داوری ِجشنوارهی فیلم فجر مثل هر سال مناقشههای فراوانی برانگیخت. تقریباً همه معترض بودند آنانکه جایزه نگرفتند به جای خود، آنان که جایزه گرفتند معترض بودند که چرا بیشتر نگرفتهاند. در یکی از جوایز کتاب وقتی جعفرمدرّس صادقی فهمید باید جایزهاش را همراه با خانمی به اشتراک دریافت کند به نشانهی اعتراض سر جای خود نشست و برای گرفتن آن نرفت. سر جایزهی کارنامه هم جوانی از نسل نو، زنده یاد آتشی را با بدترین الفاظ مورد خطاب قرار داد. این البتّه در تمام دنیا همینطور است همین اسکورسیزی که امسال – بالاخره- جایزه گرفت، چندی پیش در مصاحبهای پس از دارودستههای نیویورکی با خشم گفته بود که اسکار برایش هیچ اهمیّتی ندارد ولی روزی فیلمی خواهد ساخت که همهی آمریکا به احترامش به پا خیزند. ناصر تقوایی هم برای کاغذ بی خط که جایزهی ویژه ی داوران- که جایزهای تشریفاتی است- را گرفت بعداً پس فرستاد.البتّه همه اینطور نیستند پور احمد نقل قولی از مهرجویی میآورد که یکبار ازش میپرسند که حقّش را گرفته یا نه میگوید مگر سر گذر است که حقّم را بگیرم؟
به نظرم باید ابتدا تمرین کنیم که یا در یک بازی شرکت نکنیم یا اگر شرکت کردیم قواعد آنرا بپذیریم. داوریها دست بالا نشانگر سلیقهی همان چند داورند نه بیشتر. نمیتوان منکر تأثیر جوایز بر فروش کتابها و آثار دیگر شد- چیزی که در مورد فیلم صدق نمی کند و گاه تأثیر عکس میدهد- ولی هر اثری خود معرّف خودش است واگر اثر ارزشمند باشد جای خود را در جامعهی فکری باز خواهد کرد.
این که گفتم میتواند به هر گونه داوری دیگران دربارهی ما تعمیم پیدا کند . خیلی خوب وبلکه لازم است که ما نقد خود را با قضاوت دیگران عیارسنجی کنیم؛ ولی به همین اندازه اعتماد به نفس هم احتیاج داریم که در صورت لزوم راه خود را بیاعتنا به دیگران برویم.این نقطه اعتدالی بین دو سر افراط و تفریط است. یک سر خود خواهی و خودبرتربینی است و یک سر چشم به دهان دیگران داشتن و نگران قضاوتشان بودن؛ حفظ این تعادل مانند همهی اعتدالها کاری بس دشوار است.
پیشتر دربارهی دیدگاههای متفاوت راجع به قیام کربلا نوشتم. کسی پرسید که نظر چهارم کدام است؟ من نظرم این بود که سه نظر بالفعل داریم و نظرچهارمی که بالقّوه است یعنی هر کسی میتواند آنرا ارائه دهد. ولی آن شخص از لحن کلام من اینطور فهمیده بود که خودم نظری دارم که پر بیراه نبود ولی جای طرح آن در وبلاگی با نام مستعار نیست، باشد به وقتش. ولی همینقدر میتوانم بگویم که دو نظر اساسی دربارهی این قیام، هر کدام ویژگیهایی دارند که به راحتی نمیتوان به یکی از آنان معتقد شد.
نظری که- نام آنرا نظر متعبّدانه میگذارم- قیام کربلا را به دستور ِخاص خداوند و برای هدفی که همانا شهادت امام بود میداند و اینکه از پیش معلوم بود که حکومتی تشکیل نخواهد شد. بدیهی است که روشنفکران معاصر که عقل گرا هستند با این نظر میانهی خوبی ندارند. نظر دوّم- که نامش را نظر متکلّمانه مینهم- قیام را بر اساس محاسبات امام و برای تشکیل حکومت میداند. ولی این نظر به اینجا منجر خواهد شد که وظیفه دیگر جانشینان امام نیز همین است. یعنی عالمان دین باید برای تشکیل حکومت تلاش کنند یا دستکم اگر این تلاش بر آنان واجب نباشد، امری راجح است چون به هر حال امامان الگوی سایر شیعیاناند و رفتارهایشان سرمشقش آنان است، که این نیز با حرکت روشنفکران دینی معاصر به سوی گونهای مردمسالاری عرفی نمیخواند.از طرفی طبق نظر اوّل، اگر حکومت به فرمان خدا باشد پس وقتی امامی نیست یعنی در دوران غیبت وظیفهای هم در قبال تشکیل حکومت به عهدهی عالمان دین نیست. نفی ِلزوم ِحکومت فقیهان از خصوصیّات گفتمان روشنفکری دینی است ولی همانطور که گفتم مقدّمات آن را نمیتوانند بپذیرند. پس هرکدام از این دو نظر یک نکتهی مثبت و یک نکتهی منفی دارد که آنان را از پذیرفتن یکی از آندو باز می دارد.
روشنفکران ما نتوانستهاند هم روایتی خردپذیر دراین باره داشته باشند و هم با اتکای به آن پاسخگوی زمانه خود باشند که این بلاتکلیفی در چگونگی ِمواجهه با تئوری ِحاکم ِفعلی خودش را نشان میدهد.
مجموعه مقالات سپانلو را میخواندم که به ترتیب تاریخ نوشته شدن مرتّب شده بود، اوّلینش را در بیست و چهارسالگی نوشته بود، نقدی بر شعری از شاملو. با رای او موافق نبودم و لحنش را پرخاشگرانه میدیدم ولی چنین قلم و جرأتی برای جوانی در آن سن ـ امروز لااقل ـ کمی غریب به نظر میرسد. امروز از همسالان ِ سپانلوی جوان کسی اینگونه نمینویسد. چرا؟ بهنود جایی میگفت که ما که جوان بودیم به ستون فقرات ِپیش کسوتانمان که بیش از چهل و پنج نداشتند فشار میآوردیم که کنار بروید ما داریم میآییم ولی امروز در شصت سالگی به من میگویند بازهم بنویس. اینکه قلم و اندیشهی خوبی دارد جای شک نیست ولی جوان امروز هم آن مایه ندارد که بر ستون فقرات حضرتش فشار آورد. چرا؟ حالا از امثال بهرام بیضایی که در نوزده سالگی آرش را نوشت چیزی نمیگویم. فروغ در سی سالگی برای خود فروغی بود. نسل اول سینماگران ایران در حدود سی سالگی، قیصر و رگبار و آرامش درحضوردیگران و گاو و شازده احتجاب و مغولها و تنگنا وکندو و... را ساخت .آنان نابغه بودند یا امروزیان پخمهاند؟ این حال ِهمهی کسانی است که امروز جزو طبقه نخبهی کشورند و جوانیشان دهه چهل و پنجاه بود. فرقها کم نیست مثلاً خیلی از آنان مدرک دانشگاهی ِدرست و درمانی ندارند یا برایشان اهمیّتی ظاهراً نداشته.همین بیضایی دانشگاه را نیمه کاره رها میکند ولی امروز اینطور نیست جوانان مدارک ریز و درشت دارند ولی به نظر میرسد کم مایهاند و به جز رشته تحصیلی تخصصی ندارند تازه این در صورتی است که خوشبین باشیم. نخبگان دیروز همگی یک پا روشن فکرند یعنی اگر دستکم در یک زمینه همه چیز میدانند دربسیاری از زمینهها یک چیز میدانند ولی امروز جوانان بیشتر متخصّص- یعنی تک بعدی- اند. امروز ظاهراً همه چیز به آسانی به دست میآید انواع امکانات انواع کتابها که جوان قدیم آرزویش را داشت. جوان دیروز خودآموخته بود با تعب و رنج چیزی میجست تا مییافت ولی الحق که گوهری که می یافت چه جلایی داشت. قصدم بیشتر طرح سؤال بود گرچه اهلش میدانند که در هر سؤالی جوابی نهفتهاست.
