روشنفکر، از نظر تا عمل


           
اتّهامی بوده است به روشنفکران بی عملی ِآنها یا بدتر از آن تضاد بین نظر و عملشان. به عنوان تجربه‌ای ملموس در دانشگاهها حتّی یک استاد- از میان خیل دعوت کنندگان به پرسشگری- را نیافته‌ام که در مقابل سؤالی که تا کنون به آن برنخورده باشد، بگوید نمی دانم یا باشد به آن فکر کنم، چه برسد به آنکه زبانم لال حرفش را در مسأله‌ای پس بگیرد.


در مهمترین نزاع کلامی ِدو دهه‌ی اخیر یعنی تئوری قبض و بسط و حواشی ِپیرامون ِآن، سروش که مدّعی آن بود که حق نزد همگان است ابتدای جواب به صادق لاریجانی او را فقه پیشه می خواند و دو تن دیگر را دانشجوی فلسفه- که گرچه درست بود ولی بر سبیل تحقیر بر قلم رانده شد- طرف دیگر هم البتّه کم نیاورد و هنر را در حجاب صد غرض پوشاند و باز جوابی مسلسل وار گرفت که: «...سجّاده‌ی تقوی گستردن و دکّان معرفت گشودن و نعمت جسیم دیانت و ولایت را بذل اغراض خُرد ِخود کردن و خِرد ستیزی وآزادی گریزی وخشونت ستایی و تهّورستانی وتاریخ پرستی ِهیتلری و هایدگری و قدرت گرایی و فرصت طلبی و عسل پوشی و سرکه فروشی را پیشه‌ی خود کردن...» با این همه رجزخوانی جایی برای استدلال هم باقی می ماند؟


دعوای این روزهای انقلاب ِفرهنگی را هم که شنیده‌اید؛ هرکس می گوید کی بود کی بود من نبودم. آنچه مسلّم است- حتّی برای جوانانی که آنروزها را به یاد نمی‌آورند- تنها کسانی از تصفیه‌ی عقیدتی ِاستادان و دانشجویان دامنی پاک دارند که لااقل صدایی به مخالفت بلند کرده باشند و گرنه کسانی که سکوت کردند به اندازه‌ی عاملان ِآن مقصّرند چه رسد که دارای ِمسؤولیّتی هم بوده باشند؛ تازه الآن دعوا بین خود حضرات است و وقتش که برسد نسل بعد از نسل قبل حساب خواهد کشید، هم در این مورد و هم موارد مشابه مانند تسخیر سفارت آمریکا. در این میان کسانی که مانند زیباکلام- صرف نظر از دیگر جنبه‌های فکری- با صدای بلند می گویند که اشتباه کرده‌اند قابل ستایشند.


با این سه مقدّمه که کمتر روشنفکری را دیده‌ام که به لوازم ِگفتار خود پایبد باشد به اصل ماجرا می‌رسم که قبلاً به آن اشاره‌ای داشتم. هربار که محمّد مجتهد شبستری را  می‌دیدم از خود می‌پرسیدم که با نظرات جسورانه‌ای که در باب بازخوانی ِمعرفت ِدینی و تفاوت قائل شدن بین روحانیّت در اسلام- خصوصاً تشیّع-  و مسیحیّت دارد در این لباس چه احساسی دارد تا اینکه عکس بی عمّامه‌اش را دیدم و جا خوردم. برداشتن عبا و عمّامه بین طلبه‌ها امر رایجی شده که حتماً به آن در مطلب مستقلّی خواهم پرداخت ولی در این سن و سال دست به چنین کاری زدن حیرت آور بود و هست. این کار بیش از هر چیز معنای لباس را به عنوان ِامتیاز از بین می برد چون کسانی که امثال افصحی و یوسفی اشکوری را خلع لباس کردند در حقیقت به زعم خود امتیازی را از آنان سلب کردند. از طرف دیگر نشانه‌ای است بر این که قشر مرجع در جامعه‌ی ما از روحانیّت به روشنفکران در حال تغییر است ولی آنچه در این نوشتار مقصود است، جسارت یک روشنفکر در هماهنگ کردن ِکردار و گفتار خود است وی در حال حاضر یکی از سه روشنفکر برجسته‌ی دینی در کنار سروش و ملکیان است و تنها فرد روحانی ِآنان. هنوز مصاحبه‌ای از او درباره‌ی عملش که به هیچ روی عملی شخصی نبود نخوانده‌ام امّا درآوردن لباس روحانیّت کاری سمبلیک و شجاعانه بود که اهمّیّت ِآن کمتر از تلاشهای تئوریک ایشان نیست و آثارش بعدها آشکار خواهد شد.  

لذّت ِمخالفت


قیمت بنزین در ایران بسیار پایین ست که باعث ِمصرف بی رویّه، ترافیک سنگین، آلودگی شدید هوا ، قاچاق آن به کشورهای همجوار و واردات بالا که چند میلیارد دلار از سرمایه‌ی کشور را به خود اختصاص می‌دهد، می شود. از آنجا که مالکان اتوموبیل بخش متوسّط به بالای جامعه هستند، یارانه تنها به آنها تعلّق می گیرد و بار بیشتری بر قشر ِکم درآمد وارد می کند. بهترین راه حل، حذف بنزین از چرخه‌ی مصرف و جایگزینی ِگاز طبیعی در آینده‌ی نزدیک و برق در آینده‌ی دورتراست که کار طرّاحی ِخودروی برقی ملّی هم آغاز شده است. در کنار آن هم باید به بالا بردن کمیّت و کیفیّت ِناوگان ِحمل و نقل ِعمومی اهتمام داشت.
دولت ِفعلی از دوسال پیش می توانست گازسوز کردن خودروها را تسریع کند که بهانه‌شان کم بودن ظرفیّت تولید منبع گاز برای اتوموبیل بود که به نظر من می‌شد وارد کرد، حالا با هر قیمتی . باید توجّه کرد که واردات بنزین میلیاردها دلار از بودجه‌ی کشور را هدر می‌دهد و صرف هر هزینه‌ای برای کاهش این مبلغ ارزشمند است. دولت قبل می خواست با عادی کردن ِمرحله‌ای ِ قیمت، بنزین را پس از چند سال بدون یارانه عرضه کند ولی مسائل بسیاری از جمله محافظه‌کاری بیش از حد دولت و مجلس آنرا ناتمام گذاشت.
اتّفاقات یکی دو شب گذشته از جنس همان صندلی شکستن‌ها در ورزشگاه آزادی است و جز تخریب اموال عمومی پیامدی ندارد. امّا باز آنچه در واکنش منتقدان به چشم می خورد نه نقد ِبی طرفانه که حرفهایی جهت دار است. من مثلاً در این متن آنرا بهترین گزینه ندانستم ولی آنرا به هر حال آغازی می‌دانم که می توان با آزمون و خطا به جایی رسید؛ دیگری می تواند با استدلال ِمنطقی آن را نپذیرد ولی بی بی سی در متنی که بارها واژه‌ی ایدئولوژیک را تکرار کرده و سخن از انرژی اتمی و سایر مسائل غیرمربوط رانده است، آنرا رد می کند. همین منبع پیشتر بارها و بارها با انتقاد از یارانه‌ی گزاف ِبنزین و دیگر کالاها آنرا نوعی باج دهی و نشانه‌ی ترس حکومت روحانیان از واکنش مردم شمرده بود. نبوی با متلک و پرخاش، مطلبی نوشته که تنها استدلالش بند چهاردهم آن است که می‌گوید زمان جنگ، جیره‌بندی معنا داشت ولی حالا که می توانیم دررفاه باشیم چرا نباشیم. این استدلال را برای بودجه‌ی عمرانی کشور هم می توان به کار برد، ولی ما از گلوی خود می‌زنیم و برای رفاه ِنسل بعد صرف می کنیم. اینجا هم مردم با مصرف بیش از حد و ریخت و پاش سرمایه‌ی کشور، حقّ مسلّم نسل بعد را امروز مصرف می‌کنند وگرنه دولت با درآمد فعلی که دارد می تواند بنزین را مجّانی هم عرضه کند. خود ایشان در نوشته‌ای چندی پیش همه‌ی تقصیرها را گردن مردم انداخته بود ولی امروز چشم خود را بر فرهنگ غلط ما در مصرف و شیوه‌ی نادرست اعتراض می بندد؛ انگار در مخالفت لذّتی هست که در موافقت نیست . کسانی هم که از اصلاح طلبانند و روند موجود را مثبت دانسته‌اند بسیار با احتیاط آنرا بیان کرده‌اند و فراموش نکرده‌اند که اضافه کنند که ما اینرا گفتیم تا نگویند همه‌اش انتقاد می کنید!
آنچه که رخ داده شاید از نظر کارشناسی انتقاد پذیر باشد ولی نباید فراموش کرد که دولت و مجلس با این کار آینده‌ی خود را در انتخابات ِبعد به خطر انداخته‌اند، صرفاً به خاطر تصمیمی که به آن اعتقاد دارند. روند ِانتقاد ِِسیاسی ِ کشور رادیکال و شعار زده است. یکی از وظایف عقل در دوران مدرن سنجش و نقد خود ِعقل است. آسیب شناسی گفتمان ِانتقادی کشور به نظر من یکی از اولویّت‌های فعّالان عرصه‌ی اندیشه می تواند باشد.

پ.ن: یکی از بهترین مطالبی که تا کنون در این باره نوشته شده نوشته‌ی لیلاز است که به جای شعار دادن ِامثال زیدآبادی و نبوی، کارشناسی را با اصالت دهی به منافع ملّی در مقابل مخالف‌خوانی‌های رایج توأم کرده است. چه خوب که در این وانفسا کسی هست که اینگونه بنویسد: اما اکنون هم به لحاظ سیاسی و هم تبلیغاتی، اصلاح طلبان به عنوان اصولگراترین گروه سیاسی ایران که به خاطر بر سر قدرت ماندن حاضر به انجام هرکاری نیستند، باید با تمام قوا از به پیش بردن طرح دولت استقبال و پشتیبانی کنند و دلسوزانه در گوشزد کردن نقاط ضعف آن برای حل مساله بکوشند.

