اجبار به آزادي؟


      
پس از درگذشت پیامبر اسلام و قطع وحی، مسلمانان- عمدةً اهل تسنّن- از ارتباط با متن دین محروم شدند و دیگر نمی توانستند پاسخ سؤالات خود را با رجوع به پیامبر و سؤال از ایشان به نحو یقینی دریافت کنند. پس آرام آرام نطفه‌ی مشکلات و مجادلات فکری در ذهن ها شکل بست. جواب راویان حدیث و عالمان دینی ابتدا معلوم بود: دعوت به سکوت. آنان در پاسخ سؤال از – مثلاً- کیفیّت استوا یا قرار گرفتن خدا بر عرش که در قرآن آمده گفتند که استوا معلوم است و کیفیّت آن مجهول و سؤال از آن بدعت. بدعت یعنی ممنوع یعنی باید پذیرفت بدون چون و چرا. ولی اوضاع بر این منوال نماند و گروههای مختلف با عقاید متفاوت ظهور کردند.


آنجا که به بحث ما مربوط می شود پیدایش گروهی عقل گرا به نام معتزله در اسلام است. به طور خلاصه بخشی از عقاید آنان که در تضاد با عقاید پیشینیان و حتّی متأخران خود بود از این قرار است: ابتدا آنان در برابر این عقیده که انسان در جهان هیچ کاره است شوریدند. معتقدان به جبر اصلاً اختیاری برای انسان در افعالش قائل نبودند با این استدلال که آنرا منافی قدرت خدا می دانستند. یعنی اگر انسان هر کار که دلش خواست کرد پس قضا و قدر الهی چه می شود؟ از این اندیشه حاکمان وقت و حتّی امثال معاویه بسیار سود بردند. چون با این استدلال قیام برابر حکومت جور معنی نداشت چون خدا خواسته بود که آنان حکمروا باشند ولی معتزله با استدلالهایی به نسبت دقیق، این باور را به چالش کشیدند. از طرف دیگر متحجّران حتّی برای انسان در درک عقلی ِخوبی و بدی ارزشی قائل نبودند و معتقد بودند که خوبی و بدی را خدا تعیین می کند و اگر وحی نبود انسان از درک اینکه مثلاً ظلم بد است و محبّت به دیگری خوب، عاجز بود. معتزله در مقابل با ارزش نهادن برای انسان و عقل او معتقد به حسن و قبح عقلی شدند. یکی دیگر از عقاید متأخران معتزله که به نام اشاعره معروف شدند این بود که خدا در پاداش دادن یا مجازات انسان مختار است، یعنی اگر دلش خواست گناهکاران را می بخشد و- ازآن خنده دارتر- اگر خواست بی‌گناهان را مجازات می کند و هیچ کس هم حق چون و چرا ندارد ولی معتزله این امر را منافی با عدل پروردگار می دانستند و آنرا نپذیرفتند.


اعتزال در دوران مأمون تبدیل به عقیده‌ی رسمی حکومت شد و متأسفانه در این زمان ما شاهد اجبار به پذیرفتن این عقاید عقل گرایانه و ارزشمند هستیم. این تفتیش عقاید که در تاریخ به« محنة» مشهور است، آغاز افت ِآنان به شمار می رود چون آرام آرام مخالفان زیر لوای شخص ِواپس گرایی به نام احمدبن حنبل جمع شدند و در مقابل اجبار دولتی ایستادند. شکنجه‌ها و اجبار به اعتراف‌ها از محبوبیّت معتزله کاست و به محبوبیّت دیگران اضافه کرد و پس از گذشتن دوران اجبار ِسیاسی یعنی به روی کار آمدن متوکّل، ناگهان ورق برگشت و او عقاید مخالفان آنها را عقیده‌ی رسمی اعلام کرد و مذهب فکری معتزله برای همیشه از عرصه ی حیات فکری مسلمانان بیرون رانده شد . اشاعره تا کنون نبض کلام را بین اهل سنّت در دست دارند و از درون همین پیروان احمدبن حنبل، وهّابیّت ظهور کرد که آثار سیاسی و اجتماعی آن را امروز در جزم اندیشی حاکمان عربستان و تحجّر جنبش القاعده شاهد هستیم.


همه‌ی این را نوشتم تا در ادامه بحث دو روز پیش بگویم اگر عقیده‌ای برحق باشد با تبلیغ و آموزش باید آنرا گسترش داد و گرنه اجبار جز نتیجه‌ی منفی به بار نخواهد آورد. صد البتّه منظور من حیطه‌ی شخصی انسانها مثل عقاید و امور شخصی است و گرنه پایبندی به آزادی با تجاوز به حریم دیگری منافات دارد. درباره‌ی حجاب باز هم خواهم نوشت.

معتزلی ِزندیق


اگر مجالی بود فردا درباره‌ی نقش اجبار در کشتن یک اندیشه- حتّی سالم و مدافع آزادی- مانند اعتزال خواهم نوشت ولی امروز نگاه کنید که ابوالفضل بیهقی چگونه معتزله را در کنار زندیقان و دهریان می نشاند و چه سخت بوده زمانی از آزادی ِاندیشه ی انسان و اختیار او در این سرا سخن گفتن:


«... بدان که خدا قوّتی به پیغامبران داده است و قوّت دیگر به پادشاهان و بر خلق روی زمین واجب کرده که به آن دو قوّت بباید گروید و به آن راه راست ِایزدی بدانست. و هر که آنرا از فلک و بروج و کواکب داند، آفریدگار را از میان بردارد و معتزلی و زندیق و دهری باشد و جای او در دوزخ بود. پس قوّت پیغامبران معجزات آمد، یعنی چیزهایی که خلق از آوردن ِمانندِ ّآن عاجز آیند و قوّت پادشاهان اندیشه‌ی باریک و درازی ِدست و ظفر و نصرت بر دشمنان و داد که دهند، موافق با فرمان‌های ایزد...»

اشتباه در محاسبه


قدرت ذاتاً توهّم زاست، از آنروست که آنرا شر دانسته‌اند و سعی در کنترلش دارند. در رژیم‌هایی که درست یا نادرست متّهم به عدم رعایت آزادی هستند، نظامیان نقش مهمّی را ایفا می‌کنند. آنان از طرفی عصای دست حاکمان هستند و از طرف دیگر چون از نیاز حاکمان به خود آگاهند، گاه خودسرانه کارهایی را می کنند که می دانند به خاطرش توبیخ نخواهند شد. با تشکیل نیروی انتظامی، پلیس سابق و کمیته و ژاندارمری یک نیرو شدند. بدیهی بود که ریاست به افراد ارزشی سپرده شود که یا کمیته‌ای بودند یا از سپاه به این نیرو نقل مکان کردند. خودشان از وجود افرادی که از بازماندگان پلیس سابق بودند اظهار ناراحتی می کردند، چون آنان مانند ارتش- در قیاس با سپاه- دارای جهت گیری خاصّی نبودند و اینگونه استدلال می آوردند که فعلاً باید اینها را تحمّل کرد تا با جذب نیروهای جدید و کادرسازی آرام آرام جایشان را پر کنیم. اینگونه شد که عملاً آنچه که در دهه شصت وظیفه‌ی نیروهای بسیج ِدرونْ شهری بود را نیروی انتظامی به عهده گرفت.


