به این جوان نمی‌دهید؟ گفتند جوان بدی نیست ولی فقیر است، آه در بساط ندارد. از دختر پرسید او را می‌خواهی دختر سکوت کرد. رسول گفت اگر مهر دخترتان را از بیت‌المال بدهم چه؟ گفتند حرفی نیست وآن بوسه‌ی کذایی مقدّمه وصال آندو شد.
این را روایت کردم تا بگویم که مجازات داریم تا مجازات. یکی آن است که نفس ِمجازات را اصل میداند و انسان را فرع، وتحت هر شرایطی در پی ِانجام آن است. اینگونه است که آن طالبانی جنازه‌ای را که برای دفن آورده‌اند، به سبب آن ‌که ریشش کمتر از یک قبضه است شلاق میزند بی این که اندکی فکر کند حد زدن مرده‌ی بی جان چه معنایی دارد؛ ویکی انسان را اصل میداند ونگاهش طبیبانه است. اگر گوشی از کسی می‌کشد آنرا مقدّمه‌ی مهر و بشارت قرار می‌دهد و اگر مجازات، دیانت کسی را از بین ببرد از انجامش خودداری می‌کند. فردا درباره‌ی خودداری ِامام اوّل شیعیان از انجام مجازات سنگسار در شرایطی خاص خواهم نوشت که به اتّکای آن می‌توان ادّعا کرد که سنگسار، امروز به هیچ روی مشروع نیست. این‌ها را با وضع ِجاری ِما مقایسه کنید . به گمانم بی‌دینی صد بار شرف دارد بر آن که دین را چنان بنمایی که دیگران از شنیدن نامش چهره درهم کشند.

گلشيري شاعر


هوشنگ گلشیری را به عنوان ِداستان نویس می‌شناسیم. ولی برخی نمی‌دانند که او در ابتدا شعر می‌گفت اما به گفته‌ی خود وقتی دید از او بهتر هستند شعر را به کناری گذاشت و به داستان پرداخت وبدینگونه بود که نگاه شاعرانه‌اش را به داستان‌نویسی ایران آورد. یکی از شعرهایش را با هم می‌خوانیم.

می‌آمد و پرّان
پروانه باز مثل گلی صد پر
              در پیله‌ی دو دستش بود.
گفتم: پروانه را رها کن تا باد...
خندید.
گفتم: پروانه برگ نیست که روید باز
پروانه غنچه نیست که...
خندید.

می‌دانم، پروانه غنچه نیست
اما دریغ را که در این باغ
          گلبرگ‌ها به شاخه‌ی بادند
           گلبوته‌ها به سایه‌ی شبها...
رنگین و زنده در قاب مرمرین دو دستش
                 پروانه باغ بود وشفق بود.
گفتم: پروانه را رها کن.
افسوس!
از پیله‌ی دو دستش بر خاک
پروانه مثل سنگی افتاد.

موش و فرهنگستان ادب فارسی


          
نوشته‌ی دوستی که برای ِماوس رایانه از لغت ِموشک استفاده کرده بود بهانه‌ی این نوشته شد. این لفظ ابتدا به عنوان معادلی برای ماوس انتخاب شد ولی به دلیل اینکه قبلاً برای ابزاری نظامی به کاررفته بود، واژه‌ی موشواره را برگزیدند؛ امّا این لفظ برای این شیء کوچک با واژه‌ای یک سیلابی، طولانی است و مردم هم همان ماوس را به کار می برند. راستی چرا واژه‌های انتخابی ِفرهنگستان ، بدآهنگ و نارساست، جا نمی افتد و دستمایه‌ی ساختن طنز‌های فراوانی بین مردم شده است؟


نمی خواهم از سیاسی کاری بگویم و اینکه تنها عدّه‌ای هستند که به این گونه مناصب دست می‌یابند و دگراندیشان راهی به فرهنگستان ندارند. بله این درست است ولی اولاً بارها گفته شده و دیگر اینکه در این هیاهوی سیاست از سیاسی کردن مساله‌ای فرهنگی اکراه دارم.


واقعیت این است که هنوز برای بسیاری فرق بین آفرینشگران و دانشمندان روشن نیست. در سایتی اینترنتی این سؤال مطرح شده بود که چرا از دانشکده‌های ادبیات ِما شاعر و نویسنده بیرون نمی آید و بسیاری جواب داده بودند که نظام آموزشی ما نارساست و ادب معاصر جایی در آنجا ندارد . سخن نابجایی نیست ولی جواب این است که که دانشگاه جای شاعرپروری نیست. آنجا جای تدریس ادب است و آفرینش را در کلاس نمی آموزند.از آنچه نوشتم معلوم شد که چه می‌خواهم گفت. در بین اعضای فرهنگستان چند شاعر، داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و ...پیدا میکنید؟ با دکترای ادبیات نمی‌توان واژه ساخت ، ساختن کار کسانی است که با کلمات می‌زیند. البته سواد هم باید چاشنی این فرایند باشد که بی‌مایه فطیر است.

در ضمن، برای واژه‌ی ماوس اگر نخواهیم مانند فرنگیان از خود واژه‌ی موش- بدون پیشوند و پسوند- استفاده کنیم ، بر قیاس ِواژگان ِدسته و پایه، موشه را پیشنهاد می کنم.
Real Time Web Analytics