بازخوانی یک مقاله


        
همیشه نقد بازتاب دیدگاهی منفی نیست بلکه می تواند شکافتن یا تحلیل یک نظر باشد . مقاله‌ی آقای دباشی را بیشتر به خاطر نام ولی نصر که چند روز پیش مطلبی درباره‌ی او نوشتم خواندم ولی با خواندن ِآن ترغیب شدم هم دیگران را به دوباره خوانی ِآن تشویق کنم و هم آنرا بهانه‌ای قرار دهم برای چند نوشته که ترسیمی کلّی از وضع موجود ما باشد و دلیل برخی جبهه گیری‌ها و تصمیم هایم را نشان دهد. چرا قائل به بازگشت خاتمی هستم چه فیلم کذایی جعلی باشد چه نباشد چرا طرح برنامه‌ی دموکراسی خواهی را خارج از مرزهای ایران بی فایده و گاه حتّی خیانت میبینم، چرا به تشویق و آفرین دیگران اگر بدبین نیستم، خوشبین هم نیستم و چرا همچنان به فکر اصلاح از درون هستم و ایده ی همه از یک قماشند را هدیه ای ژنتیکی از پدرانی که می گفتند کارکارانگلیساس می دانم.


تاکید اصلی و پایه ای مقاله بر اساس فکری و آبشخور اندیشگی رفتارهای چندساله ی اخیر جمهوریخواهان آمریکاست که حرکت خود را بر اساس تئوری‌های دشمن تراشی ِکارل اشمیت و لئواشتراوس قرار داده اند. از این دیدگاه وجود دشمن برای پایداری وضع موجود یک ضرورت است. پس از فروپاشی ِشوروی، پوتین در اوایل روی کار آمدنش گفت که ما آنچه را که آمریکایی ها به دنبالش بودند از آنها گرفتیم، یعنی: دشمن و چینی ها هم با زیرکی از اینکه بتوانند به عنوان دشمنی بالقوّه برای آنان باشند شانه خالی کرده‌اند. گرچه آمریکای فعلی که با کمبود دشمن روبه روست همین اواخر با طرح سپرموشکی آشکارا روسیه را تحریک کرده و از تحریک دیگران حتّی ایران هم با به گروگان گرفتن دیپلماتهایش غافل نشده‌است. کمترین فایده‌ی این آگاهی این است که از ساختار سیاسی ِغرب به خصوص آمریکا کمترین توقّعی نباید داشت، بلکه به عکس اتّخاذ موضع مخالف به خودی خود ارزشمند است.


سیّدولی رضا نصر در دپارتمان امور امنیّت ملی مدرسه‌ی تحصیلات تکمیلی به پرسنل نظامی آمریکا مسائل اسلامی را- که به قول دباشی به صرف اسلامی بودن برای امنیّت ملّی آمریکا خطرناکند-  تدریس می کند. پس قضیّه از آنی که فکر می کردم جالب تر است و گویا واضع اصطلاح هلال شیعی هم همین جناب باشند. دباشی نقش او را در موجّه نشان دادن جنگ با تروریسم با نقش بن لادن در جبهه ی مخالف مقایسه می کند. سؤال اصلی این نوشته این است که چگونه یک ایرانی- خواسته یا ناخواسته- بازیچه‌ی تفکّری می شود که جز ضرر برای کشورش ندارد.


نکته‌ی مهم این است که برای بومی بودن امروز چاره ای جز جهانی بودن و برای جهانی بودن چاره‌ای جز بومی بودن نیست. این دو در هم ادغام شده اند و هر راهکاری برای آینده‌ی ایران از شناخت وضع موجود ِجهان ناشی می شود. یک اعتراض به محدودیّهای فرهنگی در شرایط طبیعی، انتقادی سالم است ولی همین مسأله وقتی خارج از مرزهای ایران مثلاً به صورت کتاب لولیتاخوانی در تهران(آذر نفیسی) یا پرسپولیس(مرجان ساتراپی) یا سیل کتابهای نویسندگان زن که بر وجود محدودیّت برای زنان پامی‌فشارند در بیاید، می تواند آب به آسیاب همین تفکّری که دوست دارد نقش نجاتگر ملل وحشی شرقی را بازی کند بریزد و یا اروپاییانی را که در جست و جوی مطالبی اگزوتیک‌اند با نظاره‌ی فیلم تباکی ِبهمن کیارستمی یا فلان فیلم که گزارشی از مراسم قمه زنی در ایران است، به تحسین وادار کند. بدیهی است که این نوشتار در پی منع نقد- هر قدر هم منفی باشد- نیست بلکه همین دو روز پیش با طرح بحث تفکّر زیرزمینی به دنبال ِنشر افکار غیر رسمی بود ولی اینجا در ایران نه جای دیگر.


فعلاً مجال ِشکافتن ِبیش از این نیست ولی در پایان تنها به یک مثال بسنده می کنم. عروس آتش را که می دانید داستان خودسوزی دختری جنوبی است؛ از خسرو سینایی خواسته بودند که با فیلمهایی از این قبیل دوره بیفتد و جوایز ِجشنواره ها را درو کند. او مثال جالبی زد. گفت در آسیای جنوب شرقی زنانی دیده که از کودکی با قرار دادن حلقه‌های فلزی دور گردنشان، آنرا از حد معمول بسیار بلندتر می‌کنند و بعد با به نمایش گذاشتن آنان پول در می آورند و گاهی آنان را به اروپا در جایی شبیه باغ‌وحش به تماشا می‌گذارند، من- یعنی سینایی- دوست ندارم خودم و فرهنگ خودم را اینجوری به نمایش بگذارم.

تصحیح ِاشتباه


 
جمعه‌ی هفته‌ی پیش در مطلبی با نام «شعارهایی ضدّ ِخود» نوشتم که تلاشهای جریان مخالف خاتمی برای حذف او شروع شده است. بر همان نظر هستم ولی لازم است که یکی دو اشتباه را اصلاح کنم.


زمانی آن را نوشتم که خاتمی سکوت کرده و ابطحی بدون دیدن فیلم آنرا جعلی خوانده و دفترخاتمی هم متنی دوپهلو را انتشار داده بود. از قراین حدس زدم که فیلم ساختگی نیست چون به قول ابطحی که ندیده حرف می زد، اطمینانی نبود و دفتر خاتمی هم به نظر می رسید با عناوین اوْلی و ثانوی می خواهد جریان را توجیه کند و فیلم هم که موجود بود و فکر می کردم که پس از این همه جاروجنجال خاتمی حتماً باخبر شده و حالا که سکوت کرده، حتماً در ایتالیا خبری بوده است.


واکنش‌ها جالب بود؛ جوانان تغییرخواه به او درود فرستادند و متعصّبان به او تاختند. برخی از جوانان هم به اینکه دوروست و در داخل و خارج دو جور رفتار می کند از او انتقاد کردند. تا اینکه خود خاتمی خبر را تکذیب کرد، بعد از این، قضیّه تفاوت کرد من از دوپهلو نوشتن طرفدارانش و بزرگ نکردن ِقضیّه دفاع کرده بودم تکذیب ابطحی را هم کسی جدّی نمی گیرد ولی دروغ گفتن خاتمی نابخشودنی بود. حتّی طرفداران ِ- غیر حکومتی- او هم از تکذیبش رنجیدند و من هم باور نمی کردم تا اینکه یکی دوتا از بلاگرها که مثل ما تنها به نگاه کردن بسنده نکرده بودند اینجا و اینجا، ساختگی بودن دوتا از موارد دست دادن را اثبات کردند. همین دو نمونه برای اثبات ِجعلی بودن کلّ قضیّه کافی است چون اگر خاتمی  حتّی با یک زن دست داده بود نیازی به اضافه کردن ِیکی دو مورد دیگر نبود پس به قرینه می توان دریافت که دیگر موارد هم درست نبوده است.مطلب آقای جعفری هم به خواندنش می ارزد.


 گذشته از اینکه جعلی بودن فیلم تأیید نظرم در توطئه بودن ِانتشار این فیلم است، خوشحالم از اینکه خاتمی پا روی اعتقاداتش نگذاشته و از همه مهمتر در میدان سیاست صداقت ِخود را از دست نداده است و همچنان به عنوان ِگزینه‌ای برای آینده‌ی ایران می تواند مورد اعتماد قرار گیرد. اینکه من اشتباه کرده و فیلم جعلی را درست انگاشته باشم خیلی بهتر است از اینکه من درست گفته باشم و خاتمی برای باقی ماندن در عرصه‌ی سیاست یا اصلاح وجهه‌ی خود دروغ بگوید. امّا من یک اشتباه دیگر نیز داشتم. نوشتم که:« درستی ِفیلم را نمی توان انکار کرد و همانطور که گفتم روکنندگانش، باهوش‌تر از آن بودند که فیلمی ساختگی ارائه کنند، چون با تقلّبی بودن ِآن نه تنها وجهه‌ی خاتمی حفظ می شود بلکه بر محبوبیّنش افزوده می شود؛ درست همان واکنشی که مردم در واکنش به کارناوال عاشورا و بقیّه‌ی صحنه‌سازی‌ها از خود نشان دادند» خوشبختانه دشمنان خاتمی نه تنها باهوش نیستند بلکه به همان حماقت ِسابق و یا بدتر از آن هستند.آنان با این کارشان باز هم محبوبیّت ِخاتمی را افزایش خواهند داد و حرفهای فلان استاد فرضی ِدانشگاه ایتالیایی هم کمکی به موثّق بودن این فیلم نمی‌کند. گویا این جناب استاد فرموده‌اند که فیلم های دیگری هم در راه است، انگار خیلی از موفّقیّت اولیه‌ی این فیلم خوشحال شده‌اند که باز هم به فکر جعل هستند. از اقدامات آینده‌ی حضرات – که به دست و پا زدن در مرداب می‌ماند- من یکی استقبال می کنم.


فقط اخطاری بدهم که در دفعات گذشته تنها تصویر یا فیلمی پخش می شد که همه به جعلی بودن ِآن پی می بردند و جاعلان هم ناشناس می ماندند ولی این بار هم جعلی بودن قضیّه همه را به اشتباه انداخت و هم ادّعای این استاد ایتالیایی[?] که تا مصاحبه با رادیو فردا پیش رفته است، به قضیّه ابعاد دیگری می‌دهد. جاعلان تا به روز کردن ِویکی پدیا هم پیش رفته‌اند و هویّت زنانی که با خاتمی دست می دهند را هم به نحو مشکوکی نوشته‌اند. این استاد ایتالیایی، فارسی هم بلد است؟ با توجّه به امکان تکرار این مسأله و اینکه دفعات بعد حتماً حرفه‌ای تر خواهد بود، همگی باید مراقب باشیم اشتباه این دفعه تکرار نشود. نیروهای اطّلاعاتی هم اگر می خواهند ننگ ساختن ِکارناوال عاشورا را از خود بزدایند باید با پیگیری این مسأله عاملان را شناسایی کنند.