در آشوب ِکوی دانشگاه این نیرو نقش مهمی را در هماهنگی با لباس شخصی هایی که آشکارا عامل اوّل تشنّج بودند ایفا کردند ولی آن قائله جز با آبروریزی هر دو گروه تمام نشد. لباس شخصی ها که از ابتدا هم در جامعه محبوبیّت نداشتند ولی وجهه‌ی نیروی انتظامی آنچنان لطمه‌ای خورد که جز با برکناری افراد مختلفی که در آن جریان نقش داشتند تا بالاترین رده حل نشد. با آمدن قالیباف و ادبیات و رفتار مردم پسند وآگاهانه‌ی او و تبلیغات مناسب و برگزاری جشنواره‌های مختلف سینمایی و هنری در مورد پلیس و ساختن فیلم‌ها و سریال‌هایی که از هنرپیشگان خوش چهره و محبوب بهره می بردند، آن خاطره  تا حدودی کم رنگ شد ولی حالا پای در بحرانی نهاده اند که به سختی بتوانند آنرا کنترل کنند.


در گذشته هر اقدامی که توسّط نیروهای لباس شخصی یا بسیجی انجام می گرفت، بعد اقدامی خودسرانه تعبیر می شد و به نحوی پای نیروهایی که نماینده‌ی حاکمیّت هستند از آن کنار گذاشته می‌شد وجایی هم که امکان آن نبود- مثل قتلهای زنجیره‌ای- متّهمان جاسوس تلقّی می شدند. فرافکنی ِتقصیر یکی از شگردهای حاکمان در سه دهه‌ی گذشته بود ولی این بار جایی برای این کار نیست و این اشتباه بزرگ آقایان است. می توانستند که این بار هم- خواه به نتیجه ای منجر شود یا نه- تقسیم وظائف کنند ولی بسیج خود را کنار کشیده و حالا همه‌ی مسؤولیّت به عهده‌ی مردان و زنانی است که پیشتر در نوجوانی در مساجد کلاشینکف را بازوبست می کردند و دست بالا ایست و بازرسی به راه می انداختند ولی حالا کاری کرده اند که صدای رئیس معتدل قوّه قضائیّه هم درآمده است.


به نفع هیچ کس نیست این بازی ادامه پیدا کند حتّی اصلاح طلبان و دموکراسی خواهان. اینکه بگوییم این یک نوع خود کشی است و بگذار بکنند چه بهتر، اصلاً درست نیست. از دل تشنّج و خشم و کینه، نهال آزادی سر بر نمی آورد. با دو قطبی کردن جامعه کار هم برای حاکمان و هم برای منتقدان سخت خواهد شد. انقلاب مذهبی 57 واکنش آشکاری به اجبار در دین زدایی ِرضاخانی بود. هر اجباری واکنش مناسب با خود را در پی خواهد داشت. به فرض محال که در واکنش به اجبار دینی، نظامی ضدّ آن روی کار بیاید، من شک ندارم که این نظام جدیدالولاده نطفه‌ی انقلابی در چند دهه‌ی بعد را به همراه خواهد داشت که سرود ملّی اش این خواهد بود که شد آنچنان نظامی به پا که هم دین دهد هم دنیا به ما.

می خواستم مطلبی درباره ی حجاب از دید مذهبی و اینکه صرف نظر از دامنه‌ی وجوب آن، می توان آنرا اجباری کرد یانه بنویسم یا از نقش اجبار در نابود کردن یک اندیشه- حتّی آزادی، بله آزادی- سخن بگویم ولی هر دو مطلب را به روزهای آتی واگذار می کنم. دو مطلب هم از قبل مانده بود که با پوزش از خوانندگانی که حوصله ی سیاست را ندارند و به این وبلاگ به خاطر مطالب هنری- ادبی آن می آیند، به گمانم اهمیّت ّ بحث جاری بیشتر باشد وگرنه من خود دل خوشی از افتادن در خطّ این گونه مطالب ندارم. حالا هم پس از دیدن فیلمی که دخترکی هراسان را کشان کشان به داخل اتوموبیل پلیس می بردند، دیدم صلاح آن است که به عنوان یک ایرانی که مشکل دیروز و امروز و فردای این سرزمین را دراصلاح فرهنگ و نه حذف و محکوم کردن مخالف می بیند، زنهاری در حدّ خود بدهم مسؤولان ِغیرمعذور و نسل خشمگین جوان را که این راه به دهی نخواهد رسید؛ شرط اوّل هر پیشرفتی آرامش و خویشتنداری است.

عبّاس لبوفروش


هر روز اتّفاقی نو موج اعتراض‌های عامّه‌ی مردم یا خواص را به دنبال دارد.این موج می تواند به دلیل فیلم یا اظهار نظر یا نامگذاری ِاشتباه و موهن ِکس یا کسانی در خارج از کشور باشد یا تصمیم ِموسمی ِحاکمان که نیازی به مثال آوردن ندارد؛ به هر حال این مخالفت‌ها اکثراً به بیان ساده‌ی آن منتهی می‌شوند و یا حداکثر به طومار نوشتن و امضا جمع کردن. امّا من به کیفیّت بیش از کمّیّت اهمیّت می دهم. تا به حال فکر کرده‌اید نوع ِمتفاوت اعتراض چقدر می تواند آنرا مؤثّرتر کند؟


فیلم نازل ِموج مرده‌ی حاتمی کیا توسّط سپاه ممیّزی شد. تا اینجا که مسأله‌ی عجیبی رخ نداده بود ولی آنچه باعث شد که او آن سال جشنواره‌ی فجر را به هم بریزد- علیرغم ضعف آشکار فیلم به نسبت دیگر کارهای او- تمهید ساده ای بود که در جلسه‌ی پرسش و پاسخ به کار بست. او راش‌های قطع شده یا حذف شده‌ی فیلم را آورد و جلو میز چید وگفت که به اینها احتیاجی ندارد و می توانند برای خودشان بردارند یا دور بریزند یا مضامینی نزدیک به این. همین ترفند کوچک آن جلسه را پرشوروشر کرد. چندی بعد یکی از فیلمسازان که فیلمش را از یکی از مهم ترین سینماهای تهران به دلیل فروش ِپایین می خواستند بردارند، گفت که روز برداشتن فیلم، جلو سینما در حضور مردم نگاتیوهای فیلم را آتش خواهد زد، همین تهدید باعث شد که آن فیلم مدّتی دیگر نیز در آن سینما دوام بیاورد.