داستان دادن زرشک زرّین به بدترین فیلم سال ایران از جایی آغاز شد که نویسندگان ماهنامهی دنیای تصویر تصمیم گرفتند که از جایزهی تمشک طلایی سینمای آمریکا که بدترینهای سینمای آمریکا را هرساله انتخاب می کند، الگو برداری کنند. طبق معمول مخالفت ماهنامهی فیلم با این تصمیم قابل پیش بینی بود . آنها این وظیفه را به جهانبخش نورایی سپردند که در مقالهای با این موضوع مخالفت کرد. او با تحلیل جایزهی تمشک طلایی و اشاره به تاریخچهی آن و اینکه هیچ کس آنرا جدّی نمی گیرد و در فلان سال فلان برنده، مردی منحرف را لباس دلقکی پوشاند و به این مراسم فرستاد تا جایزهاش را دریافت کند، سعی کرد اصل موضوع الگو برداری شده را زیر سؤال ببرد و اضافه کرد که رابطهی منتقدان و سینماگران بد یا بدتر از این میشود و این موضوع جایی برای تصفیه حسابهای شخصی خواهد شد و مطالبی از این دست.
سال اول پس از اختلاف نظری که جای طرح آن اینجا نیست ازمیان آخرین کاندیداها یعنی تخته سیاه به کارگردانی سمیرامخملباف و شور عشق، طی مراسمی فیلم شورِعشق به کارگردانی نادرمقدّس و بازی رادان و افشار که نمونهای از فیلمهای رواج یافته موسوم به دخترپسری بود برگزیده شد. تنها فیلم انتخاب شد و در بقیه رشتهها ترجیح دادند که انتخابی نداشته باشند. نادر مقدّس با فروتنی در این مراسم حاضر شد و ابراز امیدواری کرد که از این پس فیلمهای بهتری بسازد. دو بازیگر گمنام فیلم هم حالا از ستارههای سینمای ایران به حساب میآیند. آن جایزه برای بار اوّل و آخری بود که داده شد، اکنون می توانیم از خود بپرسیم که آیا این جایزه و انتخاب بدترینها کار درستی بوده و لزومی به ادامهی آن هست یا نه؟
ابتدا دربارهی نظر آقای نورایی باید بگویم که اینکه یک یا چند بار عدّهای آن جایزه را به سخره گرفتهاند دلیلی به نفع ایشان نیست. در جوایز اسکار هم کسانی که کاندید میشوند ولی انتخاب نمیشوند گاه واکنشهایی عصبی از خود نشان دادهاند، تازه نباید انتظار داشت که اگر به کسی بگوییم که تو بدترین فیلم سال را ساختهای یا بدترین بازیگر هستی، خیلی خوشحال شود. وقتی هالی بری برای بازی در فیلم زن گربهای تمشک طلایی گرفت در این مراسم حضور یافت و جایزه را گرفت و به اشتباه خود در بازی در این فیلم اعتراف کرد. مسأله رابطهی منتقدان و سینماگران هم با یک نقد ساده ممکن است به تشنّج کشیده شود. اگر قرار به مدارا باشد هیچ نقد منفی نباید نوشته شود. خوانندگان وبلاگ میدانند که من در مطلب« صنوبر شو» به لزوم اثبات خود و نه نفی دیگران اشاره کردهام، چطور حالا حرف از انتخاب بدترین ها میزنم؟ پس در اثبات لزوم این جایزه پنج نکته را بیان میکنم.
یکی اینکه اصولاً ما در ادامه دادن هر کاری ناتوان هستیم و به قول بسیاری از صاحب نظران، تاریخ ما تاریخ گسستگی هاست. ادامهی هر کاری به خودی خود می تواند مفید باشد خواه انتشار طولانی مجلّهای باشد یا مراسمی یا هر چیزدیگر. اگر نواقصی هم بود به مرور زمان مرتفع میشود.
دوّم اینکه در هر انتخابی با انتخاب بهترینها به طور ضمنی بدترینها هم برگزیده میشوند. در هر مسابقه یا امتیازدهی از نمرات مدرسه گرفته تا مسابقات ورزشی این قانون حاکم است. در جشنوارهی فجر وقتی از چهل فیلم، بیست فیلم به بخش مسابقه میروند فرقی نمیکند که بگوییم که بهترینها انتخاب شدند یا بگوییم بدترینها کنارگذاشته شدند. خلاصه این مسأله امری عادی و جاری است گرچه به آن تصریح نمیشود.
سدیگر اینکه اصولاً این کار گونهای آسیب شناسی است، درست مانند پزشکی یا حتّی علوم انسانی. موضوعی است که اصلاً شوخی بردار نیست و سلامت یک ساختار به آن بستگی دارد . هر ساله با انتخاب بدترینها میتوان مهمترین دلایل نزول و افت را در آن سال مطرح و به بررسی و احیاناً رفع آن پرداخت.
چهارم اینکه لزومی ندارد همه در این انتخاب یکصدا باشند. یعنی برعکس انتخاب بهترینها که مخالفان معمولاً سکوت میکنند تا جایزهی برنده لوث نشود، در اینجا میتوان میزگردی تشکیل داد و کسانی که معتقدند این فیلم فیلم بدی نیست و احیاناً فیلم خوبی هست با مخالفان به بحث بپردازند. این مسأله از تلخی این جایزه تا حدّ زیادی کم خواهد کرد.
و نکته پنجم و آخر اینکه میتوان با نوآوری این مراسم را پویا کرد. مثلاً با اعلام این که بدترین، هرکه باشد میتواند از مشورت بهترین نویسندگان سینمایی برای فیلم بعدیش استفاده کند، بار دیگر بر تفکیک میان گوینده و گفته انگشت نهاد که اگر فیلمی بد است به این معنا نیست که بر پیشانی کارگردانش نوشته شده باشد که کارگردان بدی است. او نیز میتواند به شرط استفاده از آرای دیگران و بالا بردی سطح معلومات و آگاهی خود فیلم بهتری بسازد. از همه مهمتر پیامی به دیگران است که اگر بدترین ِشما با کمی تأمّل و تلاش بیشتر میتواند پیشرفت کند تکلیف بقیّه روشن است. یعنی که ناامیدی کفراست . حتّی تجاری ترین فیلم را میتوان بسیار بهتر و با رعایت ضوابط ساخت مثل سینمای آمریکا که صرف نظر از جریان مستقل آن در جنبهی تجاری نیز بسیار حرفهای است.
