همسایه‌ی دیواربه‌دیوار


ای قـوم به حـج رفتـه کجائیـد کجائیـد
معشــوق همینجـاسـت  بیائیـد  بیائیـد
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه‌هوایید؟
گر صورت ِبی صورت ِمعشـوق ببینید
هم خواجه‌وهم خانه‌وهم کعبه شمایید
ده ‌بـار  از آن راه  بدان خـانه برفتیـد
یکبـار از این خـانه بر این بام برآییـد
آن خانـه لطیف‌است نشانهاش بگفتید
از خواجه‌ی آن خانه  نشـانی بنمـایید
یک دسته‌ی گل کواگر آن باغ بدیدیت؟
یک گوهر جان کواگر از بحر خدایید؟
با اینهمه آن رنج شما  گنج شمـا باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
چند بیت اول غزل مولوی با صدای دولتمند خالف.

میوه‌ی پلاسیده



ایجاز خوب است ودر نوشته‌ی انتقادی ِمنفی، خوبتر. میوه‌ی ممنوعه نام سریال شبکه‌ی دو به مناسبت ماه رمضان است. اگر می‌گویم منفی به‌خاطر انتظاری است که از فتحی دارم که وامدار شریعتی و دارای دغدغه است. سریال قرار بوده ترکیبی از داستان شیخ صنعان و یکی از داستانهای شکسپیر باشد که حاصل، مایه‌ی درهم‌جوشی شده که نه این است و نه آن.
فتحی و علیرضا نادری گفت‌وگونویس سریال به سراغ داستانی رفته‌اند که آنرا پیشتر در فیلم دنیا دیده‌بودیم- و این یکی ازمضارّ سینمای نازل است: دستمالی و تکراری کردن موضوعهای بکر- و حالا اینان چیزی اضافه بر آن نکرده‌اند. آنجا هدیه تهرانی واقعاً یک دختر ترسای تمام عیار بود که اگر شیخش را طویله‌نشین نکرد لااقل ریشش را تراشید و آبرویش را به باد داد. هانیه توسلی بازیگر متوسّطی است که تا اینجای داستان زیادی مثبت بوده و چیزی از دخترهای حسابگر این دوره و زمانه که برای پول حتی با یک حاجی بازاری قدیمی هم وصلت می‌کنند از خود نشان نداده است.
گفتم حاجی بازاری، یاد نصیریان افتادم. آقایان گریم خوبی برایش در نظر نگرفته‌اند. پرسونای نصیریان، بازیگری دوست داشتنی و قدر است که با این تزلزل اراده نمی‌خواند. بهتر بود گریم دیگری می‌داشت؛‌ مثلاً ته ریش با کلاه پوستی، کاری که در « دیوانه از قفس پرید» با او کردند. همینطور امیر جعفری که یک تنه سریال را طنز کرده است. از همان یکی دو جمله‌ی اوّل نشان داد که آدم شارلاتانی است، با گفتارهایی کاملاً شعاری: « ما برای این مملکت خون دادیم و اسلحه به دست گرفتیم حالا باید سهم خودمون رو ورداریم»! آدم اگر حرفی دارد بدون فریاد زدن هم می‌تواند بیان کند.
یکی از مهمترین اشکالات این است که نویسندگان، آنچه می‌خواستند در دهان بازیگران خصوصاً سیّدرضای پیش‌نماز گذاشته‌اند. او صحبت از گناه می‌کند کدام گناه؟ مردی پا به سن گذاشته عاشق دختری جوان شده، عشق که گناه نیست و ازدواج دوّم هم همینطور. او به عنوان یک روحانی باید حداکثر توصیه‌ای اخلاقی در مورد نشکستن دل همسرش بکند و گرنه هم‌لباسان او ید طولایی در دوزنه بودن- یا بیشتر- دارند. کسی مثل آقای صانعی هم که این اواخر گرفتن زن دیگر را بدون اجازه‌ی زن اوّل حرام اعلام کرده در حوزه منزوی است و طرفداران کمی دارد. حاج یونس چرا عذاب وجدان گرفته، حاجی‌های حجره‌ای مثل آب خوردن زن می‌گیرند. پیش از جواب ردّ دختر یا شرط و شروط گذاشتن او، ناراحتی و گرفتگی چرا؟
پس این میوه خیلی هم ممنوع نیست. ممنوع یعنی عشق به دختری بهایی یا یکی از محارم. بعد هم اهل ادب بیست سال جنگیدند تا کسی نگوید دهه‌ی مبارکه‌ی فجر. صفت مؤنّث را برای کلمه‌ی فارسی نمی‌آورند میوه‌ هم فارسی است و نباید صفت مؤنّث عربی برای آن آورد؛ فارسی اصلاً مؤنّث ندارد نه اسم و نه فعل. این حسّاسیّت به زبان هم قصه‌ای طولانی‌ دارد که پیشتر درباره‌ی آن نوشته‌ام و پس از این نیز شاید.