همیشه فکر می کردم که چه می شود اگر چهره‌ای سرشناس پس از آنکه کتابش مجوّز چاپ نگرفت یا فیلمش نمایش داده نشد به گونه‌ای اعتراض هنرمندانه – که مسؤولان نتوانند از او ایراد بگیرند- دست بزند. تصوّر کنید عبّاس کیارستمی پس از عدم اکران فیلمهایش و پس از خبررسانی اوّلیّه به خبرنگاران، روزی یک گاری لبویی را بردارد و در یکی از میادین شهر لبو بفروشد که یعنی در این ولایت من ِهنرمند را اینطور می پسندند. فکر می کنید که بازتاب آن در خبرگزاریهای داخلی و خارجی چه خواهد بود؟


در مطلب« هیبت واقعیّت» نوشتم که همیشه واقعیّت از خیال برتر است، اینبار نیز همینطور شد. حمید سمندریان نویسنده و کارگردان شناخته شده‌ی تآتر در مصاحبه‌ای از دوران تلخی می گفت که به آثار او مجوّز اجرا نمی دادند و ایشان را به قول معروف با وعده و وعید دست به سرمی کردند. تا اینکه فکر اعتراضی جالب  به ذهنشان می رسد گروه تآتر همگی با هم یک رستوران راه می اندازند تا بگویند شأن هنرمند اینجا در حدّ یک گارسون است. فکر می کنید نتیجه چه شد؟ مسؤولان تآتر پس از آگاه شدن از کارشان پیغام فرستادند که تازه به جایگاه اصلی خود برگشته‌اید! بله،همیشه تیر به هدف نمی نشیند.

پسر کو ندارد نشان از پدر


مجنون را گفتند که: رگ بزن تا درد سرت آرام گیرد، از سر مستی و بی خودی از زبان او بجست که روا باشد. چون فصّاد آوردند تا رگ او بگشاید، افغان کرد که: های چه می کنی خون لیلی را چرا می‌ریزی؟ من اگر چه مجنون بودم ، در نمکسار ِعشقْ لیلی شدم و در من غیر لیلی چیزی نمانده است که:
اجزای وجود من همه دوست گرفت            نامیست زمن بر من باقی
اگر نیش بر من زنی بر لیلی زده باشی و اگر از من بُری از لیلی بُریده باشی.

ویرایش و داستان


به نظر من اکثر قریب به اتّفاق داستان‌های امروز نیاز به ویرایش ادبی دارند( معادل محترمانه‌ی غلط گیری) چه رسد به ویرایش فنّی. ویرایش فنّی هم همان مشاوره و ارائه راههایی بهتر به نویسنده برای طرح و گسترش بهتر ایده‌ی داستان و سیر ماجراست که البته بنا به نوع و سبک نوشته تفاوت می کند. این مسأله در بسیاری جاها کاملاً جا افتاده است ولی نویسنده‌های ایرانی شاید به اجبار ِناشران – تا حدودی- تن به ویرایش ادبی بدهند امّا ویرایش فنّی را نوعی دخالت در کار خود می دانند و از آن می‌پرهیزند.


در ادامه‌ی بحث دیروز بگویم که ویرایش، چون به قبل از ارائه اثر هنری- در اینجا داستان- به عرصه‌ی عمومی مربوط است، اشکالی ندارد ولی بازهم این را تنها شامل آثار ناپخته و نویسنده‌های متوسّط می‌دانم. نه اینکه خودشیفتگی و پرهیز از نقد را توصیه کنم ولی نویسنده‌ای که نادرست بنویسد اصولاً در اطلاق این نام به او محلّ اشکال است. در مورد ویرایش فنّی هم به نظرم اثر هنری، « تک» است یعنی نوعی فردیّت دارد و مبتنی بر فردیّت نویسنده است که با دو آشپزه شدن دستپخت منافات دارد. مسعود احمدی ِشاعر در مصاحبه‌ای می گفت که زویا پیرزاد از مشورت شمیم بهار سود می برد. این واقعاً خوب است ولی در مراحل اوّلیه که معتقد به داستان نویسی کارگاهی هستم؛ آزمون و خطا به جای آموزش خشک ِقالبها و سبکها وچه بهتر که قبل از آن یک دوره آموزش ِ« داستان خوانی» باشد یعنی همین کاری که دولت آبادی با جمع ِشاگردانش – به گفته‌ی خودش- می کنند.

خلاصه اینکه گرچه رفع اشکالات بسیار خوب است ولی نویسنده زمانی می تواند خود را داستان نویس بداند که به درجه‌ای از کمال رسیده باشد که نتوان از او غلط گرفت. در بخش ادبی مثل گلشیری بتواند ویرایش را تدریس کند و کارهای دیگران را نقد کند- مثل نقد خواندنی اش بر ترجمه‌ی قرآن خرّمشاهی- و سبک و راهش را هم پیش پیش کشف کند و برود و تحلیل و نقدش را به عهده‌ی دیگران بگذارد. بله، نقد در این هنگام جای ویرایش را می گیرد ولی نتیجه‌ی حاصل از آن در داستان ِبعد به کار خواهد رفت نه داستان ِفعلی.

کمال و اثر هنری


سپهری بحثی دارد در اتاق آبی – یا حاشیه‌ای در اصل- که هیچ اثر هنری کامل نیست و حتّی در لبخند ژوکوند هم می توان دست برد. با او موافقید یا نه؟


من، نه نیستم. چون اثر هنری را مانند یک اثر علمی نمی دانم. یک اثر علمی پس از مدّتی رد می شود و منسوخ ولی یک اثر هنری هرقدر ضعیف باشد، باقی می ماند و این به سرشت متفاوت این دو عرصه برمی گردد. شما می توانید یک کتاب علمی را تا نیمه بخوانید و تا همانجا بفهمید ولی یک اثر هنری را تا انتها باید بخوانید یا ببینید یا بشنوید. پس یک کل منسجم است حالا یا یک کل منسجم خوب و دارای کیفیّت یا بدون آن. یعنی حتّی آثار ضعیف هم رنگی از کمال دارند و اگر سطح پایینی دارند به همان اندازه ضعف ِصاحب اثر را نشان می دهند. نه اینکه این به این معنا باشد که کامل است بلکه به این معنا که اثر هنری وقتی تمام شد و خصوصاً وقتی به جامعه عرضه شد باید دست نخورده باقی بماند. انسان ِزشت یا ناقصی را در نظر آورید می توان تصوّر کرد که می شد بهتر از این باشد ولی نمی توان در خلقت او دست برد، گرچه این روزها ناممکن را به مدد علم ممکن می کنند ولی آن هم حدّی دارد.


 طبیعتاً منظور سهراب این نبوده که واقعاً قلم مو بردارد و اثر داوینچی را کامل کند ولی فکر آنرا که به ذهنش آورده، من می‌گویم یک اثر هنری را باید همانطور که هست پذیرفت. پس از انتشار کتابهای اوّل احمد محمود که همراه با سهوهایی بود به او گفتند که می تواند در چاپهای بعد آنها را برطرف کند ولی او مخالفت کرد که اینها به همین شکل به جامعه عرضه شده اند و من حقّ دست بردن در آنها را ندارم.

می ماند چهار مسأله‌ی ممیّزی و نقش ویرایشگر- چه فنّی و چه ادبی- در رمانها و دست بردن شاملو در اشعارش پس از گذشت سالها و تدوین مجدّد فیلمها و اضافه کردن یا تغییر دادن آنها پس از چند سال که به آنها در روزهای آینده خواهم پرداخت. سعی‌ خواهم کرد با آوردن نمونه، منظورم را بهتر بیان کنم. 