به اینها اضافه کنید زدودن روحیّهی محافظه کاری از منتقدان که ترس آنان از نوشتن مطالب جدّی و احیاناً منفی و نوچگی برخی از آنان برای بعضی سینماگران خود حکایتی است که مجالی دیگر می طلبد.
عنوان مطلب دیروز « حکمت و حکومت» بود که نام کتابی مشهور از دکتر مهدی حائری یزدی است که به گمان من یکی از دو فیلسوف طراز اوّل ایران در عصر حاضر در کنار سیّد محمّد حسین طباطبایی است. ولی ایشان به دلایل زیادی از جمله نقد حاکمیّت و نوشتن همین کتاب که یکی از قویترین نقدها بر نظریّه ولایت فقیه است از رسانههای رسمی ایران حذف شده است. خواستم خلاصهای گزارش گونه از این کتاب را – با توجّه به ممنوعیّت چاپ آن در ایران- بنویسم که دیدم وقت کافی ندارم پس برای امروز به نقل خاطرهی ملاقات رهبر فقید انقلاب با شاه که خود برای آقای حائری بازگو کرده از سری کتابهای تاریخ شفاهی ایران، که گفت وگوی حبیب لاجوردی با ایشان است بسنده می کنم.
پس از28 مرداد آقای بروجردی مبارزه ی شدید و علنی با بهائیان را آغاز کرد که منجر به خراب کردن گنبد حضیرة القدس شد. در آن هنگام که هنوز اختلاف نظری بین آقایان بروجردی و خمینی رخ نداده بود، آقای خمینی را وزیر خارجهی آقای بروجردی میدانستند. آقای حائری نقل می کند که خود آقای خمینی پس از ملاقاتی که به عنوان نمایندهی آقای بروجردی با شاه داشت برای ایشان نقل کرده که: « بله من با شاه ملاقات کردم و به اعلیحضرت گفتم که شاه فقید، پدر تاجدار شما، این گروه ضالّه را داد به طویله بستند و الآن هم مردم ایران همان جریان را از شما انتظار دارند. این جوان آهی کشید و گفت شما الآن را با آن زمان مقایسه نکنید. آن وقت همهی وزرا و همهی رجال مملکت از پدرم حرف شنوی داشتند. جرأت نمیکردند تخطّی کنند. الآن حتّی وزیر دربار هم از من حرف شنوی ندارد. من چطور میتوانم این کار را بکنم؟»
کسانی که نوشتههای قبلی را خوانده باشند میدانند که قصد نویسنده هیچگاه اطّلاع رسانی صرف نبوده و اکنون هم هدفم طرح مجدّد این پرسش است که با توجّه به گفتوگوی آندو نفر آیا امکان داشت که انقلاب یا اصلاح حکومت پهلوی مسالمت آمیزتر انجام میشد؟ توجّه داشته باشیم که هر پاسخی، راهکاری برای وضع موجود ما خواهد بود.
دبیر بیهقی گوید که: در« اخبار ملوک عجم» خواندم- ترجمهی ابن مقفّع- که بزرگ تر و فاضل تر ِپادشاهان ایشان عادت داشتند پیوسته، به روز و شب، تا آن گه که بخفتندی، با ایشان خردمندان بودندی نشسته از خردمندتران ِروزگار چون زِمامان و مُشرفان که ایشان را باز می نمودندی چیزی که نیکو رفتی و چیزی که زشت رفتی از احوال و عادات و فرمانهایی که می دادند و در وقتی که وی را شهوتی بجنبیدی که آن زشت بودی و خواستی که آن حشمت و سَطوَت براندی که اندر آن ریختن ِخونها و استیصال ِخاندانها بودی، ایشان آن را دریافتندی و محاسن و مقابح آن او را بازنمودندی و حکایات واخبار ملوک گذشته با وی بگفتندی و تنبیه و انذار کردندی از راه شرع تا او آن را به خرد و عقل خود استنباط کردی و آن خشم و سطوت سکون یافتی و آن چه به حکم مَعْدِلت و راستی واجب آمدی، بر آن رفتی. چه، وقتی که او در خشم شود و سطوتی در او پیدا آید، در آن ساعت بزرگ آفتی بر خرد وی مستولی گشته باشد و او حاجتمند شود به طبیبی که آن آفت را علاج کند تا آن بلا بنشیند.
امرءالقیس یکی از شاعران ماجراجوی عرب جاهلی و صاحب یکی از اشعار معلّّقات سبع بود. اشعارش بی پروا و پردهدر است درجایی اشاره میکند که جمعی از دختران را کنار برکهای مشغول آبتنی مییابد، لباسهایشان را برمیدارد و شرط بازپس دادن آنها را رد شدن برهنهی همهشان از مقابل خود می نهد. جای دیگری با افتخار از معاشقهاش با زنی میگوید که فرزندی شیر خوار دارد. میان ماجرا بچّه به گریه میافتد ولی مادر نقد حال را از دست نمیدهد و فرزند را به همان حال وامیگذارد.
اینها را نوشتم تا گفته باشم که در اشعارش هیچ بویی از حکمت و پارسایی که سهل است از کوچکترین خیری نمیتوان یافت. در عین حال وقتی از امام علی میپرسند که بهترین شاعر عرب کیست میگوید: الملک الضلّیل که آنرا شاهزادهی گمراه معنی کردهاند و من به دلایل لغوی که جای طرح آن اینجا نیست، شاهزادهی سرگشته یا شاهزادهی واله را ترجیح می دهم. این تسمیه اشاره به این دارد که گویا امرءالقیس ملک زادهای بوده که از امارت به هر دلیل به دور افتاده؛ دربارهی مرگ یا قتل او هم روایتها بسیار است.
توجّه داشته باشیم که در زمان پیامبر، بودند شاعرانی که مورد تایید ایشان از لحاظ سرودن اشعار مذهبی باشند و حتی شعری سروده شد که ایشان آنرا صادق ترین شعری دانستند که تا به حال عرب سروده:ألا کلّ شیءٍ ماخلا الله باطل... ولی علیرغم این بازهم علی، کس دیگری را به عنوان بهترین شاعر معرفی میکند. این یعنی عقیده را در داوری باید کنار گذاشت، ملاک در انتخاب شعر هم، کیفیت بیانی و لغوی است نه خوب و بد بودن معنایی . دبیر جشنواره شعر فجر در یک سخنرانی حدود یک ماه پیش با بیزاری جستن از برخی نحلهها و شاعران خود را پیرو علی دانست. تلاش کردم توضیح دهم اتّفاقاً به خاطر همین پیروی باید داوریهای جشنوارهی شعر به گونهی دیگری میبود. بحثی را که دربارهی شعر طرح کردم به دیگر رشتههای هنری و علمی نیز میتوان گسترش داد.