مردانی برای تمام فصول


۱. پس از مدّت کوتاهی از روی کار آمدن دولت خاتمی، درّی نجف آبادی در یک سخنرانی گفت که بعد از اینکه پیشنهاد وزارت به او شد، جواب داده که من همه‌کاره‌ام و مثل آچار فرانسه به درد همه چیز می‌خورم. خلاصه قصد ما خدمت است؛ اگر می‌خواهید وزیر اطّلاعات شوم می‌شوم، اگر بخواهید وزیر اقتصاد شوم می‌شوم- چون نظرات اقتصادی بر اساس فقه اسلامی دارم- حتی اگر خواستید وزیر امورخارجه شوم حرفی نیست، هرجا جای خالی بود ما را خبر کنید. درست یک هفته پس از آن، افتضاح قتلهای زنجیره‌ای راه افتاد!
۲. محمّد علی‌آبادی در اقدامی عجیب نامزد ریاست فدراسیون فوتبال شده و دیگران را حذف کرده‌است. خیر است ان‌شاءالله. پس از چند پسته بودن چند نفر در دولت نهم، این جورش واقعاً نوبر بود. درباره‌ی بند دوّم نوشته‌ی امروز واقعاُ بیشتر از این نمی‌توان نوشت؛‌ خود خبر کافیست، تفسیر نمی‌خواهد ولی توجّه داشته باشید که سکّان فوتبال مدّتهاست که در دست علی‌آبادی است. او ابتدا با برکناری دادکان، بحرانی را به فوتبال ایران تحمیل کرد که هنوز ادامه دارد. شکست تیمهای ملّی نوجوانان و جوانان و امید در دوحه و امید در مقدّماتی المپیک و ملّی در مالزی همه باید به نام کیومرث هاشمی و علی‌آبادی نوشته شود. علی‌آبادی بود که قلعه‌نوعی را انتخاب کرد، حالا با کدام رو می‌خواهد رئیس شود؟ کجای دنیا رئیس سازمان ورزش یک کشور رئیس فدراسیون فوتبال هم هست؟ درست مثل اینکه رئیس جمهوری مثلاً وزیر کشور هم باشد. بله البتّه چنین چیزی را در نظامهای دیکتاتوری دیده‌ایم.
۳. مصطفی آجورلو ردّصلاحیت شد. پس از اختراع ردّصلاحیت‌های من درآوردی توسّط شورای نگهبان، این اصطلاح تا دورترین روستاها و حتّی انجمن‌های اسلامی مدارس و هر کجا که قرارباشد یک خیمه‌شب‌بازی به نام انتخابات صورت بگیرد، پیش رفته‌است. آجورلو مدیر لایق و کاردان باشگاه پاس بود که این« تیم» را به « باشگاه» تبدیل کرد و با آن قهرمان ایران شد. با انتخاب مجید جلالی به سرمربّی‌گری ریسک کرد و نتیجه‌اش را هم گرفت و به همراه آن فوتبال علمی را از اتّهام« به درد پای تابلو خوردن» و « کارا نبودن» رهاند و نشان داد که شعار ِ« تجربه بالاتر از علم است» حرف درستی نیست و بهانه‌ای برای کم‌دانی و کم‌سوادی است( همینجا در پرانتز بگویم که تنها مربّی ایرانی را که برای سرمربّی گری تیم ملّی دارای صلاحیّت می‌دانم همین جلالی است) آجورلو باشگاه را به زمین اختصاصی مجهّز کرد و خبرگزاری مستقلّ ورزشی راه انداخت، روزنامه‌ای آبرومند منتشر کرد و پای مربّیان بزرگ خارجی مانند دنیزلی را به باشگاههای ایران باز کرد، به همراه بسیاری فعالیّت‌های جنبی دیگر که البتّه با آمدن مسؤولان جدید همه نابود شد تا شاهد حضور تیمی بی‌ریشه به نام پاس همدان در لیگ باشیم. نمی‌دانم یک مدیر دیگر چه باید بکند تا واجد صلاحیّت باشد. متأسّفانه این اقدام دارودسته‌ی علی‌آبادی- با فشاری که به مجمع آوردند- نامی غیر از خیره‌سری و وقاحت می‌طلبد که من آنرا نمی‌یابم.
۴. علی‌آبادی اشتباه بزرگی کرد نه تنها در مورد ورزش کشور بلکه آینده‌ی خودش ، چرا؟ عرض می‌کنم. فوتبال و مسؤولیّت داشتن در آن جز بازی با آبروی خود نیست. به مسؤولان گذشته نگاه کنید. صفائی فراهانی که تیم ملّی بزرگسالان و جوانان و نوجوانان را به جام جهانی برد و با نفوذ خاتمی به هاشمی‌طبا تحمیل شد، در زمان خاتمی با استعفایی شبیهِ برکناری کنار رفت. دادکان که تیم را پس از هشت سال باز به جام جهانی برد، به آن وضع تحقیرآمیز برکنار شد. از میان مربّیان هم اسطوره‌ی فوتبال ایران- پروین- بلایی به سرش آمد که تا چند سال فوتبال را کنار گذاشت، مایلی کهن آنطور کنارگذاشته شد و طالبی- با بردی که مقابل آمریکا داشت- هم که می‌دانید. بهترین کس پورحیدری بود که قهرمان بازیهای آسیایی بود و شکست هم نداشت، عاقبتش چه شد؟ علی‌آبادی با این کار خود را به خطر انداخت چون هر ناکامی احتمالی به پای او نوشته خواهد شد. اگر کس دیگری رئیس می‌شد و پیروزی به دست می‌آورد او می‌توانست مانند والیبال و بسکتبال پیام دهد و خود را در صف اوّل جا بزند و آنرا به نام خود تمام کند و اگر ناکامی بود آنرا به مسؤول مربوط ارجاع دهد و با انتقاد از او برای خود به دنبال محبوبیّت هم باشد. اما حالا دیگر این کار امکان ندارد. فوتبال بی‌رحم است و با علی‌آبادی مهربانتر از دیگران نخواهد بود. بعید می‌دانم سرانجامی بهتر از عاقبت درّی‌نجف‌آبادی- که او هم خود را همه‌کاره می‌پنداشت- نصیب علی‌آبادی شود. او اشتباه کرد و چوب این اشتباه را خواهد خورد.
۱. پس از مدّت کوتاهی از روی کار آمدن دولت خاتمی، درّی نجف آبادی در یک سخنرانی گفت که بعد از اینکه پیشنهاد وزارت به او شد، جواب داده که من همه‌کاره‌ام و مثل آچار فرانسه به درد همه چیز می‌خورم. خلاصه قصد ما خدمت است؛ اگر می‌خواهید وزیر اطّلاعات شوم می‌شوم، اگر بخواهید وزیر اقتصاد شوم می‌شوم- چون نظرات اقتصادی بر اساس فقه اسلامی دارم- حتی اگر خواستید وزیر امورخارجه شوم حرفی نیست، هرجا جای خالی بود ما را خبر کنید. درست یک هفته پس از آن، افتضاح قتلهای زنجیره‌ای راه افتاد! ۲. محمّد علی‌آبادی در اقدامی عجیب نامزد ریاست فدراسیون فوتبال شده و دیگران را حذف کرده‌است. خیر است ان‌شاءالله. پس از چند پسته بودن چند نفر در دولت نهم، این جورش واقعاً نوبر بود. درباره‌ی بند دوّم نوشته‌ی امروز واقعاُ بیشتر از این نمی‌توان نوشت؛‌ خود خبر کافیست، تفسیر نمی‌خواهد ولی توجّه داشته باشید که سکّان فوتبال مدّتهاست که در دست علی‌آبادی است. او ابتدا با برکناری دادکان، بحرانی را به فوتبال ایران تحمیل کرد که هنوز ادامه دارد. شکست تیمهای ملّی نوجوانان و جوانان و امید در دوحه و امید در مقدّماتی المپیک و ملّی در مالزی همه باید به نام کیومرث هاشمی و علی‌آبادی نوشته شود. علی‌آبادی بود که قلعه‌نوعی را انتخاب کرد، حالا با کدام رو می‌خواهد رئیس شود؟ کجای دنیا رئیس سازمان ورزش یک کشور رئیس فدراسیون فوتبال هم هست؟ درست مثل اینکه رئیس جمهوری مثلاً وزیر کشور هم باشد. بله البتّه چنین چیزی را در نظامهای دیکتاتوری دیده‌ایم. ۳. مصطفی آجورلو ردّصلاحیت شد. پس از اختراع ردّصلاحیت‌های من درآوردی توسّط شورای نگهبان، این اصطلاح تا دورترین روستاها و حتّی انجمن‌های اسلامی مدارس و هر کجا که قرارباشد یک خیمه‌شب‌بازی به نام انتخابات صورت بگیرد، پیش رفته‌است. آجورلو مدیر لایق و کاردان باشگاه پاس بود که این« تیم» را به « باشگاه» تبدیل کرد و با آن قهرمان ایران شد. با انتخاب مجید جلالی به سرمربّی‌گری ریسک کرد و نتیجه‌اش را هم گرفت و به همراه آن فوتبال علمی را از اتّهام« به درد پای تابلو خوردن» و « کارا نبودن» رهاند و نشان داد که شعار ِ« تجربه بالاتر از علم است» حرف درستی نیست و بهانه‌ای برای کم‌دانی و کم‌سوادی است( همینجا در پرانتز بگویم که تنها مربّی ایرانی را که برای سرمربّی گری تیم ملّی دارای صلاحیّت می‌دانم همین جلالی است) آجورلو باشگاه را به زمین اختصاصی مجهّز کرد و خبرگزاری مستقلّ ورزشی راه انداخت، روزنامه‌ای آبرومند منتشر کرد و پای مربّیان بزرگ خارجی مانند دنیزلی را به باشگاههای ایران باز کرد، به همراه بسیاری فعالیّت‌های جنبی دیگر که البتّه با آمدن مسؤولان جدید همه نابود شد تا شاهد حضور تیمی بی‌ریشه به نام پاس همدان در لیگ باشیم. نمی‌دانم یک مدیر دیگر چه باید بکند تا واجد صلاحیّت باشد. متأسّفانه این اقدام دارودسته‌ی علی‌آبادی- با فشاری که به مجمع آوردند- نامی غیر از خیره‌سری و وقاحت می‌طلبد که من آنرا نمی‌یابم. ۴. علی‌آبادی اشتباه بزرگی کرد نه تنها در مورد ورزش کشور بلکه آینده‌ی خودش ، چرا؟ عرض می‌کنم. فوتبال و مسؤولیّت داشتن در آن جز بازی با آبروی خود نیست. به مسؤولان گذشته نگاه کنید. صفائی فراهانی که تیم ملّی بزرگسالان و جوانان و نوجوانان را به جام جهانی برد و با نفوذ خاتمی به هاشمی‌طبا تحمیل شد، در زمان خاتمی با استعفایی شبیهِ برکناری کنار رفت. دادکان که تیم را پس از هشت سال باز به جام جهانی برد، به آن وضع تحقیرآمیز برکنار شد. از میان مربّیان هم اسطوره‌ی فوتبال ایران- پروین- بلایی به سرش آمد که تا چند سال فوتبال را کنار گذاشت، مایلی کهن آنطور کنارگذاشته شد و طالبی- با بردی که مقابل آمریکا داشت- هم که می‌دانید. بهترین کس پورحیدری بود که قهرمان بازیهای آسیایی بود و شکست هم نداشت، عاقبتش چه شد؟ علی‌آبادی با این کار خود را به خطر انداخت چون هر ناکامی احتمالی به پای او نوشته خواهد شد. اگر کس دیگری رئیس می‌شد و پیروزی به دست می‌آورد او می‌توانست مانند والیبال و بسکتبال پیام دهد و خود را در صف اوّل جا بزند و آنرا به نام خود تمام کند و اگر ناکامی بود آنرا به مسؤول مربوط ارجاع دهد و با انتقاد از او برای خود به دنبال محبوبیّت هم باشد. اما حالا دیگر این کار امکان ندارد. فوتبال بی‌رحم است و با علی‌آبادی مهربانتر از دیگران نخواهد بود. بعید می‌دانم سرانجامی بهتر از عاقبت درّی‌نجف‌آبادی- که او هم خود را همه‌کاره می‌پنداشت- نصیب علی‌آبادی شود. او اشتباه کرد و چوب این اشتباه را خواهد خورد.