خانه‌ی دوست


      
شعر را علیرغم کوتاهی اگر مانیفست شعری سپهری بخوانیم اغراق نیست. شعری بین دوجمله‌ی یکسان، اوّلی با لحنی پرسشی و دوّمی نه. شاعر با اوّلین شعرش متولّد می شود ولی شاعرانی که دو یا چند دوره‌ی شعری دارند چند بار. یکی از بارزترین آنان سپهری است که با درخشش در میانسالی هم از قافله‌ی شاعران خوب به نوابغ شعر ایران پیوست و هم بهانه‌ای برای جوانان که نیامده می‌خواهند برسند باقی نگذاشت که هنر جز با تلاش به دست نمی آید. همین تلاش در شعر و حرکت ابتدایی آن در فلق یا آغاز حیات شعری جدیدش رخ می نمایاند.


شاعر به دنبال دوست نیست که کارش شناسایی راز گل سرخ نیست و فقط می تواند در افسون آن شناور باشد. این دیدگاه بیشتر مُلهم از عرفان شرق دور است تا عرفان اسلامی- شیعی که بر وصال تأکید بیشتری دارد . خود ِسهراب هم به جای خدایی که از رگ گردن نزدیگ تر است خدایی که در این نزدیکی است، را می نشاند؛ گویا تحمّل این همه نزدیکی را ندارد کمی فاصله را بیشتر می پسندد. در آخر هم به جای رسیدن به نور سیاه ِعرفان اسلامی به ما هیچ ما نگاه می رسد. پس چیزی برای دیدن و محو شدن هست و این جز با فاصله به دست نمی آید. عارفان ِمسلمان از نور سیاه می گویند یعنی آنقدر به او نزدیک می شوی که فاصله‌ای نمی ماند و دیده تاریک میشود ولی سپهری این را نمی پسندد می خواهد خودش باقی باشد، به جای ِدوست به دنبال خانه‌ی اوست.


گرچه مانند سالکان با پای برهنه راه نیفتاده و سواره است ولی می داند که برای کسانی چون او هم جایی هست پس آسمان برایش مکث می کند یا او خوشتر دارد که اینطور بیندیشد. رهگذر هم شاخه‌ی نوری به لب دارد پس او هم آنچنان اهل پرهیز نیست و خود سهراب هم اصرار دارد که حتّی با این تعبیر این شیء را هم زیبا ببیند یا بنامد. گفتم او به این حد هم رضاست.


درخت و گل و فوّاره معرفه اند، کوچه باغ و کودک نکره‌اند که دلیل دارد.آنها که معرفه‌اند مقصداند و گوینده می خواهد به او اینطور القا کند که تو در پی چیزی هستی که واجد آنی، خودت می دانی یا خود حجاب خودی یا آن جایی که تیر باید فرود آید جلو پای توست، تو بی جهت کمان را می کشی. کوچه باغ راه است و نکره بودن کودک کنایه. کنایه از این جهت که کودک جز خود سوار نیست. وقتی به گذشته برمی گردد به بلوغ و جایی که « او» سر به در می آورد. این اشارت را فقط خود سوار می فهمد چون اشاره به بلوغ اوست و « او» یی که می شناخت، کودک هم همان کودکی اوست که در ابتدا معلوم نیست، خود باید بیابد که مسافر و راه و سفر و مقصد خود اوست .هم کوچه باغ و هم کودک در اصل معرفه اند ولی دلیلی برای جست و جو باید باشد یا نه؟ از طرف دیگر این رابطه به اتّحاد نمی رسد یعنی رابطه ی من- او باقی می ماند تا رابطه ی من و من ِمن به قول مولوی یا رابطه ی من- تو ِمتألهان جدید مسیحی. او همان اوست و نشانی هم به نشانی اویی که پشت بلوغ پنهان شده داده می‌شود.


شاعر زمینی است و حقیقت را در همه اساطیر می جوید اگر هم می گوید مسلمانم ارکان مسلمانیش اجزای طبیعت اند و اشاره‌اش به آسمان هم درختی است که ریشه در خاک دارد؛ به همین مقدار قانع است و به فکر دل کندن از زمین و معراج نیست. سؤال اوّل جست و جوست وبه دنبال مقصد است ولی جمله‌ی دوّم همان معنا را بدون اضطراب بیان می‌کند چون دیگر به دنبال مقصد نیست که مقصد همین راه است و رهگذر بودن و پرسش مدام ِخانه‌ی دوست کجاست. یا شاید خانه‌ی دوست همه جاست و او از اتاقی به اتاق دیگر رفته است. چه بسا وقتش باشد در فراغتی که یافته شاخه‌ی نوری به لب بگذارد و اگر سواری گذشت و پرسید، بگوید: نرسیده به درخت... . جمله ی اوّل ابتدای صدای پای آب و مسافر است و جمله ی دوّم ابتدای ما هیچ ما نگاه. همه ی اشعار حجم سبز و دو منظومه‌ی بلندش شرح همین شعر می‌تواند باشد.

نشانی


       
« خانه‌ی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

« نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ، سر به در می آورد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فوّاره‌ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفّاف فرا می گیرد.
در صمیمیّت سیّال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور
و از او می پرسی
خانه‌ی دوست کجاست.»

حديثهاي خيالي

        
احادیث یکی از منابع دینی هستند که خصوصاً در تشیّع نقش مهمی را در شکل بخشی به اندیشه‌ی دینی ایفا می کنند. رد یا قبول یک حدیث می تواند به دگرگونی بزرگی در تفقّه یک فقیه منجر شود. به این نکته دقّت کنیم که تئوری ولایت فقیه بر مبنای چند حدیث، و در اصل یک حدیث ِمهمتر شکل گرفته است. غیرِ موثّق دانستن این احادیث یا برداشتی متفاوت از یک واژه می تواند همه‌ی این نظریّه را با خطر مواجه کند. برای مثال در مهمترین ِآنها که آقای خمینی به آن استناد کرده، فقیهان وارثان ِامامان به شمار می‌آیند در مسائلی از جمله: حُکم. ایشان حُکم را به معنای حکومت گرفته ولی فقیه دیگری اگر آنرا به معنای حُکم دادن یا قضاوت بگیرد، از اساس معنای آن تغییر می کند. این در صورتی بود که درست بودنِ آن حدیث را بپذیریم و گرنه که کار به اینجا هم نمی کشد.
صالحی نجف آبادی از عالمان دینی دگراندیشی بود که پیشتر درباره‌ی او و کتاب معروفش «شهید جاوید» که برداشتی متفاوت از حادثه کربلاست، نوشته بودم. ایشان کتابی بسیار خواندنی دارد به نام« حدیث های خیالی» که چکیده‌ای از مهمترین مقاله‌اش را اینجا می آورم. ایشان در این مقاله نشان می دهد که چگونه به دلیل اشتباه سهوی یکی از بزرگترین عالمان دینی تشیّع احادیثی نادرست به یکی از امامان شیعه نسبت داده می شود که تا زمان ما این اشتباه ادامه دارد.
داستان از این قرار است که شیخ طوسی وقتی تفسیر « تبیان» را می نوشته هر جا می خواسته از طبری- همان محمّد بن جریر طبری معروف، صاحب کتاب تاریخ طبری- نقل قول کند، نام او را با کنیه‌اش می آورده و می گفته: ابوجعفر چنین گفت. کاتبان و ناسخان ِتفسیر تبیان هر جا به این کنیه می رسیدند فکر می کردند منظور از ابوجعفر، امام موسی کاظم است- چون کنیه‌ی ایشان هم همین بوده-، پس یک (علیه السّلام) هم جلو آن می گذاشتند. عالمان دیگر ِپس از او خصوصاً شیخ طبرسی وقتی به این کتاب مراجعه می کردند با دیدن این علیه السّلام به اشتباه می افتادند و فکر می کردند که نظر ِشخصی ِیک عالم دینی جایزالخطا –یعنی طبری- حدیثی موثق و لازم الاتّباع از امام کاظم است و بدینوسیله احادیث زیادی از قول ایشان نقل می شود که صحّت ندارد. تا زمان ما این اشتباه گسترش پیدا کرده و گویا بعضی از اینها تا تفسیر المیزان طباطبایی هم نفوذ کرده است.
صالحی نجف آبادی پس از ذکر حداقل بیست مورد که او یافته و یافتن بقیه را به عهده‌ی دیگران گذاشته سؤالاتی را طرح می کند که با دیدن این مورد که اشتباه را عالمی برجسته مثل طبرسی انجام داده، نباید دید وضعیّت سایر روایات چگونه است؟آیا این اشتباه در جاهای دیگر رخ نداده است؟آیا در جاهای دیگر راویان نظر خود را به عنوان نظر امام معصوم- سهواً یا عمداً- نیاورده‌اند؟ پس از این بحث، وی برخی کسانی را که به صورت حرفه ای جعل حدیث می کردند نام می برد به ویژه گروهی که در میان یاران امامان نفوذ می کردند و به بهانه رونویسی ونسّاخی کتابهای آنان را می گرفتند و با زیرکی برخی احادیثِ نادرست را در میان آنها وارد می کردند که جوینده می تواند به خود ِکتاب مراجعه کند.
صالحی نجف آبادی به دلیل همین شیوه‌ی نقّادانه جایی در نظام حوزه نیافت و خود به تحقیقات خویش ادامه داد که خوشبختانه الآن در دسترس است. برای پی بردن به متفاوت بودن ایشان به جز جلد ِکتاب که چهره‌ی خندانش را نشان می دهد، پیش از حتّی خواندن مقدّمه یا فهرست، دیدن تقدیم نامه کافیست. او این کتاب را به پاس زحمات همسرش که محیطی امن و آرام برای پژوهشهای وی فراهم کرده، به وی تقدیم می کند که چنین کاری میان عالمان حوزه رسم نیست. در آینده بیشتر از او خواهم نوشت.