پیش فرض ِ من در این متن، این است که آنچه ملّی است و به بیت المال مربوط است، از آنجا که متعلّق به همهی افراد این ملّت است پس نمیتواند خرج عقیدهای خاص شود. جشنوارهی شعر فجر تمام شد با نتایجی قابل پیش بینی. میان برگزیدگان افراد درگذشته نیز وجود داشتند. درست است که ظاهراً مسابقه میان کسانی بود که آثارشان به دفتر ارسال شده بود ولی اگر بنا به نادیده گرفتن بیشتر ِشاعران این سرزمین باشد چگونه میتوان نام این جشنواره را ملّی گذاشت؟
جشنواره مختصّ سالهای پس از پنجاه و هفت است؛اگر نبودن ِنام کسانی چون شاملو قابل فهم باشد نام سهراب سپهری چرا نیست؟ یا در بخش ترانه نام هوشنگ ابتهاج؟ و انبوه نامهای دیگر از جوانان و بزرگسالان از سپانلو وحقوقی ومفتون امینی تا سیّدعلی صالحی و باباچاهی؟ در مرحله ارزیابی به میان نامزدها نرسیدهاند یا همان بهانهی عدم ارسال آثار؟
فرض را بر این میگذاریم که نامهای مذکور به دلیل عدم ارسال، آثارشان ارزیابی نشده است، با نگاهی به نامهای موجود، در بخش سپید و نیمایی نام طاهره صفارزاده با چه ملاکی برتر از نام احمدرضااحمدی و شمس لنگرودی گذاشته شده؟ حتی اگر قرار به جایزه دهی به خودیها باشد سیّد حسن حسینی با ایجاز و زبان پیشرفتهاش جایگاهی بس فراتر از شعر موسوی گرمارودی دارد. نام مهدی اخوان ثالث را در بخش ملّی و میهنی میبینیم ، چرا آثار او در بخش نیمایی ملاحظه نشدهاست؟ او با هر معیاری به عنوان یکی از پنج شاعر برجستهی معاصر قبول ِعام یافته است با تبعید او به بخشی جنبی تنها میتوان اعتبار ِجشنواره و داوران ِآن را زیر سؤال برد.
در نوشتهی دیگری به دلایل توفیق جشنوارهی فیلم فجر و جریان ساز بودن آن اشاره خواهم کرد ولی همین قدر بگویم که برگزار کنندگان آن جشنواره به این رسیده بودند که همه باید دور هم جمع شوند پس تا سالها شرط اکران هر فیلمی حتی فیلمهای دگر اندیشان شرکت در این جشنواره بود. الآن هم در خفا اجازهی نمایش برخی فیلمها را منوط به شرکت در جشنواره میکنند پس دریافتهاند که با چند فیلم از دوستان و نزدیکان نمی توان ادّعای ملی بودن داشت. این روشن بینی را در جشنوارههای کتاب و شعر ِفجر نمی بینیم.
روزهای افشای جریان قتلهای زنجیرهای و بازداشت عاملان آن، روایات مختلفی از آن محفل دهان به دهان میچرخید که در این جا یکی از آنان را که به کارم میخورد نقل میکنم.
یکبار سعید اسلامی برای دادوستد اطّلاعاتی با مأموران اطلاعاتی ترک راهی ترکیه شده بود.ایران میخواست به نحوی فعالیت مجاهدین را در ترکیه محدود و کنترل کند. روز ملاقات طرف ترک که یک افسر کهنه کار دوران جنگ سرد بود با دیدن جوانی سی و چند ساله حسابی جا خورد.لازم نیست بگویم که هر صنفی برای خود آدابی دارند و سلسله مراتبی . او هم از اینکه ایرانیان جوانکی را برای گفتوگو با او فرستادهاند دلخور شد؛ کسی در سطح خود میطلبید. به اسلامی گفت که خستهاید امشب استراحت کنید فردا حرف میزنیم. شبانه دستور داد خانههای مسکونی مجاهدین عوض شود و افرادی با ظاهر عادی جایگزین شوند تا کوچکترین شکی برنیانگیزند. اسلامی و همراهش را هم زیر نظر گرفت تا در مکان اقامت خود با کسی در ارتباط نباشند. فردا که شد از اسلامی پرسید خوب امرتان؟ او هم جواب داد که در ازای اطلاعاتی – مثلاً دربارهی کردها- ما محدود کردن و کنترل مجاهدین را میخواهیم. افسر ترک گفت ما اطلاعی از آنان نداریم مگر شما بتوانید اثبات کنید که آنان اینجا هستند.آیا آدرسی چیزی از آنان دارید؟ اسلامی گفت بله. او گفت اگر می شود در اختیار ما بگذارید . اسلامی جواب داد کدام را؟ لیست مکانهایی را که تا قبل از دیشب آنجا بودند یا آنچه بعد از تغییر محل آنها را بدانجا بردید؟ مأمور ترک ابتدا جا خورد ولی بعد خندید و به اسلامی گفت که دربارهی او چه فکر میکردهاست.
این را داشته باشید تا پس از انتخابات ریاست جمهوری که احمدی نژاد ناباورانه به پیروزی رسید در یکی از اخبار ِگذرای خبرگزاریها دیدم که از جلال طالبانی پرسیده بودند که آیا شناختی از احمدی نژاد دارد یا نه او در جواب گفته بود که همین قدر میتوانم بگویم که یکبار سالها پیش برای مذاکره دربارهی چگونگی ِسرنگونی صدام با او روبرو شده بودم. یک محاسبهی ساده نشان می دهد که احمدی نژاد در آن هنگام به زحمت بیش از سی سال داشته است و نیازی به ذکر نیست که ایران برای مذاکره درباره ی چنین امر خطیری- آنهم با چریک پیر هفت خطی مثل طالبانی که به قول مهاجرانی اسب شیطان را در هوا نعل می کند- اگر کسی را بفرستد، چگونه کسی را میفرستد حتی اگر بسیار جوان باشد مثل ِمثال اوّل.
نتیجهگیری را به عهدهی خواننده میگذارم ولی آنچه مرا به نوشتن این مطلب برانگیخت، کثرت روزافزون کاریکاتورها و نوشتههای طنز دربارهی احمدی نژاد است که نمایانگر ِاین است که حتی مخالفانش هم مثل موافقانش که او را فردی ساده و از طبقهی زحمتکش میدانند دست بالا او را آدم ساده لوحی میپندارند که گویا خانهی خاله را گم کرده و سر از کاخ سعدآباد درآورده. این سادهانگاری قدرت تحلیل را کم میکند و راهکارها راهی به دهی نخواهند برد. مسعود بهنود چند ماه قبل نوشت ابتدا که طرف صحبت از هاله نور و آوردن پول نفت سرسفره و... کرد،همه، کارهایش را از سر سادگی پنداشتند ولی بعد که هرجا لازم شد حرف خود را انکار کرد و بازهم به کارهای خود ادامه داد نظرها دیگر شد. من هم روی همین تاکید دارم به نظر میآید هنوز نظر عدّهای دیگر نشدهاست. شکل احمدی نژاد میان اکثر ِمخالفان شبیه تصاویر کامیک بوکهای آمریکایی است ولی آنچه من از مردی که با خونسردی از نسل کشی هولناک بشری به عنوان افسانه یاد میکند میبینم بیشتر شبیه طرحی سیاه به سبک طرّاحان اروپای شرقی است.