چهار گام و نیاز به همزبانی


         
گام اوّل: محمّد مجتهد شبستری در خانه‌ی عبدالله نوری سخنانی ایراد کرد در ادامه‌ی اندیشه‌های مبتنی بر تفسیر هرمنوتیکی دین که در کتابهایش قبلاً عرضه کرده بود. یکی از مجادلات او با عالمان دینی بحث بیانیّه‌ی جهانی حقوق بشر و سازگاری یا ناسازگاری آن با دین اسلام بود. این جا نیز شبستری با برهان‌هایی سعی کرده که بحث را جلو ببرد. یکی از این دلایل ِسازگاری از دید او این است که دین برای تنظیم رابطه‌ی انسان با خداست و حقوق بشر برای تنظیم این روابط بین انسانها پس این دو با هم ناسازگار نیستند و می‌توان هم به حقوق بشر معتقد و پایبند بود و هم دیندار باقی ماند. در این جا شبستری از آوردن مثالهای مناقشه‌برانگیز اجتناب می‌کند، در حالیکه مثال، روشن کننده‌ی هر بحثی است و او سالهاست که نقدهای آثارش را می‌خواند و درست می‌داند که هضم کدام قسمت از بیانیّه‌ی سی مادّه‌ای حقوق بشر برای عالمان دینی دشوار است.
گام دوّم: احمد احمدی نقدی بر این سخنرانی نوشت و مسائلی را که بسیار شنیده‌ایم عنوان کرد با لحنی عتاب‌آمیز و البتّه دعوت به مناظره‌ی تلویزیونی. وی آنچه را از شبستری نقل کردم را به این معنا گرفت که او تنها دین را شامل عبادات می‌داند و مسائل اجتماعی را جزو دین نمی‌شمارد. این برداشت پس از اینکه سالها از انتشار کتابهای شبستری می‌گذرد بسیار عجیب- ولی قابل پیش بینی- بود. می‌گویم قابل پیش بینی چون شبستری باید وارد گود شود و مثالها را حلّاجی کند. منظور شبستری این نیست که مثلاً هم‌جنس بازی که در اعلامیّه‌ی جهانی ِحقوق بشر نفی نشده است، مجاز است. او می‌گوید که از آنجا که انسان ِدیندار مقیّد به احکام الهی است پس باید از آن اجتناب کند ولی بر اساس وجدان و اختیار فردی. در عین حال در جامعه می‌تواند این امر مجازات نداشته باشد، مثل نماز که واجب است ولی نخواندنش مجازات ندارد یا بحث‌هایی که پیرامون حجاب راه افتاد این اواخر.
گام سوّم: شبستری به برخی از ایرادهای احمدی جواب می‌دهد که احکام فقهی یقینی نیست و همین حالا بر اساس تشخیص رئیس قوّه‌ی قضائیّه سنگسار- یعنی مجازات هم‌جنس‌بازی- را متوقّف کرده‌اند و برخی فقیهان صحبت از تساوی دیه زن و مرد می‌کنند. شاید او به دلیل تعصّب مذهبی پیرامون این مباحث وارد بحث‌های جزئی‌تر نمی‌شود ولی ایرادی که می‌توانم همینجا هم به شبستری بگیرم و هم به بسیاری از روشنفکران دینی- در قالب یک سؤال- این است: چرا فتوای آن فقیه که دیه را مساوی می‌گیرد یا نظری می‌دهد که بسیار به اعلامیّه‌ی جهانی حقوق بشر نزدیک است و به دلیل عمل مقلّدانش به مرحله‌ی عمل هم درمی‌آید به اندازه‌ی سخنان او که صرفاً بحث‌هایی تئوریک هستند، جنجال به پا نمی‌کند؟ هر دو که ظاهراً به یک نتیجه منتج می‌شوند؟ دقّت در جواب این سوال بسیار راهگشاست که آن را به آینده موکول می‌کنم چون مجال بیشتری می‌طلبد.
گام چهارم: محمّد محمّدرضایی از شاگردان احمدی جوابی به شبستری می‌دهد که حاوی نکات جدیدی نیست و آنها را در نقدهای او و همفکرانش بر سروش و شبستری دیده و خوانده‌ایم. تنها یک نکته در پایان گفتارش توجّه مرا جلب کرد و آن هم تمایز بین عدالت و آزادی ِ- سکولار از دید او- و عدالت و آزادی ِدینی بود که مرا یاد بحث‌های قدیمی اشاعره و معتزله در باب حسن و قبح و مسائل دیگر انداخت. عجب که معضلات فکری بشر حل که نمی‌شود هیچ، هرچه می‌گذرد داغتر و جنجالی‌تر می‌شود.
در ادامه‌ی حمایت این جانب از انواع بحث‌های فکری و تشویق ناخن‌زنی طبعاً از این بحث- گرچه نکته‌ی نویی نداشت- خوشحال شدم ولی نباید همینجا تمام شود. این دیوار بی‌اعتمادی میان روشنفکران و عالمان دینی باید برداشته شود و شاید همان مناظره‌‌ی تلویزیونی آغازش باشد. بله با یک ساعت و دو ساعت صحبت چیزی عوض نمی‌شود ولی نیاز فعلی ما به همزبانی است. امیدوارم که همفکری و همدلی هم از تبعاتش باشد. شاگرد پروری و فقط خود را در آینه‌ی تحسین همفکران خود دیدن- برای هر دو طرف- چیزی را عوض نمی‌کند؛ مشکلات جدّی به جای می‌مانند و تنها گاهگاهی باید شاهد چنین نامه‌نگاری‌های دورادوری باشیم.

میوه‌ی جان و تیغ یوسفی



ای یوسف‌ِخوش‌نام ِ‌ما‌خوش میروی بربام ما
ای درشکسـته جـام مـا، ای بر دریـده دام مـا
ای نور ما ای سـور ما ای دولت منصـور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور مـا
ای دلبـر و مقصـود ما، ای قبله و معبـود مـا
آتش زدی در عـود ما، نظّـاره کن در دود مـا
ای  یـار مـا  عیّـار مـا ، دام  دل  خمّـار  مــا
پا وا مکش از کار ما، بستان گرو دستار مـا
درگل بمانده پای دل، جان می‌دهم چه‌جای دل
وز آتش سودای دل، ای وای دل ای وای مـا
غزل مولانا را با صدای شجریان بشنوید.

انگشتوانه یا دریا



۱. ... اینکه می‌گویم مسأله دین و بی‌دینی مسأله‌ی اساسی نیست، اینجاست. مسأله‌ی اساسی که در وجود و در حیات مطرح است، «چه اندازه بودن است»، « چگونه بودن»  و « چقدر بودن» خود آدم است. دریا بودن یا انگشتوانه بودن؟ مرغ خانگی بودن یا شاهین شکارجو بودن؟ انگشتوانه چه با آب زمزم پر شود و چه با آبگوشت، چه با شیر مادر و چه شیر خشک؟( علی شریعتی، هبوط در کویر، ص۶۱۹)
۲. در نظامهای کرنش‌خواه اندازه‌ی آدم مشکل می‌آفریند و نه عقیده‌ی او، به خلاف نظر رایج. در این نظامها از بادمجان دور قاب‌چینان ظاهرالصّلاح تا آدمهای بی‌مرام- ولی مطیع- به کار گرفته می‌شوند. از هنرمندان ِسرمایه ‌به بادده ِمکتبی تا فیلمفارسی‌سازان مبتذل قبل از انقلاب؛ کافی است کوچک باشی. فرزاد حسنی سعی کرد کمی بزرگ شود و بلافاصله حذف شد تا درسی باشد برای دیگران. علیخانی در برنامه‌ی ماه عسل ناخواسته ریا می کند و ندانسته با به زور اعتراف‌گیری از مهمانانش دافعه‌ی مذهبی ایجاد می‌کند، امّا ... می‌ماند.
۳. این نامه‌ی نوری‌زاد را بخوانید- که پیشتر درباره‌ی سریال چهل‌سربازش نوشتم- به مطالب فوق یک‌جورهایی مربوط است.