بازهم بر اینکه خاتمی بهترین گزینه برای ریاست جمهوری است پا می فشارم. گزینه‌ی دیگری این روزها فعّال شده که مدّتها ساکت بود و او هم کسی جز میرحسین موسوی نیست. امیدوارم او را به عنوان بدیلی برای خاتمی مطرح نکنند. یکی از نقاط ضعف دولت‌های پیشین خاتمی نبود ِافراد قدرتمندی کنار او بود؛ موسوی- ترجیحاً به عنوان معاون اوّل رئیس جمهور- می تواند با او تشکیل زوجی را دهند که در هشت سال آینده روزنه‌ای به ایرانی متفاوت بگشایند.   



تفکّر زیرزمینی


        
پیشتر درباره‌ی لزوم استفاده از تمام امکانات بالقوّه در ایران نوشته بودم و لزوم داشتن-مثلاً- سینمای زیرزمینی. چرا باید امکانات ِجدید دیجیتال صرف ِفیلم برداشتن از فلان رابطه‌ی خصوصی شود و رنگ هنری به خودش نگیرد، درحالیکه قیمت ساخت فیلم- چه داستانی و چه مستند- را پایین می آورد و خارج کردن ِآن از کشور نیز بسیار آسان است؟ بحث هنر و ادب را برای بعد می گذارم و امروز تنها به اندیشه می پردازم.


از مدّتها پیش شنیده بودم که برخی از نهادها، کلاسهایی خصوصی برای برگزیدگان معدودی با استادانی خاص برگزار می کنند که دیگران از آن باخبر نمی شوند و جزوه‌های آن جلسات هم جایی پخش نمی‌شود. برای مثال مصطفی ملکیان در برخی شهرها به عنوان استاد مدعو می آمد و می رفت و کسی هم باخبر نمی شد و تا جایی که شنیدم بسیار بی پروا سخن می گفت. مثلاً – خیلی پیش از ادّعای تباین تجدّد و تعبّد- ایشان در همین کلاسها گفته بود که هر برهانی برای اثبات خدا بیاورید من آنرا می توانم نفی کنم که کار به بحث و مناظره‌ی شدیدی کشیده بود که گویا خودش برای فرو نشاندن ِغائله در مقابل ِیکی از مدّعیان ارائه‌ی برهان، تسلیم می شود.


کاری به آن جلسات ندارم فقط اگر نتوان حرفهایی را به صراحت زد یعنی در دانشگاه مطرح و یا در کتابی چاپ کرد حتماً باید راهی برای گذشتن از این مرز باشد و گرنه خودسانسوری اندیشه را نابود می کند. قبلاً پیشنهاد تأسیس چاپخانه‌هایی در خارج از ایران و یا استفاده از اینترنت را دادم.این دوّمی کار را بسیار آسان کرده ولی من به هر دلیل کتاب چاپی را چیز دیگری می دانم و باید بر این گزینه تأمّل بیشتری کرد. نباید از یاد برد کتابهای تکثیری پیش از انقلاب را، آن زمان به درستی  ریشه‌ی کار در اصلاح اندیشه جُسته می شد؛ نمی دانم الآن چرا عمل جای فکر را گرفته و یا به عبارت بهتر مقدّم بر آن شده‌است. تغییر فلان قانون، معلّق کردن بهمان مجازات و یا... ولی اساس ِکار فراموش شده و یا در اندیشه‌های ترجمه‌ای جست و جو می شود.


 نسل جوان حق دارد که برای نمونه کتاب ِجمع آوری شده‌ی مطهّری در باب اقتصاد اسلامی را مطالعه کند یا ترجمه‌ی کامل ِکتاب ِاقبال- که دوسه روز پیش گفتم- و یا کتابهای منتظری و دیگران. چنانکه می‌بینید بیشتر از آنکه درباره‌ی اندیشه‌ی زیرزمینی بنویسم درباره‌ی ارائه‌ی آن نوشتم که نکته هم همینجاست. اندیشه برای پرواز و بالگشایی نیازمند راهنمایی من و امثال ِمن نیست، بلکه تنها چیزی که آن را به بند می کشد جلوگیری از نشر ِآن است که به مرور زمان صاحبان تفکّر را دلزده و مأیوس می‌کند؛ اگر راهی برای ارائه‌ی فکر غیررسمی بیابیم نیم ِبیشتر ِراه طی شده است.

موسیقی ِتلفیقی

    
محمّدرضا شجریان چند مصاحبه این اواخر کرده که در آنها بیشتر به دو موضوع پرداخته است. یکی موسیقی عرفانی و مدّعیان آن است که استاد را بر سر خشم آورده است. ایشان می گوید که مگر موسیقی از آنجا که موجب تعالی می شود ذاتاًعرفانی نیست که اینها مدّعی ارائه‌ی آن هستند و عرفانی بودن به داشتن فلان شکل و شمایل و دف وتنبور نیست که بررسی ِآنرا به وقت دیگری واگذار می کنم.  
دوّمین مطلبی که ایشان مورد اشاره قرار می دهند موسیقی تلفیقی است که تا آنجا که من شنیده‌ام ایشان برای اوّلین بار آنرا با واژه‌ی التقاطی رد می کند. تلفیق اگر معنای مثبتی ندارد لااقل کلمه‌ای خنثی است ولی التقاط آشکارا منفی می نماید. پرسش این جاست که تفاوت موسیقی التقاطی و تلفیقی یا هر موسیقی خوبی که با نگاه به داشته‌های دیگران باشد چیست؟
با فروپاشی ِامپراتوری ِایران و حرمت موسیقی در سده‌های بعد،الحان ِموسیقی ایرانی به کشورها و مناطق ِهمسایه کوچ کردند که با نامهایی گاه بسیار شبیه به نامهای اصلی به کار می روند. اگر دیگران از موسیقی ما استفاده کنند و آنرا تبادل فرهنگی بخوانند چرا ما این کار را با آنها نکنیم. امروز حتّی قرآن با استفاده از الحان ایرانی خوانده می شود یعنی دستگاههای بیات و صبا و رست و نهاوند و حجاز و سه‌گاه و چهارگاه. شحّات محمّد انور یکی از قاریان برجسته‌ی مصری که پیش از پرداختن به قرائت چندی به فراگیری ساز ِعود پرداخت تا بتواند تسلّط بیشتری بر موسیقی داشته باشد و هم‌اکنون از استادان ِبی بدیل قرائت ِقرآن است به ایران آمده بود. بعد از قرائتی مفصّل، از او پرسیدند چه خواندی به عربی گفت: سِکا! یا همان سه گاه خودمان. حالا ما نمی توانیم مقابله به مثل کنیم؟
در دنیای پاپ که مرزها از میان برداشته شده است و گاه موسیقی هایی از هم تأثیر می پذیرتد که بسیار از  هم دور هستند. وقتی از اجرای ژاپنی یکی از ملودیهای ترکی مطّلع شدم خیلی تعجّب کردم و این امر همچنان ادامه دارد. ظاهرا ًباید رازی در میان باشد که اگر غربیان از موسیقی شرق استفاده می کنند با توانایی آن را در هاضمه‌ی موسیقایی خود هضم کرده و بر داشته‌های خود می افزایند ولی ما وقتی از جایی تأثیر بپذیریم بلافاصله خود را متّهم به التقاط می کنیم؛ چنانکه دیدیم چه انتقادهایی به محمّد اصفهانی پس از ترانه ای که با شعر اقبال لاهوری در کاست نون و دلقک اجرا کرد، وارد کردند.
شجریان چندی پیش از خوانندگانی که از نغمه‌های افغانی و ترکی و عربی سود می‌برند انتقاد کرده بود. عربی و ترکی فعلاً به کنار، چرا از الحان موسیقی افغانی نتوان استفاده کرد؟ چون خارج از مرزهای ایران است؟ اگر آنجا که تا دیروز جزو ایران بود از پیکره‌ی مادر جدا نمی شد امروز خواندنش اشکال نداشت؟ یعنی مرزهای سیاسی برای فرهنگ باید تعیین تکلیف کنند؟ اگر مشکل از تأثیر پذیری از موسیقی هند باشد که پس موسیقی بلوچی هم جزو موسیقی ایران نیست و یا موسیقی ترکمنی هم متعلّق به جایی خارج از مرزهای ماست که ایشان با آقای علیزاده در کاست فریاد آن را اجرا کردند.
مرز خودی و غیر خودی و تفاوت تلفیق ِمثبت و التقاط بحثی نیست که منحصر به موسیقی و مال امروز و دیروز ماباشد بلکه مشکلی دیرینه است که در حیطه‌ی بحث‌های نظری، گاه کار به اتّهام وتکفیر نیز کشیده شده است که به آن خواهم پرداخت.

سياست‌پاره


            
کتاب ِ« سیاست- نامه» پنجمین کتاب از مجموعه‌ی جامعه و سیاست ِعبدالکریم سروش است که به موضوعهای عمدةً سیاسی ِچند سال اخیر می پردازد. این کتاب سه بخش دارد: اوّل نامه‌ها ، دوّم مصاحبه‌ها و سوّم سفرهای علمی . آخرین بخش از قسمت نامه‌ها که یکی از خواندنی ترین قسمتهای کتاب است، نامه‌ی انصارحزب الله به ایشان در تاریخ آبان74 است که با پاسخهای ایشان چاپ شده‌است؛ صرفاً برای تنوّع و تغییر ذائقه چند تا از پرسشهای ِانصار را می آورم. بقیّه ی پرسش‌ها و جوابهای ایشان را آنانکه نخوانده اند از خود کتاب بخوانند.