دو سه روز پیش به مناسبت سالگرد انفجارهای سامرّاء عزای عمومی اعلام شد و حوزهها تعطیل بود. انفجار یادشده با انفجار حرم امام رضا چقدر تفاوت داشت؟ چرا به جز یکی دو سال اوّل کسی از آن انفجار یاد نکرد؟ چرا کسی دم از عاشورای رضوی نمیزند؟عذاب وجدان باعث شده؟ بعید میدانم. به گمانم ترس از پرسشگری مردم علّت اصلی است. برای کسانی که نمیدانند مینویسم که مسجدی بود در کوچه خامنهای مشهد نزدیک بازار سرشور و به نام پدر رهبر فعلی . این مسجد متعلّق به اهل سنّت بود که ساکنان محل اذانهای متفاوتش را در پنج وقت به خاطر میآورند. ناگهان شبی مأموران با بولدوزر به سراغ آنجا رفتند کلّ مسجد و چند مغازهی چسبیده به آن را خراب و با خاک یکسان کردند.آنجا را به شکل پارکی درآوردند با درختها و چمن ِکاشته شده. صبح منظره به کلّی تفاوت کرده بود. این برای مملکتی که یک کار عمرانی در این حد در آن دستکم یک ماه به طول میانجامد کمی عجیب بود.ابتدا دلایل غیر موجّهی مانند واقع بودن در طرح شهرداری عنوان شد ولی از روز روشنتر بود که دروغ است چون مسجد را نمیتوان با این بهانهها خراب کرد. در خفا از تبلیغ وهّابیت میگفتند ولی این راهش نبود. راهش این بود که با عالمان اهل سنّت صلاح و مشورت شود و اگر واقعاً به هر دلیل قراراست آنجا تغییراتی صورت بپذیرد مثلاً در ازای ساختن مسجدی در مناطق سنّی نشین باشد تا دافعه ایجاد نکند. بعد از این اتفاق در مناطق سنّی نشین ایران و افغانستان وسایر بلاد بلبشویی راه افتاد.عالمان اهل سنّت در نامهای به این عمل اعتراض کردند ولی با تهدید جانی توسّط نیروهای انتظامی نامهی خود را پس گرفتند. تکاوران، شهرهای سنّی نشین مانند چابهار و زاهدان را قبضه کردند تا اغتشاش ایجاد نشود. در افغانستان اوضاع از این خرابتر بود. وهّابیها نام مسجد را« مسجد ِشهید» گذاشتند و اختلافات فرقهای بالا گرفت. شیعیان افغانی از ترس ِجان به مناطق شیعه نشین و برخی به ایران گریختند؛ تا روز واقعه رسید و روز عاشورا یکی از تندروان وهّابی که بعدها با نام طالبان مشهور شدند، بمبی را در حرم امام رضا گذاشت. نیروهای امنیّتی با ناشیگری مجاهدین خلق را مسؤول دانستند و فردی به نام مهدی نحوی را که از دیرباز در خانهای تیمی زیر نظر داشتند به عنوان بمب گذار معرفی کردند. به هنگام دستگیری او را کشتند تا نتواند مطلبی خلاف آن بگوید و ظاهراً مسأله خاتمه یافت.
این بود تا وقتی که در زمان خاتمی، آمریکا مدّعی شد که فلان عضو القاعده همدست ِایران است و موسوی لاری در جواب گفت که او مسؤول بمب گذاری در حرم امام رضاست و خود ِما دربهدر به دنبالش میگردیم. کسی نپرسید پس آن نمایشها چه بود و چرا کسی پاسخگوی خودسری حاکمان در این اتّفاق ناگوار نیست. سؤال این است که مگر از انفجار در حرم ِتنها امامی که در خاک ایران دفن شده تلختر هست؟ پس چرا کس یا کسانی که با فرمانی نابخردانه باعث تخریب مسجد و- غیر مستقیم باعث انفجار- حرم شدند نباید جواب پس بدهند؟
یکبار رهبر فعلی از قول رهبر فقید انقلاب روایت میکرد که عدالت ِهر کس از جمله ولیّ، به نگاهی به نامحرم از دست میرود . او از این حرف اظهار تعجّب میکرد. بله این کمی سخت گیرانه است خصوصاً که اگر آن فرد عادل سنّ بالایی داشته باشد که چنین نگاهی به جایی منجر نخواهد شد ولی عدالت ِحاکمان ِما باید از بتون مسلّح هم سختتر باشد تا با رضایت بر مرگ یا قتل افراد و تلف شدن عمر انسانها در زندان و انفجار حرم امامی هم از جای خود تکان نخورد.
مقالهی تند یکی از نویسندگان ماهنامهی دنیای تصویر دربارهی جواب یکی از نویسندگان ماهنامهی فیلم به نقد او بر کتاب سال فیلم، بهانهی این نوشته شد. از اختلاف دیرینهی بسیاری از مجلّات سینمایی با ماهنامهی فیلم که بگذریم میرسیم به این مقاله که در اینجا قصد نقد آنرا ندارم ولی به اختصار میگویم که خلاصهاش این است که فیلمیها سالها دربارهی نادرست بودن دوبلهی فیلمها نوشتند ولی حالا به اقتضای زمانه رنگ عوض کردهاند و برای دوبله ویژهنامه درمیآورند. خیلی کلّی میگویم که آنچه نویسندگان فیلم با آن مخالفت میکردند دوبلهی فیلمهای ایرانی و تأکید بر صدای سرصحنه بود و آنچه اکنون به آن میپردازند دوبلهی فیلمهای خارجی است که گاهی شاید اسم برخی کارهای ایرانی هم میان آن میآید. به نظرم آقای فاضلی به این تفاوت در نوشتهی خودش عنایت چندانی نکردهاست. فیلمیها در آوردن صدای سر صحنه و حذف دوبله از سینمای ایران نقش قابل ملاحظهای داشتند که شایان تقدیر است. دوبله با افرادی معدود نقشها را شبیه به هم کرده بود و گاه یک نفر به جای چند شخصیت در فیلمهای یک سال حرف میزد . علاوه بر این با حذف عنصر صدا یکی از مؤلّفههای بازیگری بیاستفاده مانده بود بازیگرانی با صدای ضعیف لزومی به کار روی این جزء از بازیگری خود نمیدیدند و تهیّهکنندگان گاه بازیگری گمنام و ناشی و البتّه ارزان را به این امید که دوبلهی مقتدر ِفلان گوینده جبران کمبودهایش را بکند به کار میگرفتند. بماند که شایعهای هم بود که قبل از انقلاب برخی بازیگرانی که گاه همزمان در چند فیلم بازی می کردند، وقت حفظ کردن دیالوگها را نداشتند و عدد میشمردند تا به هنگام دوبله گوینده جور آنرا بکشد که صحّت وسقمش باشد به عهدهی تاریخنویسان سینمای ایران.