آتش‌بس



دو روز پیش نوشتم در موقعیّتی تاریخی قرار داریم که بسیاری از جوانان و روشنفکران ما رو به خودزنی آورده‌اند. انتقاد غیرمنصفانه از خود یا بهتر بگویم از گذشته‌ای که بیشتر از آنکه به خود ما برگردد به دیگران به‌خصوص نسل یا نسل‌های پیش برمی‌گردد. یکی از مثالهایی که زدم مخالفت با انقلاب است. جالب اینکه خود با لحنی « انقلابی» از انقلاب انتقاد می‌کنند! یوسفی اشکوری در این مقاله و در زیرنوشت چهارم به این نکته اشاره می‌کند.آش آنقدر شور شده که کسی مانند فرهادپور که خود منتقد وضع موجود است این رویکرد روشنفکران دینی به انقلاب را اینگونه مورد انتقاد قرار می‌دهد. یکی از این موارد هم جنگ تحمیلی هشت‌ساله است.
خود من پیشتر در نوشته‌هایی از نظام سهمیّه‌بندی در ورود به دانشگاه انتقاد کردم ولی همانجا گفتم که از ورود کمتر باسوادان به دانشگاه رضایت ندارم و نه از ورود کسانی که عمر و جسم و جان خود را سپر آزاد ماندن این سرزمین کردند. همانجا گفتم که بهترین راه، گذاشتن کلاسهای تقویتی با پول بیت‌المال برای آنان و بالا بردن سطح علمی آنها بود تا در رقابتی منصفانه بتوانند وارد دانشگاه شوند و به نظرم هیچ کس با این پیشنهاد مخالف نباشد.
امروز هم باید دانست که گرچه شبهاتی درباره‌ی ادامه‌ی جنگ پس از فتح خرّمشهر یا اشغال ِفاو هست و حتّی خود من در یکی از مصاحبه‌های مطبوعاتی از رفسنجانی شنیدم که می‌گفت ما اگر آن روز - یعنی سال۵۹- روشن‌بینی امروز را داشتیم شاید هیچ‌گاه جنگی شروع نمی‌شد و این یعنی اینکه سردمداران جمهوری اسلامی دراین که جنگی آغاز شده خیلی بی‌تقصیر نبوده‌اند و ما شانس آوردیم که سازمان ملل و شخص دکوئیار در پایان دوره‌ی ریاست خود عراق را متجاوز اعلام کرد ولی...
ولی در این میان آنچه نباید فراموش شود حفظ حرمت جوانانی است که برای دفاع از این کشور هرچه داشتند فدا کردند. اگر عراق، ایران یا بخشی از آن را می‌گرفت نه آمریکا به خلیج‌فارس لشکر می‌کشید و نه سازمان ملل قطع‌نامه‌ای صادر می‌کرد- یا اگر می‌کرد ضمانت اجرایی نداشت- و خلاصه هیچ‌کدام از اتّفاقهایی که پس از اشغال کویت افتاد نمی‌افتاد. انقلاب ایران اتّفاقی بود که مشابه سایر رخدادها و انقلابها نبود و هرچه بود بسیاری را نگران کرده‌ بود. جهان به جای درک این واقعه، راه حل مسأله را در پاک کردن صورت مسأله دید و شد آنچه شد. حتی اگر روزی بپذیریم که واقعاً ممکن بود جنگ بسیاری زودتر از آنچه پایان یافت تمام شود، باز سهم مدافعان این مرزوبوم باید حفظ شود. اگر به فرض مقامات بالا اشتباه کردند، سربازان گناهی نداشتند و با کمترین قصور ِآنها همه چیز از دست می‌رفت. بدوبیراه گفتن به جنگ و ندیدن رویداد غریبی که پایداری یک کشور ِتنها مقابل دلارهای میلیاردی نفتی و حمایت‌های شرق و غرب بود، کسی را روشنفکر نمی‌کند بلکه تلاشی کوچک برای آلامد بودن در جهان روشنفکری محدود ولی یکدست ماست.
همینجا در پرانتز بگویم که تنها کسی مثل هاشمی رفسنجانی می‌توانست جمله‌ای اعتراف‌گونه را که از او نقل کردم بگوید و تنها کسی مثل او می‌توانست جنگ را به خلاف میل رهبران سابق و فعلی انقلاب و فرمانده‌ی نظامی جنگ- محسن رضایی- به پایان برساند.این را گفتم تا اشاره‌ای باشد به انتقادهای اخیر از او که چیزی از قبیل همان خودزنی‌هاست که در اوّل نوشته آوردم. امروز به کمی آرامش نیاز داریم و اینکه« با خشم به گذشته ننگریم». به آتش‌بسی احتیاج داریم تا مقدّمه‌ای بر انتقاد راهگشا از گذشتگان - و نه محاکمه‌ی آنان- باشد.

رستاخیز



من تمامی ِمردگان بودم:
مرده‌ی پرندگانی که می‌خوانند
و خاموشند،
مرده‌ی زیباترین ِجانوران
بر خاک و در آب
مرده‌ی آدمیان
از بد و خوب
من آنجا بودم
در گذشته
بی سرود.
با من رازی نبود
نه تبسّمی
نه حسرتی.
به مهر
         مرا
              بیگاه
                  در خواب دیدی
و با تو بیدار شدم
احمد شاملو

تفکّر ژورنالیستی


       
وقتی استادان و متفکّران یک مملکت ژورنالیست- به معنای سطحی آن- می‌شوند، تکلیف چیست؟ در ایران و سایر کشورهای توسعه‌نیافته گونه‌ای دوگانگی و سرگشتگی بین دنیای جدید و نو وجود دارد؛ به همراه عذاب ناشی از کهتری و اینکه احساس می‌کنند در مسیر پیشرفت از دیگران عقب مانده‌اند و هر کار می‌کنند نمی‌توانند به آنها برسند. پس شروع به خودزنی می‌کنند یعنی انتقاد بی‌رحمانه از خود و هرآنچه از گذشته باقی مانده‌است. دین، سنّت، فرهنگ و میراث آبا‌‌‌ء و اجداد همگی به صلّابه‌ی اتّهام کشیده می‌شوند. روشنفکران دینی امروز مدام از انقلاب انتقاد می‌کنند و مسبّب اوضاع جاری را انقلاب می‌دانند- در حالیکه انقلاب ایران در مقایسه با سایر انقلاب‌ها واقعاً یک دگرگونی آرام و با کمترین مقدار خونریزی‌ بود- یا از متفکّران گذشته‌ی خود انتقادهای بی‌رحمانه می‌کنند ؛ گویی نارواگویی به کسی که نیست تا بتواند از خود دفاع کند فخری دارد و مانند اینها که بعداً بیشتر درباره‌ی آن خواهم نوشت.
آقای رضا منصوری از نویسندگانی‌است که نوشته‌های خوبش را در گذشته و در نشریّه‌ای مانند پیام امروز به خاطر داریم. ایشان مقاله‌ای نوشته و تقصیر عقب‌ماندگی ما در علوم جدید را به گردن دین - و نه برداشت سنّتی از دین- انداخته است و بدون رعایت منطق هرآنچه به نفع خود می‌دیده به عنوان دلیل ردیف کرده‌است که تنها به گوشه‌ای از آن اشاره می‌کنم.
شعر ِآمده در ابتدا، دعوت به خواندن علم دین در مجموعه‌ای عرفانی است و نه نفی علم دنیوی. رجوع به تاریخ و اینکه مسلمانان در هند با تأسیس مدارس مخالفت کرده‌اند هم دلیلی به نفع نویسنده نیست. شاید به اهداف انگلیسی‌ها برای گسترش فرهنگ خود و ادامه‌ی استعمار بدبین بوده‌اند یا دلیل دیگری و این به معنی مخالفت با علم جدید نیست و اگر هم باشد یک طومار از مسلمانان فلان جا را نمی‌توان به همه‌ی مسلمانان تعمیم داد. آن هندوهایی که مخالفت نکردند حالا به کجا رسیده‌اند؟
در تعریف علم مورد چهارم را اگر معیار بگیریم به گفته‌ی ایشان علم ِجدید پس از جنگ وارد ایران شده‌است، پس بهترین دلیل این عقب ماندگی را نوپا بودن آن می‌توان گرفت. ما دیر با علم روز دنیا آشنا شدیم و هنوز فرصت نهادینه کردن آن را نیافته‌ایم. اگر آشنایی ما بسیار زودتر بود الآن جلوتر بودیم. وقتی به گفته‌ی منصوری ما دو دهه است که با مفهوم جدید علم آشنا شده‌ایم در این مدت چه شقّ‌القمری باید می‌کردیم که نکرده‌ایم؟
مورد۱-۴مقاله، وجود ِتقدّس در علوم سنّتی- بخوانید علوم دینی- است و نبودن آن در دنیای جدید. صرف نظر از مطلوب بودن یا نبودن قداست‌زدایی ِدنیای جدید، طبیعی است علمی که به مفاهیم مقدّس مانند خدا و نبوّت می‌پردازد، واجد اهمّیتی بیش از علوم عادی شود ولی ایشان یا هرکس دیگر کجا دیده که این علوم به دلیل مقدّس بودن مصون از نقد شمرده شوند. در فروع و اصول دین اختلاف ِ‌نظرهای زیادی وجود دارد و هیچ نظری به جرم نو بودن طرد نمی‌شود.
باقی تقابل‌های ایشان هم سلیقه‌ای است. مفهوم حقّ درست فهمیده نشده، حقّ یعنی مطابق با واقع از نظر من ِگوینده. اگر بفهمم اشتباه کرده‌ام، نظر دیگری را که حقّ است به جای آن می‌نشانم. تقابل نصّ و شک هم از آن حرفهاست. نصّ یعنی کلامی که از طرف خداست و شکّی در آن نیست چون با تواتر ثابت شده و حتی به احادیث به دلیل اینکه دارای راویانی چند است، نصّ نمی‌گویند. تواتر یعنی اینکه افراد زیادی یک متن یا واقعه را روایت کنند که شکّی در درست بودن آن نماند. خود ایشان بسیاری از مکانها یا وقایع تاریخی را ندیده ولی آنقدر از آنها شنیده که به وجود آنها شک نمی‌کند و قطع دارد. متن ِقرآن هم به همین دلیل نصّ است و البته تفسیر کردن آن آزاد. این مساله چه ربطی به علوم جدید دارد؟ اگر مسلمانی متنی وحیانی را به عنوان نصّ پذیرفت، دیگر نمی‌تواند به علوم جدید بپردازد؟
باقی موارد را خود با اندک تأمّلی درمی‌یابید که ایشان برای درست نمایاندن فرضیّه‌ی خود متاسّفانه چه موارد سستی را بیان کرده‌است. گناه در مقابل اشتباه نیست، اشتباه‌گر از دید دینی گناهکار نیست و کسی که به عمد کاری مخالف آموزه‌های دین انجام دهد گناهکار است و ایشان لااقل اگر می‌خواست تقسم‌بندی‌اش درست‌تر به نظر بیاید گناه را باید در مقابل جرم می‌گذاشت، نه اشتباه.
از میزان تقیّد ایشان به دین اطلاعی ندارم ولی از نوشته‌ی ایشان برمی‌آید که پیشرفت در علوم جدید تنها با کنار گذاشتن مفاهیمی چون آخرت، رستگاری، گناه، صراط مستقیم، اعتقاد، نصّ و تقدّس به دست می‌آید که مایه‌ی تأسّف است. بارها گفته‌ام که در کشوری مانند ایران دو راه برای دادوستد با فرهنگ هست؛ یکی اینکه فردی معتقد به دین ، به ویرایش و بازسازی عقاید دینی و هماهنگ کردن آن با دنیای جدید بپردازد( روشنفکری دینی) و دوّم اینکه اگر معتقد نیست، لااقل دین را به عنوان جزئی از فرهنگ این مرزو بوم بپذیرد و در پی نفی کامل آن نباشد بلکه سعی کند آنرا- بدون اعتقاد به آن- مخالف تمدّن جدید جلوه ندهد و از تلاش برای همگام کردن آن با فرهنگ جهانی حمایت کند چون به نفع خود او هم هست. دکتر رضا منصوری چنین همدلی و بینشی را در نوشته‌‌اش از خود نشان نمی‌دهد.