تقوی یعنی پرهیز


         
عبدالکریم سروش در مقاله‌ی صناعت و قناعت در آن زمان که اوج خلاقیت فکریش به حساب می آمد، نوشت که من و فرزندانم هرگاه در انگلیس به پزشک مراجعه کردیم کسی به ما نگفت که فلان چیز را نخورید یا از بهمان کار پرهیز کنید بلکه در صورت بد بودن یک مادّه‌ی غذایی ِخاص، ضدّ آن را برای ما تجویز می کردند. او در آن مقاله به این مسأله پرداخت که چه لزومی دارد ما از همه دستاوردهای فنّاوری نوین استفاده کنیم و چه بسا بسیاری چیزها، بدی آن از خوبیش بیشتر باشد؛ خلاصه باید از پاره‌ای مسائل بپرهیزیم تا زندگی آسوده تر و کم تعلّق تری داشته باشیم. در آن زمان که جبهه‌ی فکری ِخاصی هر کلامی از او را – بی قید و شرط- نفی می کرد، او را دست انداختند که کهنه گراست و بعضی از مردم هم در فلان ایالت آمریکا هم همین عقیده را دارند و حتی از برق و آب لوله کشی استفاده نمی‌کنند و ابتدای ورود بلندگو به ایران برخی منبری ها از آن استفاده نمی‌کردند که اشکال دارد و بحث‌هایی از این دست.


به گمانم آن مقاله جای ادامه داشت و ایشان آن بحث را خیلی دنبال نکرد و احاطه‌ی سیاست بر فضای گفتمان روشنفکری ایران هم اجازه‌ی این کار را به دیگرا ن نداد. پیشتر در فضیلت نخواستن نوشته بودم، امروز هم با پرسشی آن را مکرّر می کنم. حدّ مجاز سرعت در بزرگراههای ایران چقدر است؟ صدوده، بیست، سی؟ هر قدر باشد درهمین حدود است. چرا باید اتوموبیل‌هایی تولید شود که براحتی تا دویست و شصت کیلومتر می روند، وقتی قانوناً اجازه‌ی استفاده از آن را در بزرگراهها هم ندارند چه رسد به خیابانها؟ سؤال دشواری است؟ جواب چیست؟ چون بقیّه این کار را می کنند؟ چون سرعت بالا امتیازی برای ماشین است؟ به گمان من هیچکدام از اینها جواب قانع کننده‌ای نیست. ما به غرب و فرهنگش ناسزا می گوییم ولی ناخودآگاه از همان فرهنگ زیاده خواه و فزون طلب پیروی می کنیم. همین مورد را دقّت کنید، اگر کارخانه‌های تولید اتوموبیل همین کار کوچک را انجام دهند به نحو قابل ملاحظه‌ای از تصادفات جادّه‌ای و آمار مرگ و میر کاسته می شود. گاه راه حل‌ها از فرط بداهت به چشم نمی‌آیند. در این باره بیشتر خواهم نوشت.

مدارای ایرانی


         
پس از روی کار آمدن جمال عبدالنّاصر و طرح اید‌ه‌ی پان عربیسم، بسیاری از معلّمان، استادان و متخصّصان کشورهای پیشرفته تر مانند مصر و عراق برای آموزش و گسترش دانش به کشورهای کوچک‌تر رفتند. یکی از کسانی که مشمول این طرح شد، یکی از استادان پزشکی دانشگاه بغداد بود که برای آموزش به کویت که آن زمان کشوری عقب مانده به شمار می آمد رفت. او حدود سی سال به آموزش و طبابت مشغول بود تا جنگ عراق پیش آمد. وی که مانند همه‌ی کویتی‌ها گریخته بود پس از بازگشت با اخطار حکومت کویت روبه رو شد که باید هرچه زودتر خاک کویت را ترک کند. دلیلش را که جویا شد، جواب دادند  چون عراقی هستی. او گفت که من سالها در کویت زیسته‌ام و حالا بیشتر کویتی‌ام تا عراقی، گذشته از این من مدّتها به دانش این مرزو بوم خدمت کردم حالا این تاوان من است؟ و از همه‌ی اینها گذشته دیوانه‌ای به نام صدّام به کشور شما حمله کرده این وسط گناه من چیست جز متولّد عراق بودن؟ جواب یک کلام بود شما به دلیل اینکه عراقی الاصل هستی بعلاوه‌ی تمامی عراقی‌های دیگر باید کشور را ترک کنی.


پس از اشغال عراق توسّط آمریکا و بازشدن مرزها شاهد عراقی‌هایی هستیم که برای گشت و گذار- و بیشتر زیارت اماکن مقدّس- به ایران می‌آیند. اهلش می‌دانند که با توجّه به کم بودن جمعیّت عراق در زمان جنگ تقریباً همه‌ی افراد مذکّر در این کشور دستکم برای مدّتی کوتاه به اجبار به جنگ اعزام شدند؛ یعنی اینهایی که امروز آزادانه در خیابانهای ما پرسه می‌زنند، چند سال پیش علیه ما اسلحه برداشته بودند و چه بسا ایرانی هم کشته باشند ولی اینجا کسی کار به کار آنها ندارد. جز بعضی جوانان روشنفکرشان دید بقیه به ایران تفاوت چندانی با قبل نکرده و گاه متوجّه بدوبیراه گفتن آنها به ایرانیها می‌شوم.