به گمانم در نادرست بودن دوبلهی فیلمهای ایرانی حرفی نباشد که عملاً هم در طول این سالها به اثبات رسیدهاست. دربارهی فیلمهای خارجی هم دوبله لازم است ولی دشوار بتوان به عنوان یک هنر به آن نگریست . با راحت شدن دسترسی به فیلمهای خارجی و رواج هر چه بیشتر زباندانیِ ِجوانان و آمدن زیرنویسها برای کسانی که زبان نمیدانند، نیاز به دوبله هر روز کمتر می شود. به اینها از بین رفتن ِکیفیّت اصلی فیلم و ویژگیهای شخصی ِبازیگران و نبود ِجلوههای ویژه و موسیقی در نسخهی فارسی را هم باید افزود.
در دوعرصه همچنان به نظرم دوبله هنر میتواند باشد یکی دوبلهی فیلمهای انیمیشن ودیگری سریالهای تاریخی است. دوبله انیمیشن که کاملاً به عنوان امری جدّی امروز پذیرفته شدهاست . اقبال روزافزون ستارههای بازیگری به این فیلمها گواه این مسأله است. وقتی بازیگری مثل رابرت دونیرو در فیلم حکایت کوسهای حرف می زند و اجازه میدهد تصویر کوسهی موردنظر را بر اساس چهرهی او طرّاحی وحتّی خال ِگونهی او را نیز بازسازی کنند، تکلیف بقیّه روشن است. لزوم دوبله در سریالهای تاریخی نیز مسألهای کاملاً قابل اعتناست که چون مقاله به درازا کشیده میشود و پرداختن به رابطهی صوت و تصویر نیز لحنی فلسفی به آن می دهد، بعد به آن می پردازم.
اسم مستعار در مقابل اسم واقعی است. هر کس به دلیلی از این اسم استفاده میکند، یکی از آنها میتواند این باشد که نخواهد شناخته شود. تأمّل در هر چیز ما را به گنجی میرساند که در آن یا بهتر بگویم در خودمان پنهان شده، کندوکاودر جای ِفرودآمدن ِتیری است که جلوی پای ما به زمین میافتد ولی ما بی جهت کمان را میکشیم. در این باره چند نکته به نظر میرسد.
1. این اسم نمایشگر اختیار ماست در مقابل جبری که اسم واقعی بر ما تحمیل میکند . اسم واقعی را ما خود انتخاب نکردهایم ، بر ما نهادهاند شاید بخواهیم یا بتوانیم اسم یا لقبمان را عوض کنیم ولی این که زمانی اسم واقعی ما فلا ن بوده انکار ناپذیراست.
2.اسم واقعی علیرغم اینکه واقعی است واقعی نیست! یعنی اسم زشترویی را زیبا مینهند و اسم لاغری را رستم. لقب ملحدی دیانتی است و لقب بی هنری هنردوست ولی اسم مستعار هر قدر نمادین باشد ربطی معنادار با صاحب آن اسم دارد حتّی اخوان ِبیامید که به کنایه اسم خود را امید میگذارد.
3. هر کس یک اسم واقعی دارد که با آن شناخته میشود. ولی – خصوصاً پس از فراگیرشدن دنیای مجازی- در آن ِواحد هرکس می تواند چند اسم مستعار داشته باشد و با هر کدام نقشی را ایفا کند با صفا مؤمن شود. با مروه دخملانه بنگارد و با سینا فیلسوفانه. با عبید طنز بریزد و با لولی شهری را به هم. بازیگری است با تکنیک فاصلهگذاری. گاه میخواهی واقعاً شناخته نشوی و گاه با علم به اینکه طرف میشناسدت هر بار در پردهای نو جلوهگری میکنی.
4. با اسم واقعی- گیرم تغییریافته- زندگی میکنی و میمیری ولی با اسامی مستعار بارها مرگ و میلاد را تجربه میکنی . یکی از اسمها جایی افتضاحی به بار میآورد که با آن اسم دیگر نمیتوانی ادامه دهی .او اشتباه کرده تو که نکردهای، پس او را خط می زنی . اگر دل نازک باشی شاید چشمی هم تر کنی و خاطرهاش را گاه به یاد بیاوری. اسم جدیدی خلق می کنی، بازی از سر میگیری.
5. با اسم خود در خویشتنت حبسی با اسم مستعار به تجرّد میرسی از خود بیرون میآیی از بیرون به خودت نگاه میکنی در جمعی که با اسم مستعار خودت را معرفی کردهای مینشینی که اثری از تو مثلاً کتاب شعری را خواندهاند . از خودت بد می گویی و به واکنش دیگری میخندی که با حرارت از اویی که تو باشی دفاع می کند.
6. با اسم مستعار از عوامی به در میآیی و بهدان میشوی شاید هم عارف. در مییابی که اگر آنچه دیگران به تو دادهاند واقعی نیست این چیزها فقط شامل چند حرف که نامت را تشکیل دادهاند نیست شامل قیافه و اندام و خانواده و جامعه و زبان و فرهنگ و هر آنچه به اختیار برنگزیدهای هم هست. توکه خود را نقّاشی نکردهای . بخش اعظم روحیّه و اخلاق و نحوهی مهر و خشم ورزیدن تو هم هست . از ابتدا راه میافتی که زبان خود را کشف کنی بعد جابه جای درونه ی خود را میکاوی ومتن خود را باز مینویسی و خانه تکانی که نه خودتکانی می کنی که چیزی از دیگران به ارث نبرده باشی یا اگر بردهای دستکم ناآگاهانه نباشد . تا بدانی که همهی دنیا استعارهای بیش نیست پس به دنیا خیّامانه می خندی و اگر همّتت عالیتر شود به هردو جهان مولوی وار. تا برسی به جایی که مصر و عراق و شام نیست ، آنچنان جایی کو را نام نیست.
دیشببه طور تصادفی اخبار ساعت بیست شبکه خبر که گرته برداری ناقصی از خبربیست و سی شبکه دو است را میدیدم که خبری در مورد اکبر گنجی پخش میکردکه گنجی خواهان ملاقات با جرج بوش است ولی او را به حضور نمی پذیرند چونرهبر گروهی سیاسی نیست و ... مطالب با لحنی استهزاءآمیز و طعنه زن خواندهمی شد. روز قبلش خبر سخنان سولانا را پخش کرده بودند که از مذاکرات بالاریجانی اظهار رضایت میکرد و مطالبی درست خلاف آن یعنی ناکافی بودنمواضع ایران از زبان او را از رسانه های بین المللی خوانده بودیم.