دختر کو ندارد نشان از پدر

          
از فرزندان شریعتی، یکی احسان است که به ایران برگشته؛ اهل فلسفه است و پایان‌نامه‌اش را در رابطه با فردید نوشته و در گفت‌وگویی بیان کرده که نوعی فعالیّت اجتماعی- سیاسی را پی خواهد گرفت، بدون خواستن پست و مقامی. مبارک است و فرخنده؛ منتظر می‌مانیم تا ببینیم احسانی که پدر به او آنقدر امید بسته بود چه خواهد کرد. از دختر کوچکتر- مونا- هنوز خبری نیست و دو دختر دیگر شریعتی یکی سوسن است و دیگری سارا. سوسن تاریخ خوانده و سارا تنها فرزند شریعتی است که مانند پدر تخصّصش جامعه‌شناسی است. سوسن خوش‌رو و شوخ‌طبع است با نثری چالاک و ژورنالیستی اما حکایت سارا دیگر است. در این مدّت کوتاه بیشتر از دیگران از او حرف حساب شنیده‌ایم. 
در همایش دین و مدرنیته سارا شریعتی از حاضران بود و مطالب جالبی گفت. از دید او روشنفکری دینی در سالیان اخیر عملاً به کلام جدید تبدیل شده‌است و به مفاهیمی چون معنویت، امر قدسی، تجربه‌ی نبوی و مسائلی که امثال سروش مطرح می‌کنند مشغول شده‌است. او موفقیّت روشنفکری دینی پیش از انقلاب و افرادی چون طالقانی، بازرگان، شریعتی و سحابی را در این می‌داند که با دین زنده یا دین ِمیان مردم و توده‌ها سروکار داشتند. سارا به مقتضای دانشی که خوانده با جامعه سروکار دارد و نمود بیرونی دین. برای همین است که بر خلاف بسیاری از روشنفکران دینی به مسائل غیر دینی مثل مشکلات آکادمیک و موضوعات روزمّره هم می‌پردازد.
                                              

او معتقد است که وقتی ما مورد پرسش قرار می‌گیریم از مسائلی مانند جهاد و خشونت و زنان است ولی از وحی و عقل و امر قدسی جواب می‌دهیم.  سارا شریعتی حتّی برای مفاهیم قدسی نیز به دنبال مصادیق ملموس می‌گردد . وی می‌پذیرد که اگر از مساله‌ی زنده شروع کنیم باید به ریشه‌های تئوریک آن هم بپردازیم ولی این امر در جامعه‌ی فکری ما برعکس شده‌است. این گفته مرا یاد پدرش می‌اندازد و قیاسی که بین بوعلی سینا و ابوذر می‌کرد و خروش و جنبش اعتراضی ابوذر را بر دین استدلالی ِخاموش ِلای کتاب ترجیح می‌داد. البتّه الآن نه سارا چنین چیزی می‌گوید و نه خودم حرف شریعتی را قبول دارم ولی معتقدم دخترش روی خوب نقطه‌ای دست گذاشته‌است. او دین را پویا می‌خواهد و ابایی ندارد که بگوید دین ما باید مانند کشورهای پروتستان پشتوانه‌ی مطالبات مردمی باشد و نه همچون برخی کشورهای کاتولیک سدّ مطالبات ما.
حتّی اگر روشنفکری دینی را در رویکرد سیاسی خود محق بدانیم، راه آن از میان مردم می‌گذرد نه رویارویی مستقیم با حاکمان . شریعتی و بازرگان و دیگران به هیچ وجه از انقلاب نگقتند ولی با کار روی کردار و پندار مردم، آن نیز به دست آمد. چونکه صد آمد نود هم پیش ماست. اتّفاقاً اهل منابر هم با همین موعظه‌ها و ارتباط تنگاتنگ مردمی کار خود را پیش بردند نه با استدلالهای آکادمیک یا مواجهه‌ با لایه‌های قدرت. بدیهی است که من منکر کار تئوریک نیستم ولی به نظر می‌رسد کار روشنفکری امروز در ایران- چه میان روشنفکران دینی و چه غیر دینی- منحصر به آن شده‌است. بازخوانی شخصیت، اندیشه
و نظرات شریعتی و تمرکز بر جنبه‌های جامعه‌شناختی آرای او یکی از مهمترین وظایف روشنفکری امروز است؛ کاری که سارا شریعتی عملاً آنرا انجام می‌دهد.

پایان سینمای کارمندی؟



« سینمای کارمندی»اصطلاح کنایه‌آمیزی بود- و هست- که خسرو دهقان برای سینمای کیارستمی به کار می‌برد. او اکتفا کردن وی به کمترین‌ها را سبکی شگفت‌انگیز یا ویژگی قابل‌ تحسینی نمی‌دانست. به تعریض مانند زندگی کارمندی که همه چیز به خاطر کبود مالی با حدّاقل‌ها برگزار می‌شود، سینمای او را هم محصول ِنبود امکانات و اوضاع فقیرانه‌ی سینمای ایران در دهه‌ی شصت می‌دانست. خلاصه از دید او کیارستمی آب نمی‌یابد و گرنه شناگر ماهری خواهد بود.
کیارستمی اعتقادی به بازیگران حرفه‌ای نداشت و بازی ِآنها را تصنّعی می‌دید و مدام تکرار می‌کرد که بازیگران غیرحرفه‌ای مرا تصحیح می‌کنند و چون خود را بازی می‌کنند، اگر در گفت‌وگو یا پیشنهاد کنشی، کار مرا نپسندند آنرا بیان می‌کنند و تن به همه‌ی خواست‌های من نمی‌دهند؛ خوب حالا کیارستمی دارد با ژولیت بینوش و بازیگر دیگری که ممکن است دونیرو باشد کار می‌کند؛ می‌توان پرسید که آن شعارها درباره‌ی بازیگران حرفه‌ای و تنفّر او از سینمای قصّه‌گو و خصوصاً سینمای آمریکا کجا رفت؟ نکند حرف دهقان دارد درست درمی‌آید؟
کیارستمی یک‌بار به صراحت گفت که دوره‌ی سینمای قصّه‌گو تمام شده و ما نفهمیدیم این فیلمهایی که میلیونها دلار می‌فروشند، مگر قصه‌گو نیستند؟ یکبار گفت که اصلاً نمی‌تواند فیلمهای آمریکایی را تحمّل کند و وسط فیلمی از تارانتینو، جلو چشم او بلند شده و از سالن بیرون آمده که او هم متوجّه شده و مچش را گرفته‌است. حالا چطور شده که در مصاحبه با نشریّات خارجی از این انتخاب خوشحال است و می‌گوید که تازه دارد « حرفه‌ای» می‌شود؟
درباره‌ی قضاوت دهقان هم به نظرم دهقان معیارهایی جز فیلم را در نقد خود دخالت می‌داد و وقتی فیلمسازی می‌گوید که به این نوع سینما معتقد است کار منتقد مچ‌گیری‌ نیست تا بگوید نخواستی یا نتوانستی؟ موضوع داوری بهتر است خود فیلم باشد تا حواشی ِآن. چه این حاشیه امکانات پشت صحنه باشد چه بدبودن نشان دادن فقر به جهانیان از دید کسانی مثل اکبرعالمی و یا نپسندیدن صحنه‌ای از فیلم « زندگی و دیگر هیچ» با تعبیر « زندگی سگی» از سیّد مرتضی آوینی. البته قضاوت درباره‌ی موضوعات فوق آزاد است و یک مخاطب- چه رسد به منتقد- می‌تواند و باید به آن واکنش نشان دهد ولی این با ارزش‌گذاری برای فیلم متفاوت است. برای نمونه فیلمی می‌تواند خوب باشد ولی نحوه‌ی ارائه‌ی آن در خارج از کشور انتقاد برانگیز باشد.
در جواب دوستی چند روز پیش نوشتم که برخی از فیلمهای کیارستمی را خوب می‌دانم و برخی را متوسّط و این اواخر هم او را رو به نزول می‌دیدم و می‌ترسیدم که کفگیرش ته دیگ خورده باشد و فیلمهایی پاپ‌آرت گونه درباره‌ی ساحلی خاموش یا زنی خوابیده در بستر، پایان کارش باشد. پیشنهاد یک اپیزود از فیلم بلیط مثل اینکه دریچه‌ی تازه‌ای برای او بود و حالا هم فیلم « رونوشت برابر اصل است». همین که او امکان جدیدی برای خلاقیّت خود یافته بسیار خوب است. اگر زمانی پیروانش را به تقلید از سینمای نیم‌پزش- به قول خود او- متهم می‌کردند، حالا با افول سینمای ایران در جشنواره‌ها اگر پیروان ِفرضی او در آینده از نسخه‌ی جدیدش تبعیّت کنند فکر نکنم جای گله باشد. سینمایی فرامرزی با بازیگران خارجی که اوّل مخملباف به صرافت آن افتاد ولی بعد کیارستمی با فراست همیشگی‌اش از او پیشی گرفت.
حاشیه‌ها و حبّ و بغض‌ها و سوءتفاهم‌ها می‌گذرند و آنچه می‌ماند فیلمی است که به پرده تابانده می‌شود. نسل‌های آینده یا اطّلاعی از درگیری‌های گذشته نخواهند داشت و یا این اطّلاع برایشان تنها مشتی گزاره خواهد بود که بر قضاوتشان تأثیری آنچنانی نخواهد داشت. مثل آنچه خود ما که در تاریخ از اختلاف بین دو هنرمند می‌خوانیم ولی  درعین حال به هردو هم علاقه‌ داریم. امیدوارم اکنون که سینمای ایران در داخل و خارج، دیگر آن اوج گذشته را ندارد، این فیلم راه تازه‌ای بگشاید و مسیر تازه‌ای را پیشنهاد کند؛ هم برای کیارستمی و هم برای فیلمسازان آینده‌ی این سرزمین.