1. آیا شما دین را عین سیاست می دانید یا خیر؟
4. آیا شما نسبت به اعتقادات خود مدافع هستید یا نسبت به آنها آزاد فکر می کنید؟
7. آیا شما به انقلاب اسلامی ایران معتقد هستید یا خیر؟
14. آیا قرآن کتاب عمل کردنی است یا فقط باید خوانده شود؟
19. آیا هر کس که به یک ایدئولوژی پایبند باشد از نظر شما مطرود است؟ حتّی مسلمانان ِمعتقد؟
21. آیا تفکّر لیبرالیستی که شما مدافع آن هستید از اسلام برخاسته یا از انسان خدایی و اومانیسم غربی؟
24. شما که خود را دیندار می دانید چرا در مقاله‌ی‌ عقل و آزادی، عقل و آزادی بشری را ترجیح داده و اعتقادات دینی را غیرمعقول و نابخردانه و غیرانسانی می دانید؟
28. شما که می دانید سخن رانی هایتان عواطف مذهبی مؤمنان را تحریک می کند، چرا اصرار بر سخن‌رانی دارید؟
30. چرا در تمام دوران جنگ برای حمایت از رزمندگان این عارفان واصل یکبار به جبهه نیامدید، آیا غیر از این است که اعتقادی به آنان ندارید؟
34. آیا از نظر شما بهتر نبود که این شهیدان و جانبازان و مفقودین و آزادگان بدون تعصّب ایدئولوژیک می نشستند و برای صدّام مقاله می فرستادند تا غریزه‌ی لیبرالیست شما ارضا شود؟
36. آیا بر اساس قول نسبیّت گرای شما که در کتاب قبض و بسط تئوریک آورده اید،«حق نزد همگان است»، آیا لشکریان یزید و لشکریان صدّام تا حدودی بر حق نیستند؟ و لشکریان امام حسین و رزمندگان دلیر جامعه‌ی ما تا حدودی بر باطل نیستند؟
37. آیا شما که فیلم نوبت عاشقی را تأیید و آن را دل انگیز خوانده‌اید از نظر شما با فحشا چه فرقی دارد؟ چرا آنرا تأیید کردید؟

روشنفکر ایرانی یا آمریکایی؟



دکتر ولی نصر فرزند سیّد حسین نصر متفکّّر سنّتگرای معاصر و استاد دانشگاههای آمریکاست. کسانی که با سیّد حسین نصر و افکارش آشنا هستند میدانند که از اندیشمندانی است که مدرنیته و جهان مدرن را از اساس نفی می کند و با آن مخالف است و خواهان بازگشت به جهان سنّتی است و به شدّت از این ایده‌ی خود دفاع می کند. با این پیش زمینه به خواندن مصاحبه‌ی واشنگتن پریزم با فرزندش پرداختم ولی هر چه جلوتر رفتم شگفت زده‌تر شدم. اوّل فکر کرد م شاید متن را درست نخوانده‌ام و ضمایر را درست برنمی گردانم ولی بعد دیدم که خیر، باید انتظار خودم را از اینکه دارم مصاحبه‌ی دو روشنفکر را می‌خوانم عوض کنم. من در حال خواندن گفت و گوی دو مهره یا دو عامل ِنظم نوین جهانی بودم که از بیان اینکه در کدام طرف جبهه قرار دارند، ابایی ندارند. این مسأله اگر درباره‌ی فرید زکریّا طبیعی به نظر برسد راجع به ولی نصر ابداً پذیرفتنی نیست.


ابتدا نصر از شیعه و سنّی به عنوان ِدو طرف نزاع یاد می کند؛ من اینرا به حساب بی طرفی ِفکری ِاو گذاشتم ولی در ادامه می گوید« ما» فکر نمی کردیم آنها- یعنی شیعیان- در خارج از ایران نیز وجود داشته باشند. ضمیر ِ« ما» در کلام ِاو به کجا بر می گردد؟ باز در ادامه از رهبری ِآیت‌الله‌ها می گوید و از سیستانی و حکیم و صدر؛ کلام او نه تنها به عنوان یک ایرانی یا شیعه نیست و هیچ همدلی در آن به چشم نمی خورد بلکه از واقعیّت هم عاری است و امثال سیستانی-که یک مرجع دینی‌است- و صدر- که روحانی جوان، کم سواد و ماجراجوست- را از یک قماش می‌داند و همه را در حال جنگ قدرت.


در اواسط گفت و گو فرید زکریّا می گوید:« منظور شما این است که ما حتّی با ایرانیان مذاکره نمی‌کنیم» او در اینجا نصر را به عنوان یک آمریکایی مورد خطاب قرار می‌دهد و در جبهه‌ی مقابل ملّتی که او آنها را« ایرانیان» می نامد و نصر هم او را تأیید می کند و می‌گوید:« ... ما تنها سرمایه‌گذاری نظامی داریم...». نصر در ادامه این هم جبهه بودن را به مرزهای دیگر توسعه می‌دهد: « ما تاکنون درباره هیچیک از درگیری‌هایی که با آنها مواجه بوده‌ایم و از جمله درگیری اعراب و اسرائیل، چنین برداشتی نداشته‌ایم» شما از این به بعد انگار دارید مذاکره‌ی دو تن از متخصّصان مسائل ایران و خاورمیانه وابسته به وزارت امور خارجه‌ی آمریکا را می خوانید و نه دو روشنفکر ِبی‌طرف.


خواندن ِکامل مقاله را به شما می سپارم فقط برای خاتمه‌ی مقال بد نیست به این نکته اشاره کنم که گویا ولی نصر به ملاقات رئیس جمهورو مقامات آمریکا نیز رفته است که زکریّا به آن اشاره می کند؛ عملی که این اواخر متأسّفانه از طرف بسیاری از ایرانیان انجام شده است. فقط یک سؤال برای من باقی بود که جناب نصر اگر جایی بین منافع ایران و آمریکا تضادّی به وجود بیاید کدام طرف را انتخاب می کند که خودش به صراحت به من جواب داد:« امّا اگر ایران از این برهه قوی‌ تر از پیش بیرون بیاید، برای ما نوعی دیگر از شکستی راهبردی محسوب می شود».


به سهم خودم به دکتر نصر بابت پروراندن چنین دسته گلی تبریک می گویم که ابایی از بیان ِاینکه قوی بودن ایران را شکستی برای خود بداند ندارد. بالشخصه نمی‌توانم بپذیرم که فرزند یکی از بزرگترین روشنفکران معاصر به این راحتی و به صرف تحصیل در آمریکا و پاسپورت آمریکایی، خود را مدافع منافع آن کشور بداند.این مصاحبه یکی از بهترین مواردی است که به ما در آسیب شناسی روشنفکران ِما کمک می کند. اندیشمندان ِما تنها یک راه- یعنی رجوع به خود و اصلاح از درون- برای کشورشان دارند و گرنه کمترین چشمداشت از دیگران می تواند به جایی منجر شود که رسماً پادوی نظم نوین جهانی شوند و آگاهانه به هموطنان ِخود، با گذاشتن دست ِخود در دست ِطرف ِمقابل خیانت کنند.

ما و میراث ِما

            
دیروز نقدی خواندم از سروش دبّاغ بر مصطفی ملکیان که پیوندش را هم گذاشتم. ملکیان با مقایسه‌ی دو جوهره‌ی تعبّد و تجدّد نتیجه گرفته بود که ایندو با هم ناسازگارند. تعبّد می گوید که :الف، ب است چون ج (خدا یا پیامبر یا امام) می گوید که: الف، ب است و تجدّد می گوید که الف، ب است چون الف، ج است و ج، ب است؛ پس الف، ب است. ایندو با هم ناسازگارند ، پس تعبّد و تجدّد ناسازگارند.


جوابهای ساده‌ای به اشکال ملکیان می توان داد مثل اینکه آنچه ایشان به عنوان گوهر تجدّد آورده قیاسی ارسطویی است که مربوط به هزاران سال پیش است و چرا ایشان این را به عنوان ِجوهر تجدّد- که دوران مدرنیته است- گرفته است و اینکه حتّی آن مثال ِاوّل هم شبیه قیاس دوّم و بر اساس منطق ارسطویی قابل شکل بندی است و تنها شیوه‌ی بیانش تفاوت می کند؛ امّا جوابهای پیچیده‌تری هم بر اساس فلسفه‌ی صدرایی – مثلاً به بیگانه گرفتن ج(= خدا) با الف و ب- می توان داد ولی دبّاغ اصلاً متعرّض آن نشده است.


هم ملکیان فلسفه‌ی اسلامی را به طور کامل و با امثال مصباح خوانده است و هم دبّاغ از آن بی اطّلاع نیست ولی در استدلالهای کلام جدید و فلسفه‌ی دین از میراث ِفکری ِخود سود نمی برند، چرا؟ تا زمانی که تنها وارد کننده‌ی فکر باشیم و آنرا با آنچه از پیش داریم به گفت و گو وادار نکنیم، حکایت ِما همین سرگشتگی بین تجدّد و تعبّد است.


دیروز از اقبال و شریعتی گفتم؛ اشکوری هم در مقاله‌ای رویکرد نواندیشان دینی را دوگونه می بیند یکی- مانند پیشنهاد ِاقبال و شریعتی- اصلاح ساختار فکری خود و یکی استفاده از اندیشه‌ی دیگران بدون بومی کردن آن است. من هم با اشکوری موافقم تنها راه اوّل ما را به جایی می رساند و دستاورد راه دوّم جز خودباختگی و انفعال نخواهد بود.

خرافه‌هایی پیرامون شریعتی


      
پیشتر نوشتم که خرافه‌ها مختصّ عوام نیست و خواصّ اهل اندیشه هم خرافه‌های خود را دارند و آن هرجایی است که حرف و عقیده‌ای را مسلّم انگاشته‌اند و به آن پابندند. امروز نیز در جهان نام کشوری خاص که می آید پیشداوری‌های رایجی نسبت به آن وجود دارد یا هنرمندی یا دینی یا هر چه چیز دیگر. صریح بگویم ما در دریایی از خرافه‌ها احاطه شده‌ایم که آن به آن فکر و ذهن ما را به اسارت می خوانند و به کمتر از آن راضی نمی شوند.این روزها بحث شریعتی است و من یکی حسرت به دلم ماند که حرف نویی درباره‌ی او بشنوم. همین مکرّرات هم غنیمت است ولی تکرار تا کی؟ برای نمونه به سه تا از خرافه‌هایی که پیرامون شریعتی هست و بر زبان عدّه‌ای چونان وردی مقدّس مدام تکرار می شود، اشاره می کنم.


1. « شریعتی دانشی درباره‌ی اسلام نداشت و اسلام را در فرانسه یاد گرفت و همواره نگاهش به اینجا نگاهی بیرونی مانند مستشرقانی چون ماسینیون بود» به هیچ وجه این را نمی پذیرم. در این باره به سه نکته توجّه کنید: یکی اینکه خانواده و محیط پیرامون یک فرد یکی از مؤثّرترین عوامل تأثیر گذار بر شخصیّت او هستند. بسیاری از عالمان دین تا انتهای نوجوانی در روستا یا شهری کوچک و از والدینی بیسواد بوده‌اند، در حالیکه شریعتی از اوان کودکی در خانواده‌ای روحانی پرورش یافت. پدرش مرحوم محمّدتقی شریعتی از عالمان نواندیشی بود که تفسیر و نوع نگرشش به دین از زمان خود جلوتر بود که تفکّرش زیر سایه‌ی پسرش ناشناخته مانده‌است. علی به گفته‌ی خودش مدام اوقاتش را در کتابخانه‌ی پدر به سر می برد و بر آگاهی‌های تاریخی و کلامی خود می افزود و احیاناً اشکالات را با پدر در میان می‌گذاشت، این از منشأ. دوّم اینکه همه‌ی ما دوران شکل گیری شخصیّت مان را از کودکی ونوجوانی داریم که به مرور زمان تا جوانی و دهه‌ی سوّم زندگی ادامه پیدا می کند. شریعتی در سنّ بیست و پنج سالگی برای تحصیل به خارج رفت یعنی زمانی که اندیشه‌اش نضج یافته و شکل اولیّه‌ی خود را پیدا کرده بود، اینجا، نه جایی دیگرو آخرین نکته اینکه پس از بازگشت هم دمی از افزودن بر انبانه‌ی دانش خود غافل نشد، خوب حالا این نسبت ِبیگانه بودن با اندیشه‌ی اسلامی از کجا آمده؟ فرصتی که در خارج از کشور یافت چه در رشته‌ی اسلام شناسی که به همراه ماسینیون این فرصت را پیدا کرد که علاوه بر نگاه درونی و همراه با درگیری ِعاطفی به دین که از کودکی با آن انس گرفته بود نگاه از بیرون و بی طرفانه را هم تجربه کند، و چه آموزه‌های جامعه‌شناسی که با حضور آزاد در کلاس ِامثال ِگوروویچ به آن دست یافت، حُسنی بود برای او، نه ضعف.