قصدپرداختن به گنجی را- در این نوشته- ندارم که حرف او مشمول همان مسألهایمی شود که خود بیان کردهاست و آن هم عدم ارتباط ساختاری روشنفکران بامردم است و درست به همین دلیل، تلاشهای آنان- از جمله خود گنجی- عقیممیماند. ولی تحریف چندشآور واقعیّت در عصر رسانه ها که بسیاری بهاینترنت و همگی به رادیوهای آزاد دسترسی دارند بیش از آنکه تحمیق خلایقباشد، ابله جلوه دادن خود است . گنجی در سفرش به آمریکا به رغم در خواستمقامات سیاسی از این کار سر باز زد و گفت من سیاستمدار نیستم و تنها یکروزنامه نگارم. عوض کردن قالب اخبار و استفاده از الفاظ عوامانه و گاهلمپنی رسانه را به مردم نزدیک نمی کند. گذاشتن تریبون آزاد[!] در خیابانتا مردم از چالههای جادهها و گرانی فلان جنس شکایت کنند نشانهی تحملانتقاد نیست بلکه اوج سادهانگاریو دست کم گرفتنمخاطب است. زمانی تحریف اخبار به معنای تفسیر جهت دار آن از رسانهای خاصبود که سیمای ایران هم- مانند سایر رسانهها- این کار را انجام میداد ومیدهد ولی حاشا کردن حقیقت و وارون کردن آن رایج نبود که ظاهراً امروز آننیز به اقتضای نیاز صورت میگیرد. رسانهای آوازه گر که نمایندهی گروهویژهای از مردم است، تحمل رأی مخالف را ندارد، گروه عمدهی نویسندگان،روشنفکران، عالمان و هنرمندان راهی به آن ندارند را به چه چیز تشبیه کنیم؟
سالهاقبل بهزاد عشقی در ماهنامهی فیلم در قضاوتی تند ساختهها و نوشتههایبیژن بیرنگ را بخاطر درونهی سنّتی و پوستهی رنگ و لعاب دارشان به پیرزنیتشبیه کرد که با بزک بخواهد خود را جای عروسی جا بزند. قضاوت او را در آنباره کمی بیرحمانه میدانم ولی این تشبیه درست بر اوضاع ِامروز ِصداوسیمایپرزرق و برق، ولی بی محتوای ما منطبق است.
شخصی که پولی سپرده بود به یکی از مؤسّسات ِ زیر مجموعهی آستان قدس تا سر فلان موعد، مالک آپارتمانی شود و از اجاره نشینی رها شود،هر بار با خلف وعدهی آنها روبرو میشد و زمان واگذاری را به تأخیر میانداختند تا به جایی که فشار زندگی او را از جا در برد و شکایت مسؤول مربوط را به تولیت برد با این گمان که حرف من حق است و لاجرم برایم کاری خواهند کرد. پس از وقت گرفتن وانجام تشریفات به حضورش رسید قصّه را مفصّل تعریف کرد و گله و شکایت که ما فقط حق خود را میخواهیم نه بیشتر.ایشان اندکی فکر کرد و از او پرسید آیا شما موحّد هستید یعنی خدا را می پرستید؟ مرد با تعجّب جواب داد که معلوم است. سپس از وی پرسید که میدانی که امام زمان خلیفهی خدا بر زمین و ولی فقیه نمایندهی ایشان است؟ جواب بازهم مثبت بود. باز پرسید که میدانی که من منصوب ایشان در آستانه هستم؟ بله. می دانی که من آن مسؤول را برگزیدهام؟آخرین جواب هم مثبت بود. خوب حالا باید بدانی که مخالفت شما با نمایندهی من مخالفت شما با من است. مخالفت شما با من در حقیقت مخالفت با ولی امر است. مخالفتِ شما با ... در این جا مرد به میان حرف او دوید که درست که فکر می کنم میبینم عجله و اشتباه کردهام. بالاخره انسان است و فشار زندگی، من هم بالاخره طاقتی دارم که تمام شد شما به بزرگواری خود ببخشید. بعدها تعریف میکرد که جانم را برداشتم و فرار کردم. منی که برای تظلّم به آنجا رفته بودم کم بود که مخالفتم با خودسریهای یک مسؤول به مخالفتم با خدا بینجامد پس درجا همهی حرفهای خود را پس گرفتم که حفظ ِخود از حفظ ِخانه اولی بود.
این استدلالی نیست که تنها در اینجا شنیده شده باشد نویسندگان مطبوعات میدانند که هر گاه در نوشتههای خود به کیهان اشارهای می کردند صدایی آشنا از پشت خط چگونه با آنها سخن می گفت که نقد نهادی زیر مجموعهی رهبری چقدر می تواند برایشان گران تمام شود. اگر بنا به این قیاس باشد همهی نهادهای کشور حتّی فلان رفتگر هم از پاسخگویی معاف است چون در قانون اساسی ما همه، مشروعیّت خود را از ولی می گیرند. شاید هم حق با آنان است وقتی آنچنان که در مطلب ِچای مقدّس نوشتم چایی می تواند به علّت انتساب مقدّس شود شاید فلان مأمور با ده واسطه هم بتواند از این تقدّس سهمی ببرد.
عقربههای گزنده را بسیار آسان می توان رام کرد مانند بانویی که ساعتها را نگه داشت و پردهها را کشید تا میان تاریکا زندگی کند یا دختری که پردههای همان خانه را درید یکی از نور، یکی به نور. سفرها همیشه اینقدر نمادین نیست وگاه خیر و شرِّ آن را ترازویی معلوم می کند که میزانش به دست ما نیست.
بسیار کارها می توان کرد تا خویشتن را از دور تماشا کرد چونان ملحدی که در جامعی به اعتکاف سه روز سبحه به دست به نظارهی مؤمنان بنشیند تجربت را. یا مؤمنهای که بی ستار کنار پنجره بایستد آگاه و خود را به نگاه هرزهای بسپارد تا هر دو لَختی ماهی کوچکی باشند خود را به خشکی افکنده در احتضار ممات تا معنای حیات را بهتریابند.
کتمان نمی کنم که کسی که از نور بگریزد از متوسّطان بدتر است و شعار ناروای خوشا تغییر نمی دهم ولی زندگی دیگران را زیستن هم حدّ انسان نیست. زندگی ِاسلاف کاشته در ناخودآگاه ما با فرهنگی قالیگون؛ زیبا با تاروپودی پولادین که مجال کمتر تقلّایی نمی دهد. نقطهی پایان نیز همیشه با ما هست مثل اندکی پنبه و چند نفس گاز. می توان ساعت بیعقربه را دوباره روی دوازده گذاشت یا چون آن مردی که نباید از راز ملاقات با زن یخی میگفت آن را بر زبان آورد.
بیشتران میمانند و چه بهتر که نه گستاخیش را دارند نه توانش را. آنانکه سفر می کنند به اتاق آرزوهایی میروند که برآورده شدنش معلوم نیست حاصل ِتلاش باشد یا سرشت. اینجا جای بازیهای فلسفی نیست. از فراروندگان اگر بگذریم که اندکترینند ، فروروندگان هم عذری خواهند داشت که خواستیم و نشد، به پیشگاه حقیقت.
حکایت معروف آن دو خیّاط را همه شنیدهایم که به پادشاهی وعدهی دوختن ِزیباترین لباس عالم را دادند که تنها احمقها آنرا نمیبینند. روز تحویل لباس که رسید ادای پوشاندن لباس به شاه را درآوردند و شاه و اطرافیان یارای چون و چرا نداشتند تا مبادا احمق فرض شوند.