شط ّ پری



مبارک باد.
سفرهایی که رؤیای مرا شط ّ پری کردند
٬
کنار چشمه هنگامی که اسبم را رها کردم
کمانم را به نوک شاخه‌ای بستم
کتاب و خامه‌ام را تکیه دادم بر درخت سرو...
کنار چشمه،هنگامی که جام داستانم را تهی کردم
که از نو آب بردارم
                        ( از آن باریکه‌ی روشن که نهر دوردستی بود)
گمان بردم که آنجا زندگان دیگری هستند غیر از ما
که در آئینه تصویرند- دور از انعکاس دیگران
                                                          اصلند، نه تکرار
پس از غوصی که در شط ّ پری کردم
پی بیگانگان آب، نظم عکسهایش را برآشفتم
همین که موجها آرام شد
                دریافتم در چشمه چیزی نیست
                                                  جز رنگین کمان و سرو
و دیدم غنچه‌ای در جام روئیده‌ست
٬
سیامستم
از انگشت پری‌هایی
که با شعر اشارت
                      داستان‌های مرا انگشتری کردند
محمّدعلی سپانلو

عدم تداوم در فرهنگ ما



پس از نتایج بد سایپا در فصل جدید، مجید جلالی گفت که این مسأله‌ای فرهنگی است و باید همایشی برگزار شود و جامعه‌شناسان و عالمان علوم مختلف بررسی کنند که چرا ما پس از یک اوج کوتاه‌مدّت افت می‌کنیم. حرف او درست است و چه در ورزش و چه در سایر عرصه‌ها ایرانی جماعت تداوم ندارند. دیروز حمید سوریان سوّمین طلای پی‌درپی جهانی‌اش را گرفت که شگفتی بزرگی بود. او و رضازاده دو استثنای سالهای اخیر پس از رسول خادم در گذشته‌ی نزدیک هستند. این موفقیّت‌ها البتّه شایان تقدیرند ولی بیشتر از آنکه نشانگر تغییر فرهنگ باشند، نشانه‌ی اراده‌هایی استثنایی‌اند. پروین هم چه در دهه‌ی شصت در باشگاههای تهران و چه در لیگ آزادگان چنین روحیّه‌ای داشت و از برد سیر نمی‌شد و حتّی اگر در صدر جدول بود، پس از یک مساوی کسی جرأت همکلام شدن با او را نداشت، چه رسد به شکست.
در ورزش با الگو کردن این‌گونه افراد و تبلیغ مدام آنها شاید بتوان به گونه‌ای فرهنگ‌سازی کرد ولی سایر عرصه‌ها چه؟ معمولاً به هنگام بررسی این مسأله به تاریخ ما مراجعه و حمله‌ها و ایلغارهای مغولان و اعراب بازگو می‌شود و اینکه این گسست‌ها در فرهنگ و ناخودآگاه جمعی ما نهادینه شده ولی من- فعلاً- به گذشته کاری ندارم و بحثم ناظر به اکنون و آینده است.
در ادبیات محمّد حقوقی به هنگام بررسی کارنامه‌ی یک شاعراز اصطلاح دهه‌ی اوج یک شاعر استفاده می‌کند. یعنی یک دهه اوج در عمری مثلاً هفتاد ساله و لااقل پنج دهه شاعری، چرا؟ گلشیری هم اصطلاحی دارد برای ادبیات داستانی ما که قریب به همین مضمون است: جوانمرگی. در مقاله‌ای در مجموعه مقالاتش به همین مسأله می‌پردازد و حتی هدایت را مشمول همین حکم می‌داند. هدایت اوج کار خود« بوف کور»  را در ۱۳۰۸ می‌نویسد؛ در بیست و هفت سالگی و پس از آن کارهای دیگرش را عرضه می‌کند که از دید او نزول به حساب می‌آیند. جمالزاده هم پس از « فارسی شکر است » و افغانی پس از« شوهر آهو خانم » از دیگر مثالهای او هستند.
استثنا می‌توان یافت؛ مثلاً نیما افت که نکرد هیچ، چند تا از بهترین شعرهایش را درست در اواخر زندگی خود سرود. امّا این عدم اوج گیری که به نظر من جزئی از مشکل عدم تداوم- چه در اوج چه غیر آن- است به هر حال مسأله‌ی قابل بررسی و مطالعه‌ای است، هم با توجّه به مثالهای بالا  و هم دیگر عرصه‌ها مثل اندیشه و سینما. حرفهایی هست ولی باشد به موقع خودش.

فرشته و شیطان



امروزه مشخّصات تقویم و مراسم ِغربی بر جهان حکم‌فرماست از کریسمس و هالووین تا روزهای بزرگداشت که معمولاَ راجع به اتّفاق یا شخصیّتی آنجایی است. در این میان برنامه‌ریزی و فرهنگ‌سازی بر اساس ویژگی‌های هر فرهنگی، گونه‌ای ایستادگی مقابل این موج همه‌گیر می‌تواند باشد. برای ما مشخصّات ملّی مانند نوروز و مذهبی مثل رمضان از جمله‌ی این بسترهای کارنشده‌ ‌است.
سریالهای ماه رمضان از مهم‌ترین ویژگی‌ برنامه‌های سیما در این ماه هستند و مانند هر روالی پس از آزمون و خطاهایی مثل اینکه دارند شکل واقعی خود را پیدا می‌کنند. طنزها حساب‌شده‌تر و واقعی‌تر شده و برنامه‌های تقابل خیر و شر هم کم‌تر شعاری است. از جمله این آزمایش‌ها تجسّد یا شکل‌بخشی به مفاهیم معنوی است. هر سال لااقل یکی از سریالهای چهارگانه به این امر می‌پردازد که امسال انگار به عهده‌ی شبکه‌ی یک است و بررسی ِآن می‌ماند پس از دیدن همه‌ی آن.
یکی از موفّق‌ترین ِاین مجموعه‌ها« او یک فرشته بود» اوّلین تجربه‌ی کارگردانی علیرضا افخمی برادر کوچکتر بهروز افخمی بود. گذشته از عنوان‌بندی ِ قابل تأمّل و موسیقی مناسب، مضمون ِآن یک غافلگیری تمام عیار بود؛ یعنی تجسّم و مادّی شدن ِآنچه سازندگان ِسریال « شیطان» می‌خواندند.
شیطان در دو قالب مردی مرموز و دختری معصوم، مردی درستکار را از راه به در می‌کند تا به زن خود خیانت کند و آرام آرام عقیده‌ی خود را با بهره‌مندی‌هایی که او در اختیارش می‌گذارد معامله ‌نماید و البتّه در پایان نادم و پشیمان می‌شود و پیام اخلاقی و غیره . برای پرهیز از تکرار اشتباه‌ها آوردن سه نکته بی‌ضرر نیست.
اوّل اینکه سریال به رغم داشتن مشاور مذهبی - به گمانم علیرضا برازش- لغزشهای زیادی داشت. شیطان در عربی به معنی مایه‌ی دوری است . شَیطنَ به معنای « دور شد» است و درست مقابل« قربان» به حساب می آید. این معنا نماد یا سمبل خاصی ندارد و هر آنچه - از عمل یا گفته یا شخص- باعث دوری از حقیقت شود شیطانی است و این با ابلیس که به گفته‌ی قرآن از جنّیان است و موجودی واقعی است تفاوت دارد. بله، ابلیس از مصادیق شیطان است نه خود ِآن. روحانی این مجموعه در قسمتهای آخر می‌خواهد این موضوع را توضیح دهد که اشتباه می‌کند و توضیحات نامربوطی می‌دهد.هم از آن لحاظ که گفتم و هم نحوه‌ی بیان و هم اینکه می‌خواهد شکلی از تصویرسازی هنری را معقول جلو دهد.
نکته‌ی دوّم ادامه‌ی همین موضوع است که هنر چیزی است و دانش چیز دیگر. اینکه اوایل فیلم ِمهر هفتم، برگمان « مرگ» را تصویر می‌کند تنها با زبان هنر قابل بیان است و توضیح عقلانی ندارد و هرگونه تلاشی برای توضیح، آن را خراب می‌کند. در سینمای ما هم فرمان‌آرا مرگ را به شکل بانویی زیبا تصویر کرده و در فیلم خانه‌ی روی آب هم کیانیان واقعاَ با یک فرشته تصادف می‌کند. تنها ملاکی که می‌توان برای این موارد بیان کرد این است که باید مواظب بود این تلاشها مخالف تعالیم دینی نباشند نه اینکه لزوماَ جزءبه‌جزء  موافق آن باشند، چون فرشته‌ی مرگ لااقل برای اطرافیان ِفرد رو به موت قابل دیدن نیست.
نکته‌ی سوّم و مهم این است که این یکی‌شدن ِدو عامل ِ« فهم دینی» و « بیان هنری» تنها از کسانی برمی‌آید که هردو وجه را در خود داشته باشند، نه اینکه دارای یک جنبه باشند و با گذاشتن مشاور سعی در پوشاندن ضعف آنها کرد. شاید تنها کسی که با این دو توشه در سیما سابقه‌ی برنامه‌سازی دارد- صرف نظر از اختلاف سلیقه‌هایی که با او دارم- داوود میرباقری باشد.
سریال مذکور ایرادهای دیگری هم داشت. مثلاَ  دختر خانواده هویّت شیطانی دختر تازه‌وارد را رفته‌رفته کشف می‌کند ولی برادر کوچکترش از او خوشش می‌آید. این که کودکی که معصومتر است و به مبدأ نزدیکتر، از شیطان خوشش بیاید آزاردهنده است و پیام مناسبی ندارد. از این دست ایرادها بازهم می‌توان به این مجموعه گرفت که من ندیدم در نقدهای مجلّات به آن اشاره شود ولی آنچه مهم است این است که بالأخره باید از جایی شروع کرد. این نقل قول از ایندیرا گاندی را پیشتر هم آورده‌ام که برای رسیدن به جاهایی که تاکنون ندیده‌ایم باید از راههایی رفت که تاکنون نرفته‌ایم. 