این دو روایت را با هم مقایسه کنید. اخلاق و رفتار مردم کشورهای مختلف تابع بسیاری مسائل از جمله تاریخ و فرهنگ و جغرافیای آنان است، مثلاً نوعی برتری طلبی یا انزواجویی که هنوز در کشورهای جزیره‌ای دیده می شود و مانند آن. ایران که همیشه در چهارراه حوادث قرار داشته و بارها تاخت وتازها و حمله‌ها را تجربه کرده و هربار با نیروی فرهنگ خود بر توحّش اشغالگران غلبه کرده هم از این وصف برکنار نیست. نوعی سازش یا پذیرفتن تغییر در رفتار ساکنان این مرزوبوم مشاهده می شود که به راستی گوهری یکدانه است. حیف است مایی که با دشمنان اهل مداراییم با دوستان اهل مروّت نباشیم.

اقتفاي حافظ


            
چه سرّی است که هر که به اقتفای خواجه شعری سروده در قفای او قرار گرفته و هر که را که حافظ به اقتفای او سروده از او پیشی گرفته است؟ تلاش برای یافتن جواب باشد برای بعد، یکی از این افراد یکی از شاعران کمتر شناخته شده‌ی فارسی زبان هند به نام غالب دهلوی است. میرزا اسدالله خان غالب در تاریخ هشتم رجب1212ه.ق در اگره هند در خانواده‌ای توانگر زاده شد و از آغاز کودکی به سخن سرایی پرداخت. با رسیدن به جوانی به شغل نیاکان ِخود که مناصب لشکری و نظامی بود، پشت کرد وبه امور دیوانی و دبیری پرداخت. هر هفت فرزند او در کودکی مردند و پس از تحمّل زندگی دشواری در هفتاد و دو سالگی درگذشت و در کنار مقبره‌ی خواجه نظام الدین اولیاء به خاک سپرده شد. مجموعه اشعار فارسی او را انتشارات روزنه، به همّت محسن کیانی اوّل بار در سال 76 منتشرکرد.

درد ناسازاست ودرمان نیزهم                   دهر بی پروا و یزدان نیز هم
اجر ِایمان  سود ِدانش گو مده                   آنکه دانش داد و ایمان نیزهم
شه زبزمم گربراند غم کراست                  فارغم از ننگ حرمان نیز هم
طاعـتـم می نگـذرد انـدر خَمَـر                   نیست باقی ذوق‌عصیان‌نیزهم
عشق وانگه استعارات دروغ                   ای دُژم زخم و نمکـدان نیزهم
من که‌هردم بی اجل میرم همی                 می‌توانم زیست بی‌جان نیز هم
رفته است از دل نشاط بزم باغ                  وان هوای ابر و باران نیزهم
خامشی تنها نه جان رامی گزد                  این نواهـای پریشـان نیـز هم
آنکه پنـدارند حـافظ بوده اسـت                   غالب ِآشـفته بـود آن نیـز هم

گنه کرد در بلخ آهنگری


            
یکی از استادان دانشگاه که ید طولایی هم در نوشتن مقاله‌هایی- به زعم من- نامفهوم درباره‌ی ادبیات و تئوری‌های ادبی دارد، کتابی منتشر کرد. دو نفر از جونان فلسفه خوانده‌ی بخش اندیشه‌ی روزنامه‌ی شرق به او ایراد گرفتند که این کتاب باید به عنوان ترجمه چاپ می شد نه تألیف. استاد برآشفت و جوابی تند داد. آندو که دیدند اوضاع از این قرار است، جا به جا مطالب کتاب را با نوشته‌های دیگران تطبیق دادند و استاد را بر آن داشتند که بازهم آنان را به نفهمیدن معنای تألیف در دوران معاصر متّهم کند. آندو اینبار با آوردن برخی نوشته ها و زیرنویسها که از منبعی اینترنتی برداشته شده بود نشان دادند که مطالب بی کم و کاست « کپی» شده تا جایی که خط لینک زیر برخی جملات و واژه‌ها حذف نشده است که اینبار دیگر جوابی یافت نمی شد که به آنان داد. در دل خوشحال شدم؛ نه به خاطر مچ‌گیری یا ضایع شدن کسی که پیشتر از مطالبش خوشم نمی آمد، بلکه از هوشیاری دو جوان که ای کاش از اینها و این کارها بیشتر داشتیم تا هر کم بضاعت ِنیامده‌ای؛ مدّعی نشود.


این گذشت تا یکبار- برای اوّلین و آخرین بار- به وبلاگ یکی از مشهورترین داستان نویسان زن ایران سر زدم. دیدم با لحنی تند از اقدام این دو جوان انتقاد کرده است. ابتدا دلیلش را متوجّه نشدم. بعد دیدم که کتاب آن فرد را همسر ایشان به عنوان ناشر چاپ کرده است و این بانو نقد بیطرفانه‌ی آن دو جوان را دلیل عناد آنها با همسرش دانسته است. هنوز هم که هنوز است ربط بین این دو مطلب را نمی فهمم. گذشته از اصطلاح‌هایی مانند تئوری توطئه یا نگرش دایی جان ناپلئونی که می توان برای این دیدگاه استفاده کرد، نظر ایشان نشان می‌دهد که قشر نخبه‌ی ما خود به بسیاری از خرافات عوامانه گرفتاراست. ناشر کتابی دیده از کسی که به هرحال برای خود اسم و رسمی دارد وکتابش هم به نظر جالب می‌آید و مطالبش هم مطالب نویی است و آنها را چاپ کرده است. او که بر همه علوم احاطه ندارد که از درجه‌ی ارزش هر کتاب در هر رشته‌ای باخبر باشد، همین که کتابی چند مشخّصه‌ی اطمینان بخش مانند نام ِمؤلف و نوع مطلب داشت برای بسیاری کافی است و اگر انتقادی تخصّصی به کتاب هست به مؤلفش برمی‌گردد. خلاصه ناشر دستکم در این یک مورد بی تقصیر است.


سؤال این جاست چطور که کسی که از آزادی و دموکراسی و تحمّل نظر مخالف و سایر ارزشهای نو سخن می گوید و جامعه‌ی سنّتی را نقد می کند پای محک ِتجربه که به میان می آید، روسفید نمی شود. آیا من یا امثال من از این پس اگر نوشته‌ای از او را بخوانیم حرفهایش را باور خوهیم کرد؟

حصار امن غزل


           
یکی از شاعران نوگرا به شاگردانش سپرده بود که پس از دوران اوّلیه‌ی شعر سرودن که بسیاری قالبهای کهن را تجویز می کنند تا شاعر جوان ابتدا با کلمات دست و پنجه نرم کند سپس به قالبهای آزاد رو بیاورد، دیگر تن به وسوسه‌ی غزل و مثنوی سرودن ندهند که ممکن است بروند و باز نیایند. چرا؟


واقعیّت این است که این قالبها راحتی و امان دارند، شاعری تکیه زده بر میراث سترگ گذشتگان و محتاج تنها چند قافیه و وزنی از پیش مهیّا که چون نخ تسبیحی واژه‌ها را به بند می کشد. برای آشنایی زدایی انتخاب موضوعات نو، قوافی جدید و ترفندهای بدیع کافی است. به این‌ها اضافه کنید تحسین ِاز پیش مهیّای محافل سنّتی را که ورود یکی از نوجویان را به اردوگاه خود جشن می گیرند.