2.« آثار شریعتی دارای اشکالاتی است که او به آن اذعان داشت و در اواخر عمرش آن را به یکی از متخصّصان سپرد که رفع اشکال شود ولی متأسّفانه این امکان پیش نیامد» این هم از آن حرفهای خنده‌دار است. طبعاَ این حرف من به معنای بی‌ایراد بودن سخنان ِشریعتی نیست ولی یک نفر درست و نادرست را اوّل معنا کند. نادرست در مقایسه با چه و مگر ما میان غیر معصومان- در نگاه دینی- کسی که حرفهایش تمام درست باشد داریم؟ نوشته‌ها و حرفهای همه آمیزه‌ای از درست و نادرست است، شریعتی هم یکی از همه. آن کسی که قرار بوده حرفهای او را ویرایش کند جناب محمّدرضای حکیمی است که من نقدی که بر اندیشه‌های او دارم، یک دهمش را به شریعتی ندارم. چه کسی گفته ایشان معیار درستی و نادرستی است که تصحیح ِآثار را به او بسپاریم؟ اینجا باید از مؤسّسه‌ی انتشار آثار شریعتی و امثال یوسفی اشکوری ممنون بود که زمینه‌ی آن را مهیّا کردند که آثار بدون تحریف و تغییر به دست نسل بعد برسد، نقد و بررسیش با آنها.


۳.« شریعتی نوآوری نظری نداشت و عمده‌ی کار و تأثیر او به خاطر نوع ادبیّات و خطابه‌هایی بود که ایراد می کرد» این آخری بدترین نوع کفران نعمت و نشانه‌ی ناتوانی روشنفکران این مرزو بوم در رجوع ِروشمند و آگاهانه به آثار ِاوست. اگر شریعتی تنها همان موارد را می داشت هم بزرگ بود . یا چیزهای دیگری که به او نسبت می دهند مانند استخراج و احیای مفاهیم و اصطلاحات دینی و به روز کردن ِآنها. امّا نظر من اینجا چیز دیگری است و دقیقاً تئوری پردازی را مدّ نظر دارم. واقعیّتش من هم پیش از یکی دو کار تحقیقی نظری شبیه به این داشتم و او را در عرصه‌ی بحثهای نظری خیلی جدّی نمی‌گرفتم تا اینکه ضمن تحقیقهایی به او برخوردم و با کنار هم گذاشتن ِتکّه حرفهای پراکنده‌اش یافتم که این نسبت به او چقدر نارواست. اقبال لاهوری پایه گذار بحث خاتمیّت در کلام نو است و نظرات خود را دارد که به اختصار می‌گویم. او دلیل خاتمیّت را جایگزینی عقل به جای وحی میداند که آنرا اوج عقل‌گرایی اسلام می‌بیند وحتّی رُنسانس ِجهان ِغرب را تحت تأثیر آن می‌انگارد. در انتهای ِفصل ِپنجم کتاب«احیای فکر دینی در اسلام» احمد آرام که مترجم کتاب بود چند نقطه گذاشته و چند بند را ترجمه نکرده است. در آن بندها اقبال به تشیّع ایراد می گیرد که به دلیل عقیده به مهدویّت، روح اسلام را درک نکرده‌اند چون هنوز منتظر مُنجی هستند و این مسأله نمی گذارد مانند اهل تسنّن روی پای خود بایستند و خردورزی کنند، آنها هنوز منتظر آسمان هستند و به خود متّکی نیستند. شریعتی بدون اشاره به این قسمت از حرفهای اقبال، نظر او را با قرائتی جدید از امامت بازسازی می کند به گونه‌ای که نظر او یکی از کم‌نقص‌ترین نظرات در باب خاتمیّت است. او با استفاده از بحث‌های دیالکتیکی نظر دوّمی درباره‌ی خاتمیّت دارد که نظری نو و بدیع است که جای ذکر آن در این مختصر نیست. خُب نوآوری یعنی همین؛ همه که نباید مثل کانت و ملّاصدرا نظامی نو پایه ریزی کنند. بررسی ِآرای گذشتگان و نقد و پیرایش و احیاناً دادن نظرات ابتکاری هم کاری است که از هر کسی بر نمی آید.


آنچنان که از جوابی که به اشکال سوّم دادم برمی آید، شریعتی از دید من همچنان ناشناس مانده است و عمده‌ی آن به این دلیل است که نظرات او منسجم بیان نشده است و گاه باید چند سطر از این کتاب را کنار دو بند از آن کتاب  یا فصلی از کتاب دیگر قرار داد. او در زندگی اجتماعی ِکوتاه و پرکشمکشش مجال آرامش و دسته بندی حرفهای ِخود را نیافت. از دید من او مانند ماهیگیری است که تورش را پهن کرده و انواع و اقسام صیدها و اشیا را به تور انداخته ولی فرصت جداسازی و ویرایشش را نیافته است. اگر او اهل کشوری اروپایی بود تا به حال صدها کتاب ِمفصّل پیرامون او و تحلیل اندیشه‌اش نوشته شده بود ولی شریعتی اگر جسمش در دیار غربت خفته است، آثار و اندیشه‌اش نیز میان دوستان و هموطنانش همچنان غریب و مهجور مانده است.  

عیّار اوّل، عیّار دوّم


    
مرد خدا ساده باشد و راستگو. مرد عیّار و زیرک و دروغگو از زمره‌ی اولیا نباشد و از ایشان نشود. این که گفته‌اند: اکثر اهل الجنّة البله، یعنی در احوال این جهان ابله باشند و آن از غایت عقل و زیرکی و عیّاری است؛ زیرا عقل و فکر را به آنچه اعلی و اولی است صرف می کنند و به ادنی صرف نمی‌کنند.
می فرماید که : من عرف الله کلّ لسانه و باز می فرماید: من عرف الله طال لسانه، یعنی در احوال دنیا بی‌زبان گشت و معطّل شد و زبانش در احوال عقبی دراز شد و روان گشت که: من احبّ شیءً کثر ذکره. دنیا را چون نمی خواهد و پشت پا زده، حدیث آن چرا گوید و بدان چرا مشغول شود؟
پس اهل آخرت در احوال این عالم گول و ابله‌اند و در احوال آن عالم زیرک و عیّارند و مو به مو همه را می‌بینند و می‌دانند.

تنبيه

      
تنبیه به معنای آگاهاندن است که مَجازاً برای مُجازات هم استفاده می شود؛ به هردو معنا گاهی لازم است که انسان خودش را تنبیه کند. اگر به قولی که به خود دادید عمل نکردید یا هر چیز دیگری باعث شد از دست خودتان عصبانی شوید، می توانید برای تنبیه خودتان شبهای دوشنبه به تماشای سریال چهل سرباز- کاری از محمّد نوری زاد- بنشینید. حتماً دفعه‌ی دیگر آن اشتباه را تکرار نخواهید کرد.
بیضایی به نظرم بعد از نمایش سلطان مار بود که گفت: میزان ِآگاهی بازیگران ِما از زبان ِفارسی رقّت‌انگیز است. به نام بازیگرانش که نگاه کردم به دو تن از بازیگران باسواد ِقدیمی که سابقه‌ی دوستی با او نیز داشتند برخوردم. با خودم گفتم اگر در مورد اینان اینگونه می گوید ، نظرش درباره‌ی دیگران چطور خواهد بود؟ بله شاید ایندو و بقیّه بازیگران که هیچ، باقی ِنویسندگان مقابل سواد و فهم او کم بیاورند ولی برای فهمیدن ِاینکه دیالوگهای چهل سرباز، خزعبلاتی بیش نیست، نیازی به آنچنان سوادی نباشد. نوری زاد متن ِگفت و گوها را با ادبیّات ِسطحی ِژورنالیستی اشتباه گرفته و با واژگانی شبیه به نامه‌ای که پیش رهبری با ترجیع بندِ« مولای ِمن» خواند، نوشته است. در این نوشتار کوتاه تنها به گفت‌‌وگوها اشاره‌ای کردم و گرنه به راستی که در سایر زمینه‌ها نیز هیچ نقطه‌ی قوّتی ندارد و مرا – بی‌هیچ اغراق- یاد یکی از اپیزودهای طنز ِ« قطار ابدی» - کاری از رضا عطّاران- انداخت که هجو سریال ِِروزی روزگاری بود.
دیروز درباره‌ی ناتوانی مردم از ردّ پیشنهادهای ناسالم نوشتم؛ این هم چیزی شبیه به آن است. تآتری‌های با سابقه‌ای مثل اصغرهمّت نمی دانند که ارزش یک بازیگر بیش از آنکه به بازیهای خوبش باشد- که در کارنامه‌ی هر بازیگری یافت می شود- به نداشتن بازی ِبد در کارنامه‌اش است؟
داریوش ارجمند که نقشی مضحک- که کاریکاتوری از رستم است- را بازی می کند، سالها پیش قرار بود نقش ِمیرزاکوچک خان را در سریال کوچک جنگلی بازی کند. کارگردان این سریال ابتدا ناصر تقوایی بود که پس از سوءتفاهم هایی بهروز افخمی جایش را گرفت . ارجمند به نشانه‌ی اعتراض به کنار گذاشتن تقوایی، ریشش را که برای نقش بلند کرده بود تراشید و از آن مجموعه بیرون آمد. سؤال این است که توهین به تقوایی آن واکنش را در پی داشت ولی توهین به فردوسی و تاریخ و اساطیر این مرز و بوم اشکالی ندارد؟

سرگشتگان مقام


            
پیشتر درباره‌ی اینکه در نظامی مورد انتقاد آیا پست و مقام بپذیریم یا نه بحث کرده بودم. تقسیم بندی هایی کرده بودم و به جز آنجا که آب ریختن به آسیای ِعملی اشتباه باشد و یا شخص مجبور شود پس از رسیدن به مقامْ کاری نادرست انجام دهد، آنرا مجاز دانستم که اگر اینطور نباشد کارهای عادی یا تدریس‌های دانشگاهی و مانند ِآن هم روی زمین می مانند.