طواف

         
ابایزید رحمةالله علیه به حج می‌رفت. او را عادت بود که در هر شهری که درآمدی اوّل زیارت مشایخ کردی، آنگه کار دیگر. رسید به بصره، به خدمت درویشی رفت. گفت: یا ابا یزید به کجا می روی؟ گفت: به مکّه، به زیارت خانه‌ی خدا. گفت: با تو زَواده‌ی راه چیست؟ گفت: دویست درم. گفت: برخیز و هفت بار گرد من طواف کن و آن سیم را به من ده. برجست و سیم بگشاد از میان، بوسه داد و پیش او نهاد. گفت: یا ابایزید کجا می‌روی؟ آن خانه‌ی خداست و این دل من خانه‌ی خدا؛ امّا بدان خدا که خداوند آن خانه است و خداوند این خانه، که تا آن خانه را بنا کرده‌اند در آن خانه درنیامده‌است و از آن روز که این خانه را بنا کرده‌اند ازین خانه خالی نشده‌است.

نوشتن يا ننوشتن



۱. وحید مرا به بازی نوشتن درباره‌ی وبلاگ‌نویسی دعوت کرده، امیدوارم با خواندن این پست از دعوتش پشیمان نشود.
۲. دعوتی نیستم؛ یعنی معمولاً نمی‌روم ولی این بار بهانه‌ی خوبی است برای گفتن چیزهایی.
۳. ظاهر قضیّه این است که من تازه کارم با حدود هشت ماه نوشتن. دلیلی ندارد که کسی فکر کند پیش ازین وبلاگ داشته‌ام یا همین حالا وبلاگ یا وبلاگهای دیگری هم دارم و یک تازه‌کار هم هیچ‌وقت به دیگران درس وبلاگ‌نویسی نمی‌دهد.
۴. می‌خواستم یک زمانی با دعوت از چندتا آدم گردن کلفت یک بازی بسیار ضروری راه بیاندازم که: چرا وبلاگ می‌نویسیم؟ شاید هم قبلاً سابقه داشته که من بی‌خبرم. همین حالا آنرا می‌نویسم و هر کس هم که این متن را می‌خواند دعوت است که خودش هم بنویسد.
۵. حکایت لقمان را شنیده‌اید که کسی پرسید که تا فلان جا راه چقدر است و او جواب نداد؟ بعد که طرف ناامید شد و راه افتاد، لقمان گفت غروب می‌رسی. مرد به او گفت چرا از اوّل نگفتی؟ لقمان گفت نمی‌دانستم با چه سرعتی می‌روی، حالا فهمیدم. بعضی تجربه‌ها هم اول باید انجام گیرند و پیش پیش نمی‌توان گفت چطور می‌شود( ذهنتان جای بد نرود)
۶. دنیای وب سیلی از اطّلاعات است، اگر روزی یا چندروزیکبار چند سطری بنویسید از این حالت انفعال درمی‌آیید و اهل نقد می‌شوید هرچند اندک و خام. مهم این است که خواننده‌ی صرف نباشید.
۷. اختلاف نظر را اینجا می‌توان مفت و مجّانی امتحان کرد و تحمّل خود را بالا برد. بسیار شده که اینجا یا در سایتهای دیگر با کسی ناسزاگو طرف شده‌ام؛ اوایل سخت بود و البتّه همیشه سخت است ولی حالا بردبارتر شده‌ام. تجربه‌ی مجازی برای زندگی حقیقی بسی مفید است.
۸. مارکز به نویسندگان جوان توصیه کرده که یک دوره‌ی روزنامه‌نگاری را تجربه کنند. صرف‌نظر از مزایای حضور در تحریریّه و فضایی که آنجا فقط قابل لمس است، روزانه‌نویسی تجربه‌ی گرانبهایی است. هنر این نیست که هر وقت حال و حوصله داشتید بنویسید، اگر حالش هم نبود و معنا را از پس لایه‌های ذهن بیرون کشیدید و سرسامان دادید و ارائه کردید، هنر کرده‌اید. می‌گویید چه اصراری هست؟ عرض می‌کنم. شاملو می‌گوید یک شاعر- تو بخوان یک نویسنده- مثل کسی است که منتظر باران است و ظرف و دیگ و قابلمه‌اش را باید مهیّا نگه دارد که تا ابر آمد آنها را پهن کند در فضای باز تا بیشترین ذخیره را داشته باشد. این حاضر به یراق بودن با مدام نوشتن حاصل می‌شود. چه بسیار اندیشه‌ها یا شعرها یا موضوع برای داستانها که با دست‌دست کردن از دست رفته‌اند برای همیشه. اگر عادت به نوشتن داشته ‌باشید اینها را از دست نخواهید داد.
۹. باز هم هست ولی می‌خواستم حرف اصلی را بزنم که این فواید و تجارب برای من یکی که حاصل شده و مثل هر بازی دیگری دارم به تهش می‌رسم. امّا نمی‌دانم غرض اصلی چه بود ولی هرچه بود حاصل نشد. فضای وبلاگستان با من و امثال من عوض نمی‌شود. من مثل نقشه‌کشی هستم که عملیّات جنگی را طراحی می‌کند؛ اگر سرجای خودم باشم مؤثّرم ولی اگر بروم خطّ مقدم، گیرم تک‌تیرانداز خوبی هم باشم کارایی بالایی نخواهم داشت، از کار خودم هم می‌مانم. نشد که فضای گفت‌وگوی خوبی فراهم شود یا طرح نویی افکنده. نبود لینک دیگران و بامزگی نکردن در سایر وبلاگها یا هرچه که نمی‌دانم، باعث شده که اینجا عیّار باشد و حوضش. دو نیمه‌‌ی تردید فعلاً در حال جنگند: یکی آنکه می‌گوید که این وبلاگ می‌تواند مدخلی به یک سایت با نام حقیقی باشد و به هرحال از جایی شروع کردن است خصوصاً که دوستانی هم فراهم باشند و نیمه‌ی دیگر چند تار موی سفیدی که پیدا شده را نشان می‌دهد و می‌گوید بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین. این یک‌ساعت روزانه هم یک‌ساعت است. ارزش ندارد که این‌ وقت را به جز کارهای اصلیت صرف کار دیگری کنی. اگر تجربه‌ای بوده حاصل شده و مثلاً تو باشی یا نباشی چه تفاوت؟ یکی پس از دو روز یکی پس از یک هفته و دیگری پس از یک ماه خاطره‌ات را هم به یاد نمی‌آورند. می‌ماند یک استثنا که دوستی است با دلی نازکتر از برگ ِگل که « از ادبیات» می‌نویسد. اگر قول دهد که حلال کند ما را اگر ننوشتیم من هم پیمان می‌بندم که منظّم در وبلاگش نظر بگذارم، قبول؟
۱۰. سه نقل قول سینمایی ِمرتبط .
الف. خداجون قربونت برم که همه‌عالم دشمنتن . دوستاتم که ماییم یه مشت کوروکچل و خل و دیوونه.
ب. دیگه چیزی نمی‌خوام فقط می‌خوام یه جور خوبی کلکم کنده بشه.
ج. همه‌ی عمر دیر رسیدیم.