شعر نو دیریست به کوچه زده و فارغ از آغوش گرم خانه‌ی پدری به دنبال چیزی است که خود نمی‌داند چیست. بامداد با کنار نهادن وزن یادگارهای به جا مانده از آن خانه را به جوی آب افکند که نه ولادیمیر باشد نه فریدون و نه هر کس دیگر. اینکه یک بار نوشتم شعر و ادب و هنر و دانش چاره‌ی اصلی است یعنی همین که بی صراحت تو را با خود می برند، پس وقتی شعری آزاد می خوانی این رهایی را آرام آرام به تو می چشاند؛ نه یکباره، نه. ابتدا اخوان که میان این پنج تن به شعر کهن نزدیک تر است با افاعیل کامل شعرش بی آنکه بخواهی دست تو را می گیرد و پشت پنجره می آورد، نیما در را می گشاید وبه هوای تازه‌ی حیاط می برد. با فروغ به کوچه می زنی با خاطرات و یادگارهای کودکی و شاملو هم گفتم که با تو چه می کند. ولی این پایان راه نیست که اندکی غفلت یا ترس یا دلتنگی برای زهدان گرم گذشته تو را واپس می برد آنچنان که اخوان را ناباورانه به سرودن قصایدی مطنطن کشاند. پس تا نقطه‌ی پایانی بر صحیفه‌ی تو ننهند این دلواپسی باید با تو باشد که مباد آسوده شوی که در این سراچه موجی بیش نیستی.

از زبان جامي


وی مرید شیخ مجدالدین بغدادی است در دیباچه‌ی کتاب تذکرةالأولیاء که به وی منسوب است می گوید که یک روز پیش امام مجدالدین بغدادی درآمدم وی را دیدم که می گریست، گفتم خیر است گفت زهی سپهسالاران که در این امّت بوده‌اند به مثابه‌ی انبیاء که علماء امّتی کأنبیاء بنی اسرائیل. پس گفت از آن می گریم که دوش گفته بودم خداوندا کار تو به علّت من است، مرا از این قوم گردان یا از نظاره کنان این قوم گردان که قسم دیگر را طاقت ندارم، می گریم بود که مستجاب شود.
بعضی گفته اند که وی اویسی بوده است، در سخنان مولانا جلال الدین رومی قدّس سرّه مذکور است که نور منصور پس از صدوپنجاه سال بر روح فریدالدین عطّار نیشابوری تجلّی کرد و مربّی او شد.
گویند سبب توبه‌ی وی آن بود که روزی در دکّان عطّاری مشغول و مشغوف به معامله بود، درویشی به آنجا رسید و چند بار شیءلله گفت، وی به درویش نپرداخت. درویش گفت: ای خواجه تو چگونه خواهی مرد، عطّار گفت چنان که تو خواهی مرد. درویش گفت: تو همچون من می توانی مرد؟ عطّار گفت: بلی. درویش کاسه‌ی چوبین داشت زیر سر نهاد و گفت: الله و جان بداد. عطّار را حال متغیّر شد و دکّان بر هم زد و به این طریقه درآمد.
گفته اند که مولانا جلال الدین رومی در وقت رفتن از بلخ و رسیدن به نیشابور به صحبت وی در کبر سن رسیده است و کتاب اسرارنامه را به وی داده و وی دائماً آن را با خود می داشته و در بیان حقایق و معارف اقتدا به وی دارد چنانکه می گوید:
                          گرد  عطّار  گشت  مولانا             شربت ازدست ‌شمس‌ بودش دوش
و در موضعی دیگر فرموده:
                   عطّارروح بودوسنائی دوچشم او          ما از پی سنائی و عطّار آمدیم
و آن قدر اسرار توحید و حقایق اذواق و مواجید که در مثنویّات و غرلیّات وی اندراج یافته، در سخنان هیچ یک از این طائفه یافت می نشود؛ جزاه الله سبحانه عن الطّالبین المشتاقین خیرالجزاء و من أنفاسه القدسیّه.
و حضرت شیخ در تاریخ سنه سبع و عشرین وستمأه بر دست کفّار تتار شهادت یافته و سنّ مبارک وی در آن وقت می گویند که صد و چهارده سال بود و قبر وی در نیشابور است، رحمةالله علیه.

زكرياي رازي طبيب عربي!


              
بسیار پیشتر از خلیج عربی نامیدن خلیج فارس، تلاشهایی مهم تر در عرب نامیدن دانشمندان ایرانی آغاز شده بود که متأسفانه باید اعتراف کرد که عملی آگاهانه و در محافل آکادمیک بوده است. انجام این عمل از طرف نخبگان عرب، زشتی آن را دوچندان میکند که واکنش مناسبی تاکنون از طرف ارگانهای دولتی نداشته است و آشکار است که افراد به تنهایی نمی توانند با این موج گسترده ی تبلیغات مقابله کنند. هم اکنون منطق ابن سینا در جهان غرب با نام منطق عربی تدریس می شود و مسائلی از این دست که قبلاً هم در مطلب « فلسفه‌ي عربي» به آن پرداختم.
سالها پیش همایشی به یاد زکریای رازی برگزار می شود که از دکتر مهدی محقّق هم برای شرکت در آن دعوت می شود. ایشان که می بیند که نام همایش« زکریای رازی طبیب عربی» است، پاسخی می‌دهد و شرط حضور خود را تغییر نام همایش می گذارد. ترجمه‌ی نامه را از جلد اوّل کتاب« محقّق‌نامه» که در بزرگداشت ایشان منتشر شده است،  با هم می‌خوانیم.