دیروز که درباره‌ی معاونان ِمادام العمر نوشتم قصدم به هیچ وجه نکوهش آنان نبود که کاری مفید و لازم را ارائه می کنند ولی جاهایی هست که قبول یک مسؤولیّت نشانه‌ی ضعف ِفرد است و متأسّفانه شایسته‌ی هیچ اغماض و گذشتی نیست.


دیشب در اخبار شنیدم که همایون شاهرخی سرمربّی گری تیم شهدای الوند را پذیرفته و قرار است برنامه‌ی کاری ِخود را در ده روز آینده ارائه کند. در حالیکه این پرونده- خوشبختانه- با چالش‌های زیادی روبه رو شده و معلوم نیست که بتوانند از اشکالات متعدّد حقوقی که بر آن وارد است، رهایی یابند، این انتصاب بیش از آنکه ورزشی باشد سیاستمدارانه می نماید. با این انتصاب یکی از بزرگان ِگذشته و حال ِپاس که از مخالفان بالقوّه و جدّی به شمار می رود، نه تنها حذف می شود که به اقتضای پُستی که قبول کرده باید مدافع ِآن هم باشد. کارنامه‌ی سال گذشته‌ی شاهرخی که توسّط همین نوابغ به جای جلالی انتخاب شد بسیار ضعیف بود و بهانه جویی‌های او پس از هر شکست و تکیه بر عامل بخت و اقبال، نقل مطبوعات ورزشی شده بود. آنان آشکارا خواسته‌اند او را داخل جبهه‌ی خود بیاورند ولی شاهرخی چرا چنین چیزی را پذیرفته؟ نمی داند که با این کارش مهر تأییدی بر این انتقال ِبی تدبیرانه می زند؟ از کاپیتان ِسابق تیمی که قهرمان جام ِتخت جمشید شد اگر- به قول نکونام- بپرسند که عضو کدام تیم بوده چه جواب خواهد داد؟


یکی دیگر از سرگشتگان ِمقام در این روزها مصاحبه پشت مصاحبه انجام می دهد. مایلی کهن در کارنامه‌ی ضعیفش یکی دو نقطه‌ی متوسّط مانند ِسوّمی – با تیمی که باید قهرمان می شد- در آسیا و چهارمی فوتسال ِجهان- آن زمان که شکل استانداردش را پیدا نکرده بود- دارد و به آن عدم موفّقیّت در تبریز و تا مرز سقوط بردن ِسایپا و فولاد  و ناکام کردن ِرؤیایی‌ترین تیم امید تاریخ فوتبال ِایران را می‌توان افزود و سال ِ98 نیز جز با برکناری ِوی به جام جهانی نمی‌رفتیم.عصبیّت و ایجاد تنش‌های بی دلیل با بازیکنان و خشک مقدّس بازی و جنجالهای بی مورد از ویژگی‌های ِاوست. صحبت های چند روز اخیرش در باره‌ی فاجعه‌ی پاسور بازی بازیکنان و افاضات ِگذشته ی تلویزیونی ِوی خصوصاً در آخرین برنامه‌ی نود که حضور یافته بود و یکی از عوامل مهم ِافزایش سطح بازیها را تابلوهای تبلیغاتی دور زمین خوانده بود، سطح ِسواد و آگاهی وی را نشان می‌دهد. ایشان هر وقت که منصبی ندارد و بی کار می ماند شروع به جوسازی های احمقانه می کند و حالا هم به هوس مدیر عاملی پرسپولیس افتاده بود که با اعلام ِاینکه مدیر عامل از اعضای ِهیئت مدیره- احتمالاً کاشانی- خواهد بود، ناامیدش کردند. پارسال به همین امید عضو هیئت مدیره شد و پس از رأی گیری و انتخاب انصاری‌فر بلافاصله استعفا داد. مقام اینقدر جذابیّت دارد که به خاطر آن آدم تن به هر پستی و خواری بدهد؟

کاظم اولیایی هم از مدیران ِخوشنام ِاستقلال بود که در شرایط عادی باید می دانست که محو کردن یک تیم ِچهل و چهارساله یعنی چه، ولی او هم به سرنوشتِ شاهرخی دچار شده و در مصاحبه‌های ِخود ادّعا می‌کند که باید از حضرات تشکّر هم بشود. دشوارست که این را بگویم ولی در همین دوران ِنه چندان طولانی آگاهی ِاجتماعی، کمتر کسی را دیده ام که سفره‌ای مهیّا ببیند و بی درنگ مشغول لقمه زدن نشود. این جاست که عملِ ِپورحیدری در کنار ه گیری ِداوطلبانه از تیم ملّی – آنهم پس از قهرمانی در بازیهای آسیایی-به خاطر اختلاف ِنظر با مدیر فنّی وقت که تمایل زیادی برای جانشینی ِوی داشت خیلی پر معنا به نظر می رسد.

معاونان ِمادام‌العمر


       
دیدن دو نفر در یکی دو روز گذشته باعث شد که به یاد آنچه مدّتها پیش به آن اندیشیده بودم بیفتم و آنرا بنویسم. یکی دکتر توکّلی معاون اجرایی سازمان سنجش- که همه ی جوانان چهره ی او را به هنگام کنکور دیده‌اند- و دیگری آقای کاظمی رئیس سازمان لیگ فوتبال ایران است. رئیسان و وزیران زیادی عوض شده‌اند ولی ایندو به همراه بسیاری از افراد اجرایی ِکارآمد و باتجربه سرجایشان باقی مانده‌اند.


همین جا بگویم که به این مسأله از زوایای ِزیادی می توان پرداخت مانند ناتوانی سیستم مدیریّتی در جایگزین کردن جوانان و... ولی منظور من اینجا چیز دیگری است که عرض می کنم.


وزیری را فرض کنید که با بدوبیراه گویی ونقدی تند ضدّ وزیر پیشین سر کار آمده –یا دولتی نو یا رئیسی نو- ولی در مرحله‌ی عمل باز به همان افرادی رجوع می کند که برنامه های گذشته را اجرا می کردند. بهنود مدّتها پیش نوشت که آقایان ِاهل سیاست مدیون کارگران وکارمندان و مهندسان و طرّاحانی گمنام هستند که راهی به کرسی‌های سیاست ندارند ولی با سعی و تلاش خود در اقصا نقاط کشور، مملکت را سرپا نگه داشته‌اند. من اضافه می کنم که این خود دلیل خوبی بر ناکارآمدی کسانی است که به هنگام انتخابات از هر سیاه نمایی پرهیز نمی کنند و نشانه‌ای بر اینکه کار، مرد ِخودش را می خواهد و هر کسی حریف این میدان نیست.

برنامه ریزی لیگ فوتبال به نظر کار ساده‌ای می آید؛ قرعه کشی و نوشتن سی هفته مسابقه ولی هرکس که وارد گود می شود می بیند که همین کار ساده، چقدر سخت است و باز ناگزیر از روآوردن به امثال کاظمی می شود که لااقل وضع از اینی که هست بدتر نشود. امثال این دو موسپید کرده کم نیستند در وزارت خانه‌ها و سازمان‌ها که تازه مانند ایندو نام و نشانی هم ندارند و بار اصلی اداره‌ی کشور به دوش آنهاست. سختی کار را اینها تحمّل می کنند تا عدّه‌ای سیاست باز حاصل کارشان را به نام خود ثبت کنند.

شعارهایی ضدّ خود


              
دو هفته پیش در چنین روزی نوشتم که:« کارگزاران گمنام قدرت از همان ابتدا از زندگی ِخصوصی ِمهاجرانی مطّلع بودند ولی آنرا برای روز مبادا نگه داشتند و روز مبادا هم آماده شدن او برای اعلام نامزدیش بود که با افشای ِآن عملاً از عرصه‌ی سیاست حذف شد. از امروز هم تا دو سال دیگر از هر اقدامی که از دستشان بیاید برای حذف خاتمی کوتاهی نخواهند کرد. نباید اینگونه اندیشید که چون او هشت سال در رأس دولت بوده پس خودی به شمار می آید؛ میرحسین موسوی هم هشت سال دشوار جنگ را اداره کرد، با تأییدی کم نظیر از طرف آقای خمینی ولی سال هفتاد و پنج که زمزمه‌ی بازگشت او به گوش رسید امثال یزدی به قم و نزد مراجع رفتند که خطر بازگشت ِموسوی ایران را تهدید می کند. امروز هم مشابه آن یا بدتر از آن اتّفاق خواهد افتاد، در دو سال آینده، روزهای دشواری را پیش ِروخواهیم داشت. قصد اصلی این نوشته این است که بگوید کار از همین حالا شروع شده و کوچکترین غفلتی نابخشودنی است.»


اصلاً فکر نمی کردم که به این زودی پیش بینی من به وقوع بپیوندد. همه دیدند که فیلمی از دست دادن خاتمی با چند زن و دختر پخش شد. این به هیچ عنوان اقدامی تصادفی یا از سوی کسانی که تعصّب مذهبی دارند نبود. آنان فکر و اندیشه و محاسبه‌گری ندارند و اگر این فیلم هر زمان به دستشان می‌رسید آنرا پخش می‌کردند؛ هرچه باشد از مونتاژ جام شراب مقابل خاتمی که بهتر بود و بعد فریاد وااسلاما... . ولی این کار ِکسانی است که همان زمان به فیلم دست یافتند ولی آنرا برای روز مبادا نگه داشتند. سؤال این است که چرا الآن؟ و اینکه اگر این مرحله‌ی اوّل است، آیا آس ِدیگری هم – احتمالاً کاراتر از این- در دست دارند که رو کنند یا نه؟ واکنش طرفداران ِاو چگونه بوده است؟ و اصولاً چه کار باید کرد؟


به گمانم در محاسبه‌ی آنان این بهتر بود که گربه‌ی بازگشت خاتمی دم حجله‌ی اکنون کشته شود تا اینکه قطار ِانتخابات راه بیفتد و نتوان آنرا متوقّف کرد. نمی توان به صراحت از مؤثّر بودن اقدام آنان نوشت و باید منتظر آینده شد خصوصاً که واکنش ِطرفداران وی و دیگران هم ضدّونقیض بوده و خودش هم طبق معمول ساکت مانده است. نمی توان به صراحت پیش بینی کرد که این فیلم می تواند بهانه‌ی ردّصلاحیّت او شود یا نه. یکی از دلایل ردّ صلاحیّت برادر خاتمی- طبق اخباری که از درون شورای نگهبان می آمد- پوشش بسیار آزاد همسرش در سفری که به خارج از کشور داشته است و عکس هایی پنهانی که از وی گرفته بودند، بود. حالا چنین فیلمی برای امثال جنّتی قانع کننده نیست؟ چیزی که واضح است بازی شروع شده و انکار خاتمی از قصدش برای شرکت در انتخابات هم آنرا متوقّف نمی‌کند.