افطار


گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام ِصیّاد نیفتادی بلکه صیّاد خود دام ننهادی. حکیمان دیردیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند؛ اما قلندریان چنان بخورند که در معده جای نفس نماند و بر سفره‌ی روزی کس.

داوری و شایعه‌ی دانشگاه شریف


۱. تقریباً یک ماه پیش دکتر رضا داوری مقاله‌ای نوشت که خلاصه‌اش چنین چیزی می‌شود:« ISI سازمان خوبى است که در حدود پنجاه سال پیش تأسیس شده است. این سازمان مقاله‌هایى را که در مجله‌هایى که خود به رسمیت شناخته و چاپ شده است، فهرست مى‌کند و وسیله‌اى فراهم مى کند که طالبان، به مقاله‌هاى مورد نظر خود به آسانى دست یابند و البته با رجوع به آن مى توان پیشرفت علم در جهان و در کشورها را با تقریب اندازه گرفت. تا اینجا نه فقط هیچ اشکالى بر ISI وارد نیست بلکه اقبال به آن شایسته و لازم به نظر مى‌رسد. قضیه وقتى دشوار مى شود که ISI نه فقط ملاک مطلق در رتبه‌بندى علمى کشورها و تعیین مقام و مرتبه دانشمندان مى شود بلکه مقام بلندى پیدا مى کند و به صورت هیکل مقدسى درمى آید که چون و چرا در مطلق بودن آن جهل و کفر به شمار مى‌رود. در این صورت چه بسا که ISI به کلى بى فایده و حتى مضر شود  وقتى نوشتن مقاله در ISI شرط لازم باشد و کسى که صد مقاله محققانه دارد اگر در فهرست ISI چیزى نداشته باشد، دانشمند شناخته نمى‌شود و ارتقا به درجات دانشیارى و استادى بر او حرام است، ISI دیگر در ردیف ملاک‌هاى دیگر نیست بلکه ملاک قطعى و تعیین‌کننده و مطلق است.»
۲. دانشگاه تهران جوابیه‌ای بر این مقاله نوشته که خیلی بانمک است. مقاله‌ی داوری ادعانامه نبود که جوابیه بطلبد؛ تحلیل یک اهل فلسفه بر جایگاه علم و عالم در کشور و اینکه نباید ذیل فلان سازمان قرار بگیرد بود و جواب به آن، نقد آن است نه ردیف کردن آمار و ارقام و لزوم پایبندی به سند چشم‌انداز بیست ساله. بدتر اینکه حضرات مساله را شخصی هم کرده‌اند و اضافه کرده‌اند: « تمامى امتیازات کتاب‌ها و مقالات ایشان (کلى گویى‌هاى ارزیابى و داورى نشده بدون ذکر منابع و مأخذ معتبر در نشریه سازمانى که خود سردبیر آن بوده‌اند) جمعاً برابر ۳ امتیاز و اعتبار معادل مبلغ ۶۰ میلیون ریال طبق ضوابط محاسبه و به ایشان تعلق گرفته است و انتظار مى رود که ایشان در تألیف و ترجمه کتب و در نگارش مقالات علمى معتبر به گونه‌اى عمل نمایند که از امتیازات بیشترى برخوردار شوند» انگار داوری برای گدایی امتیاز و ریال این مطالب را نوشته است؛ واقعاً شرم‌آور است.
۳. شایعه‌ی جالبی در دانشگاه شریف دهان به دهان می‌چرخد که با موارد فوق مناسبت دارد وآن هم این است که  شمارى از دانشجویان دکتراى شریف مقاله‌اى را که به وسیله یک نرم افزار شناخته‌شده به صورت خودکار تولید شده است براى یک مجله آى اس آى (
Applied Mathematics & Computation) که به وسیله ناشر معروف Elsevier چاپ مى‌شود ارسال کردند. این مقاله که به وضوح بى‌معنا و مسخره است (و این با خواندن فقط چکیده کاملاً روشن است) پس از دو سه هفته بدون هیچ ایرادى پذیرفته شد و هم اکنون به صورت online قابل دسترسى است. جالب است نه؟ به نظرم نیاز به توضیح ندارد. برای تکمیل بیشتر، نوشته‌ی آقای محمد قدسی و مقاله‌ی پایینتر توصیه می‌شود .
۴. به عنوان یکی از ناراضیان نظام دانشگاهی با خواندن این مقاله چاق شدم حسابی ولی جناب داوری یک قسمت از واقعیت را بازگو کرده‌اند. کل نظام دانشگاهی ما بر اساس تحکم است. بر اساس ترجیح رتبه بر توانایی و مدرک بر علم؛ از تک تک امتحانات آن تا اوضاع وخیم پایان‌نامه نویسی. هرچه رام‌تر و چاپلوس‌تر و کلیشه‌ای‌تر، مقرب‌تر و پیشرونده‌تر و هرچه جسورتر و نقادتر و نوگراتر، منزوی‌تر و ناکام‌تر . عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی.
۵. آقای داوری در انتهای مقاله می‌نویسد:« در حدود ۱۰ سال پیش یک روز یکى از دانشمندان صدیق کشور که قدرش چنانکه باید شناخته نشده است، به من گفت وصیتنامه مى نویسى؟ پرسیدم کدام وصیتنامه؟ گفت مقاله‌ات را خواندم. بوى وصیتنامه مى داد. شاید آن بزرگوار درست حس کرده بود. اکنون که ۱۰ سال پیرتر شده‌ام و باید براى شنیدن بانگ رحیل مهیاتر باشم (و البته نیستم) به صراحت عرض مى‌کنم که این نوشته جزئى از وصیت یک دانشگاهى پیر به همکاران خویش است. وصیتى که در آن دعوت به اندیشیدن و هم‌سخنى غالب است. همه اهل نظر و دانشمندان و دانشگاهیان و ارباب مدیریت و سیاست و علم کشور را به خواندن این نوشته دعوت مى‌کنم.»
پ. ن: برای آگاهی بیشتر از صحت و سقم شایعه مقاله‌ی دانشجویانی که ادعای انجام این کار را دارند بخوانید.

خزانی



عصرانه
بانوی موطلایی پائیز
در جامه‌ی بلند گل‌افشان ارغوانی موّاجش
آشفته‌حال و چهره برافروخته عبور می‌کند
                                           از کوچه‌های باغ
با گیسوان پریشان باد
و چند قطره اشک روشن باران
بر روی گونه‌های کبودش
م. آزرم

نامه‌ی چمران به امام موسی صدر


   


ای محبوبم، تو را دوست می‌دارم. مهر و محبّت تو به انسانها و حتی دشمنان به اندازه‌ای است که مرا به یاد مسیح می‌اندازد. روح مسیح را در تو می‌یابم و گاه احساس می‌کنم که این مسیح است که گاه دوباره ظهور کرده و در میان آدمیان سکنی گزیده است. گاه نوح را در تو می‌بینم. می‌بینم که کشتی شکسته‌ی شیعیان را که در توفانی سهمگین دستخوش حوادث سخت و کشنده است، همچون کشتیبانی قوی‌پنجه با سرسختی و مهارت از میان امواج خطیر هدایت می‌کنی و هوش و گوش همه‌ی کشتی نشستگان متوجّه توست. گاه ابراهیم را در تو می‌بینم که در میان آتش راه می‌روی و آن را به سلامت طی می‌کنی. به میان دشمنان خونخوار می‌روی و آنان را چون برّه رام می‌کنی. رسالت پیامبر بزرگوار اسلام را در تومی‌یابم؛ همه مشکلات را بر قلب لطیف خود می‌پذیری. همه‌ی اهانت‌ها و تهمت‌ها و دروغ‌ها را با سعه‌ی صدر تحمل می‌کنی. همه‌ی پیمان شکنی‌ها، نفاق‌ها و دشمنی‌ها را به دیده‌ی اغماض می‌نگری و با صبر و سرسختی سعی داری که با کمال محبّت دست گمشده‌ها را بگیری و از میان این ظلمتکده‌ی وحشتناک به راه راست هدایت کنی. گاه علی را در تو می‌بینم. دردها و رنج‌های او را در تو منعکس می‌یابم. وقتی که تو را روی منبر می‌بینم که برآشفته‌ای و از سینه‌ی پردرد خود می‌خروشی و از قلب آتشین خود شراره می‌افکنی، می‌سوزی و می‌سوزانی، به یاد علی می‌افتم که بر منبر کوفه می‌جوشید، می‌خروشید و ظلم و جنایت معاویه را رسوا می‌کرد...



Real Time Web Analytics