21/7/1976

جناب استادعبدالحافظ حلمی محمد

پس از سلام و تشکر بابت دعوت این جانب به کنگره ی یادبود طبیب و فیلسوف اسلامی ابوبکر محمّد زکریای رازی؛ ولی با تأسف نمی توانم این دعوت را قبول نمایم مگر اینکه نام طبیب عربی به طبیب اسلامی تغییر یابد، زیرا رازی آنچنان که ابو ریحان بیرونی در رساله اش می گوید در ری زاده شد و اکثر عمرش را سپری کرد و همانجا درگذشت. به این مسأله خودش در کتاب« شکوک علی جالینوس» و جاهای مختلفی از کتاب «الحاوی» هم اشاره کرده است.محاضرات و بحث های فلسفی وی نیز در همان مکان بوده است، آنچنان که در کتاب«اعلام النبوّه» ابو حاتم رازی و کتابهای« طبّ منصوری» و « طبّ روحانی» هر دو از ابوصالح منصور بن اسحاق بن احمد بن اسد که والی ری در سالهای 290 تا296 بوده، آمده است؛ و اگر کسی گمان کند که که ری در بلاد عرب است و کسی که منسوب به آنجاست- یعنی رازی- عرب است، پس به کتابهای مقدسی و ابن حوقل وابن خردادبه و اصطخری و یاقوت وابی دلف و غیره مراجعه کند تا گذشته ی آنرا ببیند و یا به این مکان- که ما اکنون در حوالی آن ساکن هستیم- مراجعه کند تا حال ِآن را ببیند. شاید کسی فکر کند که اگر کسی کتابی به عربی نوشت، عرب است ولی این ادّعا را مؤلّفان کتابهای علم انساب مانند ابن اثیر و سمعانی تأیید نمی کنند و هم اکنون هم ما به کسانی که به زبانهای انگلیسی یا فرانسه کتاب بنویسند، انگلیسی یا فرانسوی نمی گوییم، بلکه کسانی که در آن مکانها به دنیا آمده و بزرگ شده اند[ را به این صفات می نامیم]. اگر کسی بگوید که صفت اسلامی شامل غیرمسلمانانی که در جهان اسلام زیسته اند و به نشر علوم اهتمام داشته اند نمی شود، پس به کتاب ملل و نحل شهرستانی مراجعه کند که ثابت بن قرّه ی صابی[ از صابئین] و حنین بن اسحاق مسیحی را همراه با دانشمندان مسلمان آورده است.
درپایان امیدوارم که به این نامه ترتیب اثر دهید زیرا می دانم که شما در پی احیای میراث دانش اسلامی هستید که عرب و عجم و ترک و دیلم در نشر آن سهم داشته اند و حقّ شایسته‌تر است که پیروی شود.
                              
                                                                                                        ارادتمند
                                                                                                                 مهدی محقّق

صد البتّه به نامه ی ایشان ترتیب اثر داده نشد و کنگره با همان نام برگزار شد و ایشان هم به آنجا نرفت و این روال سالهاست که ادامه دارد و دایرةالمعارفهایی آنجا چاپ می شود با نام میراث عربی که بیشتر ادیبان و متفکرانش را غیر عربها از ایرانیان گرفته تا ساکنان آندلس و... تشکیل می‌دهند.

انتخاب دشوار


       
اگر جایی برسیم که قرار باشد میان آنچه دوست داریم واقعیّت باشد و خود ِواقعیّت یکی را انتخاب کنیم کدام را انتخاب می کنیم؟ جواب معلوم است ولی عمل معلوم نیست؛ یا به قول شریعتی معلوم نیست و معلوم هست!


دکتر نصرالله پورجوادی در یکی از آخرین شماره‌های روزنامه‌ی شرق از سفرش به مالزی برای شرکت در یک کنگره‌ی علمی نوشت. پیش از این سفر وی به نسخه‌ای از یک کتاب غزالی که در اواخر عمرش نوشته و در آن عقاید ضد فلسفی خود را پس گرفته یا تعدیل کرده بود، دست می یابد. سر بود و نبود ِاین کتاب مدّتها بحث بود زیرا موضع غزّالی را به عنوان کسی که با نقد و ردّ فلسفه باعث افول این دانش در جهان اسلام- به جز ایران- شده بود، تغییر می داد.


از طرفی سلیمان دنیا یکی از اساتید عرب که اکثر کتابهای غزّالی را تصحیح و در مصر و لبنان منتشر کرده بود هم در این همایش حضور داشت. وی از طرفداران سرسخت غزّالی و طرز فکرش است و عمری با این دلبستگی به سر برده و از کسانی است که به هیچ عنوان اینکه غزّالی ِدیگری هم غیر از این غزّالی معروف وجود داشته باشد را برنمی تابد.


وقت سخنرانی پور جوادی که می شود، مقاله‌اش را می خواند تا در اواسط این مقاله- و در حضور سلیمان دنیا- به یافتن نسخه‌ای از این کتاب اشاره می کند که ناگهان می بیند دنیا به او اشاره می کند که سخنرانی اش را ناتمام بگذارد و پایین بیاید او متحیّرانه و به احترام کسوت ِاو این کار را می کند. پس از اتمام جلسه از او می خواهد که نسخه‌ای را که یافته است منتشر نکند؛ به همین سادگی. نمی‌دانم اینرا هم خواسته که نسخه را اصلاً نابود کند تا خیال دنیا از هر جهتی راحت شود یا نه ولی پیداست که او نمی‌خواسته پس از عمری سینه زدن زیر علم غزّالی، تمام بافته هایش پنبه شود و ترجیح می‌دهد که حقیقت ناگفته بماند- آنهم حقیقتی در این حد که براندازنده‌ی فلسفه در جهان اسلام خود آخر ِسر مغلوب فلسفه شد- ولی رؤیاهای او دست نخورده باقی بمانند.

عرض کردم در اوّل این نوشتار که جواب دادن به این پرسش آسان است ولی عمل به آن...؟

در یگانگی ازمنه


مهمان پیری بودم در دیار ِبَکْر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد که مرا در عمر خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آن جا روند. شبهای دراز در آن پای درخت به حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گوید: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدرم بمردی.

همگرایی

در یکی از اوّلین پست‌های این وبلاگ از سرهنگ سپاهی نوشتم که اکنون خواننده‌ی پاپ شده و حالا شاهد فروش فیلم کسی هستیم که بر فیلمسازان و قلمزنان قدّاره می کشید. زمان رو به جلو می‌رود و آرام آرام کار خودش را می کند. یکی از دروغهای سیزده فیلمساز شدن ابطحی بود که گرچه تکذیب شد ولی پیش بینی می‌کنم دیر یا زود در جمع فیلمسازان، معمّم هم داشته باشیم.
دیروز نوشتم که فیلمها به مدد قیمت پرفروش میشوند ولی اگر مجال بدهند- نه آنچنان که با « مارمولک» کردند- شاید شاهد اتفاقی نو باشیم.اگر زمانی لیلی با من است، جسارت آمیز به شمار می رفت، حالا پای آدم معتاد و جاهل و عاشق پیشه هم به سینمای جنگ باز شده و این به اختیار کسی نیست، کار زمانه است که حسّاسیّت‌های انقلابی جای خود را به روند عادّی زندگی بدهند و این است که عدّه‌ای با اندیشه‌ی تداوم انقلاب و کسانی با بحران زایی بخواهند جلو این روند را بگیرند که نخواهند توانست.
چند پاره بودن جامعه‌ی ایران میراث تحوّلات یک سده‌ی خیر است. بسیار عجیب است که کسانی انتظار داشتند که اتفاقات سالهای اوّل انقلاب نیفتد وقتی یک پاره‌ی جامعه حتّی تلویزیون هم در خانه نگه نمی‌داشت با این استدلال  که غیر شرعی است. امروز یکی از وظایف هر کسی که به نوعی کار فکری می کند این است که در حیطه ‌ی کاری خود با تمام اندیشه ها باب گفت وگو- نه توافق ، تنها گفت و گو- را باز کند. چقدر بجاست که کسانی که اندیشه‌ی اصلاح طلبی دارند به فکر یک شبکه‌ی ماهواره‌ای باشند که به یک چشم به هر ایرانی نگاه کند و تمام سلیقه ها را زیر یک سقف گرد آورد. نیازی به شعارهای عجیب یا راه حل های نایاب نیست همین همگرایی خود، دلیل ِراه است.
Real Time Web Analytics