پاسخ پرسش دوّم را آینده معلوم می کند ولی اصلاً بعید نیست که افشاگریهای جدیدی در راه باشد.


درباره‌ی پرسش سوّم باید گفت که خوشبختانه واکنش ِطرفدارانش بهتر از حدّ انتظار بوده است. رئیس دفتر سابقش در مقاله‌ای زیرکانه آنرا جعلی دانست. درستی ِفیلم را نمی توان انکار کرد و همانطور که گفتم روکنندگانش، باهوش‌تر از آن بودند که فیلمی ساختگی ارائه کنند، چون با تقلّبی بودن ِآن نه تنها وجهه‌ی خاتمی حفظ می شود بلکه بر محبوبیّنش افزوده می شود؛ درست همان واکنشی که مردم در واکنش به کارناوال عاشورا و بقیّه‌ی صحنه‌سازی‌ها از خود نشان دادند. مسؤول دفتر فعلی ِاو در متنی مُبهم که بوی محافظه‌کاری ِخاص ّ یاران ِهاشمی را می داد، نه پذیرفت و نه رد کرد؛ بلکه تلاش کرد آنرا با عناوین اوّلی و ثانوی توجیه کند و این صحنه‌ها را به ازدحام[!] جمعیّت مربوط کند و البته از نکوهش کسانی که فیلم را منتشر کردند غافل نشد. علیرغم دیدگاه بسیاری من گفته‌ی خرّازی را پسندیدم؛ درست به همان دلیل که ورود روحانی را توصیه کرده بودم یا به عبارت دیگر چون این جا ایران است. اگر به صراحت این عمل تأیید می شد، یک نوع هل من مبارز گفتن بود که سرانجامش چیزی جز حذف خاتمی نبود. بهترین کار سکوت و جوابی آرام و چند سطری بود، کاری که مسؤول دفترش انجام داد. این نوع جواب گفتن شاید طلیعه‌ی بازگشت خاتمی باشد و گرنه گفتن اینکه کردم و خوب کردم که پیامدش هورا کشیدن ِجوانان باشد، کاری نداشت ولی عکس‌العملی جز برانگیختن جبهه‌ی مقابل و نهایتاً کناررفتن خاتمی نمی داشت.


بدترین واکنش مربوط به برخی از کسانی بود که در عرصه‌ی اینترنت فعّال هستند. همانطور که انتظار می‌رفت از گذشته درس نگرفته‌ایم و همان اندیشه که منجر به تبلیغ تحریم شد و دیدگاهی متّکی بر تصوّری خیالی و ایده‌آل از دموکراسی است، هنوز طرفدار دارد. این نوع تنزّه‌ طلبی جز اینکه مجال را برای حاکمان ِفعلی بازبگذارد فایده‌ای ندارد. مقایسه‌ی خاتمی با کلینتون و دروغ‌گویی ِاو کاری نادرست است. اوّلا ً که خود خاتمی ساکت بوده و رئیس دفترش هم تلویحاً آنرا پذیرفته است، پس کدام دروغ؟ این جا مهد دموکراسی نیست که توقّع داشته باشیم همه چیز طبق ِآن باشد از طرف ِدیگر مرحله‌ی نظر با مرحله‌ی عمل همیشه تفاوت دارد. نه اینکه بگویم هدف وسیله را توجیه می‌کند ولی گاهی می‌توان با چراغ خاموش حرکت کرد، گاهی سکوت کرد و گاهی توجیه کرد نه اینکه لزوماً دروغ گفت. به فرض که دروغی هم گفته شود اگر امر دایر باشد بین روراست نبودن ِخاتمی در این مسأله و باقی بودنش به عنوان تنها گزینه در مقابل احمدی‌نژاد در مقابل ِفاش گویی ِاو و حذف شدنش، کدام را انتخاب می‌کنیم؟ هر شعاری ضدّ خاتمی، شعاری به نفع احمدی‌نژاد است یا بهتر بگویم ضدّ خود ماست. آنان که این فیلم را منتشر کردند اگر با برانگیختن قشر مذهبی به دنبال هدف خود باشند، جوانان ِتغییرخواه با نفی ِ خاتمی هدیه‌ی بهتری- که آنان انتظار نداشتند- به آنها خواهند داد.


به گمانم آنان که دستی بر آتش دارند باید به هر نحو نوشتن درباره‌ی این توهّم صددرصد خواهی را آغاز کنند که عرصه ی سیاست، عرصه‌ی محاسبه‌ی سود و زیان است نه مسأله‌ای انتزاعی که تنها یک جواب داشته باشد. اگر نمی‌توانیم به حدّاکثر ِآنچه می‌خواهیم دست بیابیم نباید به گزینه‌هایی که درصدی از خواسته‌ی ما را تأمین می‌کنند پشت کنیم چون اگر راهی به رهایی باشد از همین اندک‌اندک‌ها به دست می‌آید؛ هیچ کجا دموکراسی را کادو نکردند تا به یکباره به مردم هدیه کنند بلکه آرام‌آرام با سعی و شکیبایی و تحمّل به آن رسیدند.

آهنگ‌های فراموش نشدنی


         
«آهنگ‌های فراموش شده» نام اوّلین دفتر شعر احمدشاملوست که قرار است به زودی منتشر شود. خودش - به دلیل ضعف ِاشعار-آنرا جزو کارهایش نمی دانست و در مجموعه آثار خود نیاورد و توصیه کرده بود که چاپ نشود. آیدا هم بنا به وصیّت او چنین نمی خواست ولی فرزندانش- به خصوص سیروس- با او هم عقیده نیستند و گویا چاپ ِآن کار اوست.


پیشتر در یادداشتی درباره‌ی انتشار ِیادداشتهای مطهّری پیرامون شریعتی و اعتراض ِسروش به چاپ ِآنها نوشتم و گفتم که این گونه افراد به خودشان تعلّق ندارند و بقیّه حق دارند که حتّی از زوایای تاریک زندگی ِآنان باخبر شوند چه رسد به نظرات علمی ِآنها.اینجا هم با انتشار این دفتر موافقم با یک تفاوت که مانند ِسابق مجموعه آثار باید بدون ِاین دفتر منتشر شود و این دفتر به صورت جداگانه به عنوان بخشی از تاریخ ادبیّات این سرزمین به چاپ رسد. البّته این سختگیری در صورتی جاداشت که تمام اشعار این دفتر ضعیف می بود ولی میان آنها اشعاری که رنگی از بامداد ِآینده داشته باشد نیز مشاهده می شود.


ع. پاشایی(=عسکری یا سیاوش پاشایی) از دوستان و نزدیکان و تحلیلگران ِقهّار شعر شاملوست که در نوشته‌های ِخود برخی از اشعار ِاین کتاب مانند ِ«اعدام» را بررسی کرده و همانجا از چاپ ِاین دفتر دفاع کرده است. او اکنون از لحاظ حقوقی کنار ِآیداست نه فرزندان ِشاملو؛ نمی دانم میان رأی خود به انتشار و خواست آیدا به عدم ِانتشار در مرحله‌ی عمل چه تصمیمی گرفته است.


اوّلین دفتر شعر سپهری ( بر روی چمن یا آرامگاه ِعشق، با مقدّمه‌ی مشفق کاشانی)هم چنین وضعیّتی دارد و به خواست ِاو جزو هشت کتاب نیست که خانم پروانه سپهری هم تا کنون به خواست ِاو عمل کرده‌است ولی با توجّه به اینکه حقّ انحصاری چاپ آثار مؤلفان- درست یا غلط- در ایران سی سال پس از درگذشتشان است و این مدّت دو سال دیگر به اتمام می رسد، امیدوارم پس از آن، این کتاب به عنوان مبدأ حرکت یکی از پنج شاعر نابغه‌ی معاصر منتشر شود و بدانیم که این کار چیزی از سپهری کم نخواهد کرد؛ برعکس به همه نشان خواهد داد که شاعری با الهام یا مفاهیم مبهمی از این دست به دست نمی آید و سعی و تلاش، چگونه از جوانی رُمانتیک شاعری برجسته می سازد که جوانان ِامروز به چنین پندی بسیار محتاجند.


حیف است به اینجا که رسیدم، سخنی از « سنگی بر گوری» به میان نیاورم. این کتاب هم میان خواست به انتشار ِِشمس ِآل احمد و نخواستن ِسیمین دانشور معلّق بود که بالأخره شمس غالب شد. درباره‌ی این کتاب و نقشی که در ادبیّات معاصر دارد بسیار می توان گفت که آنرا به نوشته‌ی جداگانه‌ای موکول می‌کنم.

روحانیانی که دوست ‌دارند دکتر باشند



حوزه‌ی سنّتی در نظام آموزش قدیم ما تنها جایی برای آموزش دروس دینی نبود بلکه طب ّو ریاضی و هیئت و حکمت و هرآنچه نام علم داشت و آموختنی بود، تدریس می شد. ورود نظام دانشگاهی به ایران در دوران نو علاوه بر اینکه اقتضای زمان بود، تلاش ِحاکمان وقت برای درانداختن طرحی برای کم رنگ کردن نقش ِحوزه‌های قدیم نیز بود که تا حدودی موفّق شدند و اکنون حوزه فقط جایی برای آموزش دروس دینی است. این داستان حکایت دیگری است که باید به وقت خودش نوشته شود که آنچه اتّفاق افتاد درست بود و یا نه و اگر چطور می شد بهتر می بود.


ابتدا روحانیان از ورود به دانشگاه ابا داشتند و آنرا منافی با شأن خود می دانستند ولی بعدها عدّه‌ای با تغییر دیدگاه و برخی به دلیل نیاز مالی و بعضی باانگیزه‌ی تبلیغ دین در دانشگاه و اینکه به قول خودشان نگذارند این سنگر هم از دست برود، وارد دانشگاه شدند و به آموزش و تدریس پرداختند.


بعد از انقلاب ورود روحانیان به دانشگاه امری عادی شد، آنچنان که دانشگاهیان هم برای آموختن برخی علوم آزادانه به حوزه رفتند. تحصیل همزمان در حوزه و دانشگاه فشاری مضاعف به افراد وارد می کرد ولی چاره‌ای نبود و اگر کسی بخواهد در دو رشته در دانشگاه هم تحصیل کند با همین مشکل روبه روست.