بسیاری از تئوریهای شعری و هنری مرا به یاد حکایت بالا میاندازد. شعری را میخوانی که با نخواندنش فرقی ندارد ولی در تفسیر آن رگباری از اصطلاحات فرنگی یا اصطلاحات ِتازه ساز وبد آهنگِ فارسی را میبینی که سعی میکنند به تو اینگونه القا کنند که شعر با ارزش و نواست و خود باید این نتیجه را بگیری که اگر ارزشش را در نمییابی اشکال از درک ناقص خودت است. یا فیلمی با تصاویر بدوی از جوانی با سابقهی دستیاری یکی دو فیلم یا تابلویی نامفهوم. داستانی میخوانی که انگیزهای برای ادامه به تو نمیدهد گویا نویسنده همان اوّل شهرزاد را به مسلخ فرستاده و کار به شب دوّم هم نکشیده چه رسد به هزارویکمین شب ولی به زور نگرههای وارداتی باید آنرا چون دارویی تلخ- و لازم، بسیارلازم- ببلعی. اگر از فیلمی روایتی خوشت آمد یا داستانی خوشخوان یا شعری موزون، نیمایی یا هر آنچه مد روز نیست باید پنهان کنی تا متّهم به عقب ماندگی نشوی. در این باره دو نکته شایان توجّه است:
یکی اینکه تئوریها همیشه پس از آفرینشهای هنری و در تفسیر آنها متولّد شدهاند. اگر اثری هنری با پیروی از نظریهای بخواهد خود بنمایاند همان اوّل کار دست دوّم بودن خود را اعلام کردهاست.
دو دیگر اینکه آن کس که دربارهی مطلبی رأیی می دهد یا اشتباه می کند یا نه .اگر اشتباه کرده که امری عادی است و مگر انسان ِبیاشتباه هم داریم؟ واگر درست بگوید هم ناز شصتش که به هدف زده است. ولی کسی که بخواهد حرف دیگری را تکرار کند درستی حرف او بیارزش است چون نظرش عاریتی است و بدتر آنکه نادرستی سخنش آشکار شود که روسیاهی ِمضاعف است.
زمانی کودکی تُخس و خیرهسر بر شاخهی درختی نشسته بود که هر عریانی را که میان جماعتی دهانْ دوخته گام بر میداشت رسوا میکرد؛ کسی او را ندیدهاست؟
برای کسانی که نشنیدهاند میگویم که سالها پیش پیرمردی در عرصهی شعر و شاعری کشف شد که غزلهایی جانانه میگفت. شیوهی سرودنش شهریار را به سر ذوق آورده و او را پیر طریقت خوانده بود و حتّی نیمای نوگرا را هم به تامّل وا داشته بود.اوّلین کسی که به این جریان شک کرد امیری فیروزکوهی بود که ظاهراً او را در این حدّ و اندازهها نمی دید. تا اینکه فریدون نوزاد، شاعر ومحقق گیلانی، در تذکرهای به شعری از حزین لاهیجی برخورد که او با تغییر تخلّص به نام خود چاپ کرده بود. ولی از آنجا که پیرمرد ظاهراً غزلها را برای یکی دو تن از مریدانش تقریر میکرد وآنها مینوشتند گناه را به گردن آنها انداخت و بعد از سرودن غزلی به اقتفای غزل حزین این رباعی را نیز چاشنی غزل کرد:
این تیر سه شعلهی گَزین از من نیست وین نادرهی درّّ گُزین از من نیست
گفتارهی من پر از سماع است و نشاط این گفته حزیناست حزین از من نیست
گفته بودم به دلیل سابقهی هنر و شعر در این دیار ردهبندی ِشاعران و هنرمندان و طریقهی شاگردی و طیّ مراتب برای خود قانونی داشت که امروز با هجوم اندیشههای نوین و خودباختگی ما وعدم توانایی آفرینش و نظرپردازی، در معرض فراموشی است که دربارهی آن خواهم نوشت.غرض جایی است که پشت القاب فریبای دانشگاهی جهل و کمکاری خود را پنهان میکنیم .اگر حتّی احتمال اینکه شعر شاعری از دیگری باشد موجب سرافکندگی است، چرا استادان علوم نظری ما با افتخار تنها نظرات دیگران را تکرار میکنند و نه تنها از اتّهام فقر خلّاقیّت نمیترسند که به آن مباهات هم میکنند؟ میدانم که او آن ابیات را از خود میدانست و عالمان ما به اینکه از دیگران گرفتهاند اذعان دارند ولی ملاک در هر دو یکی است و آن هم این است که حرفی از پیش خود ندارند. آن حدیث نبوی را فراموش کردهایم که آنچه در کتابهاست علم نیست بلکه علم آن نوری است که به سینهی ما تابانده می شود . آن نور چیزی جز آفرینش است؟ من درک درستی ندارم یا موضوع از فرط تکرار عادی شده است؟ از خواندن مقالات تکراری در مجلّات علوم انسانی به تنگ نمیآییم؟ نگارنده هر وقت این موضوع را با کسی در میان نهاد لبخندی تحویل گرفت و شعری به کنایه که: بیا تا گل برافشانیم و...
پیرمرد داستان ما و مریدانش به طبع اشعار خود ادامه دادند تا شفیعی کدکنی با پیدا کردن اصل اشعار مفقود حزین، هم او را ازگمنامی نجات داد و هم مشت پیرمرد خوش خیال را باز کرد.
ابراهیم صهبا هم که بداههسرایی قهّار بود بود این رباعی را بدرقهی راهش کرد:
غوّاص که اشعار گزین میدزدید از بـحـر گهـرزای حـزین مـیدزدیـد
یک مصرف غیـر را توارد خـوانـند این مردعجب دوجیندوجین میدزدید
فسانه و تاریخ به هم آمیخته، پس نمیتوان باور کرد سخن اویی که بر دار کردند به دوستی که چرا گلی پرتاب کردی. آنان که جَنَمی دارند ، پا به هر عرصه بگذارند موجی بر میانگیزند از موافق و مخالف و در این میان سکوت ، خوش محکی است برای یافتن مایهی میان مایگان.
شخصی به دوستش گفت هدیّتی ... چیزی...و پاسخ شنید که نمیدانستم غرض از دوستی هدیّت است. نمیدانست که خود ِکنش ِاو مهم است نه چگونگیاش. درست مثل اینکه کسی در جواب عزیزش که گله از ندادن متاعی کرده، دست به جیب ببرد وبگوید ، چیزی نیست بگو وجهش را السّاعه میدهم.
در زمانهی ما خاموشی و فراموشی حربهای کاراتر از بر دار کردن است ولی اگر من بودم به جماعتی که برای تماشا و حاشا آمده بودند می گفتم اگر گلی نمیدهید لااقل سنگی پرتاب کنید.
یکی در مسجد ِسنجار بتطوّع بانگ ِنماز گفتی به ادائی که مستمعان از او نفرت گرفتندی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیکوسیرت، نمیخواستش که دل آزرده شود. گفت: ای جوانمرد، این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار میدهم، تو را ده دینار بدهم تا جایی دیگر روی. بر این سخن اتّفاق بیفتاد و برفت. بعد از مدّتی به گذری پیش امیر بازآمد و گفت:ای امیر بر من حیف کردی که به ده دینارم از آن بقعه روان کردی که این جا که رفتهام بیست دینارم میدهند که جای دیگر روم و قبول نمیکنم. امیر بخندید و گفت: زینهار تا نستانی که به پنجاه دینار راضی گردند.