از طرف دیگر روحانیان برای ورود در کارهای دولتی به مدرک احتیاج داشتند درحالیکه بسیاری از اواخر دوره‌ی ابتدایی ویا دوره‌ی راهنمایی وارد حوزه شده بودند و به فرض ِداشتن دیپلم سطح حقوق آنان هم اندازه‌ی دیپلمه‌ای ساده بود ولی آنان درس‌های بسیاری در حوزه خوانده بودند. پس دروس حوزه سطح‌بندی شد و مدارکی معادل به آنان داده شد که بتوانند ازمزایای ِآن بهره مند شوند.


چیزی که انگیزه‌ی نوشتن این مطلب شد دادن اجازه به طلبه‌ها برای ورود به دانشگاه با مدارک حوزوی خودشان است یعنی با ارزیابی ِسطح تحصیلی به اضافه‌ی دفاع از یک پایان نامه- در همان حوزه- مدرک لیسانس یا فوق لیسانس داده می شود و شخص می تواند در کنکور مقطع بعدی شرکت کند. من به دلایلی این مطلب را هم از بین برنده‌ی نظام دانشگاهی و هم بی ارزش کردن معنای علم در حوزه می دانم.


چرا طلبه‌ها اصرار دارند دکتر صدایشان کنند؟ این پرسشی از سر طعنه نیست، بلکه عین واقعیّت است چون چنین راه میانبری برای مدرک گرفتن تنها برای خود مدرک است نه معلومات ِآن. اگر برای معلومات بود باید شخص از ابتدای دوره‌ی لیسانس وارد دانشگاه می شد و ترم به ترم بالا می آمد حال آنکه امروز با اتمام کفایتین و مقداری درس خارج و دفاع از یک پایان نامه - نه چندان به سخت گیری نظام دانشگاهی- با راهنمایی ِاستادان ِحوزه در هر رشته‌ای طلبه ی مزبور می تواند در امتحان دکتری شرکت کند و احتمال قبولیش را هم که دیروز توضیح دادم. این مسأله حرمت علم را در حوزه از بین می‌برد چون با این کارش نشان می دهد که درسی که آنجا خوانده بی توسّل به فلان لقب ارزشی ندارد و از طرفی نظام دانشگاهی هم با این تبصره‌ها و استثناها زیر سؤال می رود. وقتی می توان به این راحتی مدرک گرفت چرا آدم خودش را سالها به زحمت بیندازد. در رشته‌های علوم انسانی باید سالها را صرف ِخواندن ِدو مقطع ِتحصیلی کنی که الزاماً پیاپی هم نیست به علاوه‌ی رفتن به سربازی؛ به جای ِآن از پنجم ابتدایی به حوزه می روی و  - با فرض داشتن استعدادی متوسّط- در عرض ِکمتر از ده سال به سطح ِفوق‌لیسانس می رسی اگر پیش از آن با امتحانات متفرّقه دیپلم بگیری می توانی با دفاعی ساده از یک پایان‌نامه در سنّ بیست سالگی سر کلاس دکتری بنشینی و از سربازی هم معاف باشی.این برای کسانی که از قانون مزبور بی اطّلاع باشند جای تعجّب دارد ولی خود من کسی را می شناسم که بدون پاس کردن حتّی یک واحد الآن سر کلاس دکترای فلسفه نشسته است، فقط برای گرفتن مدرک.


تنها راه حل این مسأله وجود دانشگاههایی است که دروس حوزه و برخی رشته‌های علوم انسانی را داشته باشند تا کسانی که بخواهند هر دو را داشته باشند با شرکت در کنکور به آن وارد شوند و مدرک کارشناسی و ارشد خود را طبق ِاین روال دریافت کنند و یا اگر اصرار به آموزش سنّتی حوزه دارند با دو برابر زحمت ِبیشتر جداگانه در دانشگاه هم شرکت کنند ولی اینکه تنها با تحصیل حوزوی به دانشگاه وارد شوند آنچنان که نوشتم نوعی میانبر زدن است که هر دو نظام را زیر سؤال می برد.

دكترهاي جعلي



چرا دیروز نوشتم این مطلب مهمتر است؟ چون آنچه دیروز گفتم اوّلاً مطلبی کلّی بود که شامل همه‌‌‌ی رشته‌ها می شد ولی امروز نظرم به رشته‌های علوم انسانی و خصوصاً فلسفه با تمام شعبه‌هایش است و ثانیاً آنچه درباره‌ی سهمیّه‌ها گفته شد بیشتر راجع به گذشته بود ولی این موضوع هنوز موضوع جاری کشور ماست که هرساله و در هر امتحانی تکرار می‌شود. به اینها اهمّیّت رشته‌هایی که وظیفه‌ی جهت‌دهی فکری به جامعه را دارند بیفزایید.


برخی محدودیّت‌های ورود به دوره‌ی ارشد و خصوصاً دکتری به خود دانشگاهها بر می گردد که آشکارا یا درخفا تمایل به جذب دانشجویان خود دارند تا جای ِدیگر. در تماسی که با بخش آموزش دانشگاهی داشتم وقتی درباره‌ی منابع از وی پرسیدم رک و راست گفت که ما امتحان را برای دانشجویان ِخود برگزار می‌کنیم شما چرا اینجا می آیید؟ گفتم که پس چرا در روزنامه‌ی رسمی آگهی داده‌اید گفت: چون آموزش عالی ما را موظْف به این امر کرده‌است. این تمایل ربطی به نوع دیدگاه افراد ندارد و بیشتر به ساختار معیوب و مبتنی بر رفیق بازی و شاگرد پروری فرهنگ ما برمی گردد که تا دانشگاه هم ادامه یافته است.


ولی آنچه در چند سال اخیر- بدون توجّه به دوسالی که دولت جدید روی کار آمده و قصّه‌اش از اساس تفاوت می کند- بروز ِتمایل حاکمان به تربیت افرادی است که نقش ایدئولوگ را برای توجیه وضع موجود ایفا کنند و جلوگیری از تربیت و ظهور افرادی است که ساز ِمخالف بزنند و با اندیشه و نوشته‌های خود، مشروعیّت نظام سیاسی و- از آن مهمتر- ساختار فکری جامعه را به چالش بکشند.


 روشنفکری مذهبی از سال 68 به بعد احیا شد و با درخشش ِآن در صحنه‌ی بحث‌های نظری زمینه‌ی تجدیدنظرطلبی در سیاست هموار شد. تحت تأثیر و در جهت مقابله با آن انتشارات، مجلّات و کتابهای فراوانی در زمینه‌ی علوم انسانی، علوم دینی و بحثهای فلسفی و کلامی تأسیس شد که امر میمون و مبارکی بود. از آنجا که رشته‌های مورد نظر تازه تأسیس بودند یا هنوز تأسیس نشده بودند، اعزام به خارج‌های فراوانی را هم از میان دانشجویان ِ« برگزیده» شاهد بودیم که آن هم گوارای وجودشان؛ امّا غربال ِدانشجویانی که در داخل کشور متقاضی ادامه‌ی تحصیل بودند، سال به سال سختگیرانه‌تر شد. این را به طور عملی زمانی دریافتم که در کنکوری یکی از دوستان رقابت کننده با من که در برخی دروس- مانند زبان تخصّصی- تفاوت سطحش با من از بیست بی اغراق پانزده بود و صبح روز امتحان از من منابع برخی دروس را می پرسید،  بعدها در فهرست قبول شدگان اوّلیّه نامش به عنوان نفر اوّل اعلام شد.


در کارشناسی ارشد، احتمال دخالت وزارت علوم- اگر امیدی به چنین دخالتی باشد- در حدّ سؤالات تستی است که هفتاد درصد امتحان کتبی می باشد و پس از آن دانشکده‌ها هم در سی درصد تشریحی ِباقیمانده و هم از همه مهمتر در مرحله‌ی مصاحبه‌ی –به اصطلاح – علمی دستشان باز است و هر کار که بخواهند می کنند. اوضاع در امتحان دکتری که همه‌ی سؤالات تشریحی است از این هم خرابتر است. جدا از بورسیه‌ها و کسانی که به انحای مختلف به دوره‌ی دکتری راه می یابند- و اعزام به خارج‌ها را هم پیشتر گفتم- گاه برای مرحله‌ی مصاحبه تا بیست نفر دعوت می شوند تا کسانی در انتهای لیست که تفاوت فاحش علمی با نفرات اوّل و دوّم دارند هم به راحتی بتوانند انتخاب شوند.


کسانی که تاریخچه‌ی اعتراض یا فعّالیّت سیاسی یا گرایشهای فکری نامطلوبی دارند که وضعشان روشن است و بقیّه نیز با سختگیری کنترل می شوند. آنچه نوشتم بسیار خوش بینانه بود و مبتنی بر این بود که صلاحیّت ِهمه‌ی افراد در این انتخاب بررسی می شود ولی از آنجا که به اندازه‌ی دونفری که نیاز دارتد ممکن است افراد موثّقی باشند دیگر نوبت به بررسی دیگران نمی رسد.


از آنجا که در جامعه‌ی مدرک زده‌ی ما بدون مدرک دکتری امکان تدریس و یا عضویّت در هیئت علمی روز به روز دشوارتر می شود با پشت خط گذاشتن این افراد به طریق اولی از ظهور متفکّرانی که بالقوّه دگراندیش باشند جلوگیری به عمل می آید. خوب یا بد الزامهای مادّی بخشی از زندگی است و پروراندن ِفکر به شغلی مطمئن نیاز دارد که با محروم شدن از آن و رو آوردن به هر کاری - از تدریس بی وقفه در مقاطع تحصیلی پایین گرفته تا تغییررشته یا شغل- مجالی برای آن نمی ماند. دیروز یکی از دانشجویان دکتری یکی از دانشگاهها دردل می کرد که مدیر گروه فلسفه‌ی دانشگاه، جواب ِسلام ِرفقا را نمی دهد. گفتم چطور؟ گفت از دید او آنها یک مشت بی‌سواد بیشتر نیستند. حالا فکر کنید این فارغ‌التحصیلان فردا قرار است شاگرد تربیت کنند و در برنامه‌های نقد اندیشه‌ها  و افراد در مطبوعات و صداوسیما شرکت کنند، پیامدهایش را حدس بزنید. همین الآن هم آرام آرام سروکلّه‌ی دکترهای رنگ و وارنگ در رسانه‌ها پیدا شده که با شنیدن حرفهایشان آدم از اینکه همرشته با آنهاست از خودش خجالت می کشد. فردا درباره‌ی ورود ِصنفی خاص به دانشگاه خواهم نوشت.
Real Time Web Analytics